رآیحه🤍
-
«مسیرهآ»
خودکار را برمیدارم و شروع میکنم به خط خطی کردن گوشه و کنار دفترم. چیزهای زیادی هست برای نوشتن. نمیدانم از کجا شروع کنم. اما بالاخره شروع میکنم به نوشتن؛ بیهوا، رها، رها و رها نوشتن. با قلم و کاغذ نوشتن خیلی کیف میدهد. انگار اصل نوشتن همین باشد. به نامه نگاری هم نزدیک است. خیلی دوستش دارم. سعی میکنم احساساتم را جا بدهم توی کلمات.هر چند کامل امکان پذیر نیست، اما در حدی که میشود سعی می کنم. اول حس و حالم حین شنیدن جملهٔ:
« قبول شدم برای دورهٔ حرفهای» از مشکات را مینویسم. انگار خودم یک بار دیگر قبول شده باشم و دوباره به خودش پیام داده باشم که قبول شدم و دوباره میم را بیدار کرده باشم که فقط ببیند قبول شدهام. وسط روزهای تلخ جنگ دوازده روزه پیام قبولی حرفهای شیرینی و امید را با خودش برایم به ارمغان آورده بود. و حالا شنیدن همین خبر برای دوستم، داشت همان احوالات را یادآوری میکرد.حتی فراتر از آن هم. از نویسندگی پل میزنم به شعر. لبخندم عمیقتر میشود. دیروز وقتی حاء.سین، بعد از چند روز سعدی خواندن گفت:
«فکر نمیکردم انقدر خفن باشه. به سبب تو عاشق سعدی شدم.»
احساس کردم جدی جدی دنیا، حداقل دنیای من جای بهتری برای زندگی شده است.
اینکه حاءسین این را گفت، حتی از آشنایی و خواندن شعرهای سعدی هم برایم دلنشین تر بود. خیلی زیاد. دستم کمی درد میگیرد. یاد رونویسیهای دورهٔ پیشرفته میفتم. به قول بچه ها دستمان فلج میشد اما ادامه میدادیم. واقعا چقدر کیف میداد. دلم تنگ شده بود.برای استرس قبل از نقد شدن و حتی له شدن حین نقد و حیات مجدد بعدش. برای خواندن و نوشتن خیلی زیاد. برای همه چیز. بقول آرزو توی سریال از سرنوشت، "واقعنی" دلم تنگ شده. معتقد بود حرفهای "واقعنی" اش، از ته دل هستند. در حقیقی ترین حالت ممکن.
با خودم فکر میکنم انگار همهٔ زندگی مسیر است. اما ما. ما گمان میبریم نتیجه است. ولی خب، واقعا مسیر است. واقعنی مسیر است.
مسیر،مسیر،مسیر.
یک لحظه چشمم را میبندم و به مسیر این روزهای خودم فکر میکنم. دنبال پررنگ ترین احساسی که این روزها دارم میگردم؛ یعنی چه احساسی است؟ فکرم پر میزند سمت شعری که دیشب نوشتم.برای تمرین بداهه نویسی. مصرع پنجمش این بود:
«من معنی دلتنگی شبهای پریشان و خزانم...»
و فکر میکنم. فکر میکنم خودِ خودش است؛ مسیری که به دلتنگی گره خورده. چاووشی توی گوشم میخواند:
«منو تارُ مار کردی...»
و خیلی دلم میخواهد بگویم من هم همینطور آقای چاووشی. راستش، دلتنگی مرا هم تار و مار کرده است.و باز به مسیر فکر میکنم. به خودِ خود زندگی.زل میزنم به پنجرهٔ اتاقم. کاش باران میبارید. نه؟
زمان:
حجم:
297.5K
زنده کن وادی ما را به نگآهی...
ای رفیقِ نزدیكتر:)
با پیوست این نوشتهه:
«جهان از حرکت بیهوده اش می ایستد
وقتی تو می خندی...»
همونقدر زیباااآ
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
با پیوست این نوشتهه: «جهان از حرکت بیهوده اش می ایستد وقتی تو می خندی...» همونقدر زیباااآ #نآدر_ت
و حتی اون ترکِ «جهان به اعتبار خندهٔ تو زیباست»
هم پلی میشهه
آسمان امروز خیلی غمگین بود. واقعا انگار همهٔ بغض های عالم توی گلویش جا خوش کرده بودند. حالا لامصب گریه هم که نمیکرد. فقط آن حال زارش را به رخ آدم میکشید. خیلی دوست داشتم بپرسم واقعا چه شده؟ چرا اینطوری شدهای؟ خیلی خیلی دلگیر بود. حال و هوای عجیبی داشت. چند دقیقه بود داشتیم راه میرفتیم. و هر قدمی که برمیداشتم حس و حال عجیبش بیشتر میشد. انگار غمش غلیظ تر میشد. وسیع تر هم. جالب تر هم میدانید چه بود؟ اینکه کنار غم، یک حس خوب میداد. حس آرامش. یک حس خیلی نوستالژی و خوب از زندگی. عمق معنای زندگی. زندگی حقیقی.نمیدانم چرا. اما این حسها را به من میداد. حتی وقتی اسنپ رسید و سوار شدیم. وقتی نسیم از پنجره ماشین میخورد توی صورتم و از همان دریچه به آسمان نگاه میکردم هم حس میشد. چند دقیقه که گذشت. حس کردم همهٔ دلتنگیها یکباره به قلبم هجوم آوردهاند. نمیدانم چه شد. یعنی درست نفهمیدم. اما خب، انگار آسمان دلتنگیهایش را ریخت توی قلبم. و قلبم توی دریایی از دلتنگیهای غوطه ور شد. از سر و رویش دلتنگی چکه میکرد. نه خیلی شاد نه خیلی غم زده. فقط دلتنگ! دلتنگ خالی!
هرچه خاطره داشتم، از کوچک تا بزرگ، مهم تا غیر مهم همه توی قلبم جمع شده بودند. دست به دست هم دادند تا دلتنگ ترم کنند، نمیدانم مقصر آسمان بود یا خودم. اما راضی بودم. به آن حال مبهمِ رها. انگار لازمش داشتم. یکجور ریکاوری خفن. از آن حسهای خوب یکهویی. عجیب غریب بود اما حال خوب کنندگیش بیشتر بود.
واقعا آخرش هم نمیفهمم دلتنگی جز کدام احساسات آدم است! آنقدر غم ندارد که بشود گفت حس منفیی است و آنقدر هم مثبت نیست مثل شادی. بینشان است. گفتم که، یکجور شدیدا عجیب. از ظاهر حس غمگینی است اما درون خودش شادی هم دارد. شادی حاصل از اینکه کسانی هستند که هنوز که قابلیت دلتنگ شدن برایشان در قلبت موج میزنند. حتی یک جایی خوانده بودم خود همین دلتنگ شدن یعنی قلب آدم هنوز زنده است.
خب، خیلی باحال است، نیست؟ میدانم در عین باحال بودنش میتواند آدم را هم بکشد ها! اما باز دوستش دارم...
از ماشین پیاده میشوم و باز نگاهی به آسمان میاندازم. زل میزنم توی چشمابرهاش و میگویم:
«بنظرم جز غمگین، دلتنگ هم هستیا!»
و فکر میکنم، همینطور است، آسمان بیشتر از غمزدگی، دلتنگ بود. دلتنگ...
رآیحه🤍
آسمان امروز خیلی غمگین بود. واقعا انگار همهٔ بغض های عالم توی گلویش جا خوش کرده بودند. حالا لامصب گر
این متن هر روز نوشتن مربوط به دیروز.
و چیشد؟
همین الان بآرون اومد :)))))