زمان:
حجم:
297.5K
زنده کن وادی ما را به نگآهی...
ای رفیقِ نزدیكتر:)
با پیوست این نوشتهه:
«جهان از حرکت بیهوده اش می ایستد
وقتی تو می خندی...»
همونقدر زیباااآ
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
با پیوست این نوشتهه: «جهان از حرکت بیهوده اش می ایستد وقتی تو می خندی...» همونقدر زیباااآ #نآدر_ت
و حتی اون ترکِ «جهان به اعتبار خندهٔ تو زیباست»
هم پلی میشهه
آسمان امروز خیلی غمگین بود. واقعا انگار همهٔ بغض های عالم توی گلویش جا خوش کرده بودند. حالا لامصب گریه هم که نمیکرد. فقط آن حال زارش را به رخ آدم میکشید. خیلی دوست داشتم بپرسم واقعا چه شده؟ چرا اینطوری شدهای؟ خیلی خیلی دلگیر بود. حال و هوای عجیبی داشت. چند دقیقه بود داشتیم راه میرفتیم. و هر قدمی که برمیداشتم حس و حال عجیبش بیشتر میشد. انگار غمش غلیظ تر میشد. وسیع تر هم. جالب تر هم میدانید چه بود؟ اینکه کنار غم، یک حس خوب میداد. حس آرامش. یک حس خیلی نوستالژی و خوب از زندگی. عمق معنای زندگی. زندگی حقیقی.نمیدانم چرا. اما این حسها را به من میداد. حتی وقتی اسنپ رسید و سوار شدیم. وقتی نسیم از پنجره ماشین میخورد توی صورتم و از همان دریچه به آسمان نگاه میکردم هم حس میشد. چند دقیقه که گذشت. حس کردم همهٔ دلتنگیها یکباره به قلبم هجوم آوردهاند. نمیدانم چه شد. یعنی درست نفهمیدم. اما خب، انگار آسمان دلتنگیهایش را ریخت توی قلبم. و قلبم توی دریایی از دلتنگیهای غوطه ور شد. از سر و رویش دلتنگی چکه میکرد. نه خیلی شاد نه خیلی غم زده. فقط دلتنگ! دلتنگ خالی!
هرچه خاطره داشتم، از کوچک تا بزرگ، مهم تا غیر مهم همه توی قلبم جمع شده بودند. دست به دست هم دادند تا دلتنگ ترم کنند، نمیدانم مقصر آسمان بود یا خودم. اما راضی بودم. به آن حال مبهمِ رها. انگار لازمش داشتم. یکجور ریکاوری خفن. از آن حسهای خوب یکهویی. عجیب غریب بود اما حال خوب کنندگیش بیشتر بود.
واقعا آخرش هم نمیفهمم دلتنگی جز کدام احساسات آدم است! آنقدر غم ندارد که بشود گفت حس منفیی است و آنقدر هم مثبت نیست مثل شادی. بینشان است. گفتم که، یکجور شدیدا عجیب. از ظاهر حس غمگینی است اما درون خودش شادی هم دارد. شادی حاصل از اینکه کسانی هستند که هنوز که قابلیت دلتنگ شدن برایشان در قلبت موج میزنند. حتی یک جایی خوانده بودم خود همین دلتنگ شدن یعنی قلب آدم هنوز زنده است.
خب، خیلی باحال است، نیست؟ میدانم در عین باحال بودنش میتواند آدم را هم بکشد ها! اما باز دوستش دارم...
از ماشین پیاده میشوم و باز نگاهی به آسمان میاندازم. زل میزنم توی چشمابرهاش و میگویم:
«بنظرم جز غمگین، دلتنگ هم هستیا!»
و فکر میکنم، همینطور است، آسمان بیشتر از غمزدگی، دلتنگ بود. دلتنگ...
رآیحه🤍
آسمان امروز خیلی غمگین بود. واقعا انگار همهٔ بغض های عالم توی گلویش جا خوش کرده بودند. حالا لامصب گر
این متن هر روز نوشتن مربوط به دیروز.
و چیشد؟
همین الان بآرون اومد :)))))
رآیحه🤍
خداوند عاشقانه نگاه میکند. باران میبارد. برشهر...
ممنونم خدایا :)))
و لطفاً همیشه از این نگاههآ.