رآیحه🤍
بیکیفیتِ مطلوب از دیشب؛
مردم یکی یکی میآمدند تا تکه پازل خودشان را کامل کنند. میآمدند تا تجمع در بهترین حال خودش باشد. با شکوه و اُبهت. نسیمهای بهاری میوزیدند و اُبهت پرچم سه رنگ "ایران" بیشتر از همیشه به چشمم میآمد. همینکه به شروع تجمع میرسم، چشمم غرق زیبایی پرچم میشود. یک نماد سه رنگ ساده که پر از حرف است. پر از معنا، شور و آرمان. باز توی جمعیت دنبال "د" میگردم. گوشی را چک میکنم، هنوز نیامده. نگاهم را میچرخانم سمت آدمها، موکب و پوسترها و بیشتر از همه به حالِ شهر فکر میکنم. حالِ عجیبی است. ترکیبی از شور ونشاط وغم. چند دقیقه میگذرد، صدای اولین شعارها میپیچید و همزمان قطرات باران را روی دست و صورتم حس میکنم.چفیه را روی چادرم مرتب میکنم. نسیم بهاری مرا یاد اردیبهشت میاندازد و از الان دلم میخواهد زودتر برسد، اما جز بهاری بودن سرد هم هست، خیلی سرد. انگار جز بهاری بودن هویت زمستانی هم داشته باشد.ترکیب شال آبی و گوشهها و وسط آبی رنگ چفیه هم این حس را تداعی میکند. حس بهار زمستانی را. به هر حال منکه عاشق بارانم. و سرما را هم دوست دارم،خیلی بیشتر از گرمای تابستان. مشتهای گره کرده بالا میروند، قطرههای باران بیشتر میشوند و انگار شور و حال جمعیت هم. توی ذهنم فکر میکنم "د" را که دیدم بگویم:
«حال کردی؟ امشب من اومدم بارون هم به برکت حضورم رسید.» و او هم باز بگوید تجمع بدون خودش کیف ندارد و... که فقط توی ذهنم ماند و آخرش هم نشد ببینمش.همین بخش را اگر فاکتور بگیریم، همه چیز صد از صد بود.برای بار هزارم، همخوانی "بزن که خوب میزنی" و مرگ بر اسرائیل های از ته دل و بارانی که چندین بار شروع به باریدن میکرد،متوقف میشد وباز هم از اول. و حتی نگاه کردن به بچههای کوچکی که با بزرگترها همراه میشدند و از اول تا آخر شعار میدادند یا مسئول گرفتن پوستر و عکسها شده بودند.
بعد از اتمام برنامه، مامان این بهارنارنج ها را داد و غرق عطر دیوانه کنندهاش شدم، امروز وسط خطخطی های مثلا شاعرانهام یک مصرع نوشتم که حس میکنم خیلی یادآور عطر این بهارنارنج باشد، هرچند بهارنارنج خود شیراز نیست.. اما خب نزدیک که هست:) !
«عطری از اردیبهشتِ شهر شیراز است روی دفترم..»
و دلم میخواهد آن عطر را پیوست این کلمات کنم، یعنی کاش میشد.
بعد باران شدت گرفت و چند دقیقه ایستادم و اجازه دادم قطرههای بیشتری ببارند روی دست و شال وچادرم. ظاهرا من، دست و لباسهام غرق بودیم در عطر بهارنارنجی که یادآور بهارنارنج های شیراز در اردیبهشت بود، اما در اصل عطر عشق وشور حماسهٔ مردم جاری شده بود در وجودمان، در وجود همهٔ ما. هرکسی که این شب و روزها پای "وطن" میایستد.
لبخند میزنم. رو به باران، بهارنارنج و عبارتِ عشق به وطن، بیشتر از همه برای آخری.
با 24ساعت فاصله از دیشب، 11 فروردین 05نوشتن، و اینبار دلتنگـ برای همان حال وهوا ...🇮🇷♥️
رآیحه🤍
بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی، گفت:
«اون خیابونی هست که از آخرش میشه حرمو دید؟» و زود گفتم:
«آرهه، آرهه.» و با تصورش هم دلتنگش شدم، آخرین بار یکسال و چند ماه پیش آنجا بودم، درست توی همان خیابان که میشد آخرش گنبد را دید. و حتی حدس هم نمیزدم جملهٔ بعدیش قرار است این باشد:
«همینکه رسیدم اونجا یادت کردم، گفتم اولین نفر فاطیما...»
و یک لحظه جهان برای من به همین یک جمله ختم شد. همینکه یک نفر، همان لحظهای که بعد از چندین ساعت تحمل کردن سختی مسیر، چشمش به گنبد حرم بخورد و قبل از خودش، یادم باشد. لبخند و تشکر و کلمات عادی اصلا نمیتوانستند حالم را وصف کنند. اصلا. نمیدانم حالی که قبل از شنیدن این جمله داشتم دقیقا اسمش چه بود. بی حوصله؟ غمگین؟ خسته؟ یا حتی دلتنگ؟ نمیدانم و حتی بعدش را هم نفهمیدم. فقط خود آن لحظه را خوب درک کردم. عمیقا حس کردم همین است. زدی توی خال دختر! رزق این لحظه از عمرم را صاف از امام رضا گرفتی و واسطهٔ رساندن شدی. به وسط قلبم. به عمیق ترین لوکیشن ممکنش. انگار همین یک جمله را میخواستم.خودم هم نمیدانستم چه میخواهم. اما مثل همیشه یک نفر زودتر فهمیده بود...
نمیدانم، منکه مثل همیشه نمیدانم...
یعنی حتی نمیدانم چه بخواهم و چطور بخواهم. فقط وقتی جملهٔ دوستم، که خوشحال کننده ترین غافلگیری ممکن بود را شنیدم، حس کردم خودم درست توی آن خیابانم، حس کردم چشمهایم باز غرق خوشبختی شدهاند و دارم از نزدیک، از خیلی نزدیک گنبد را تماشا میکنم. حس کردم یکبار دیگر گفتی حواست هست.به کل زندگیم.مثل همیشه هستی و مثل همیشه خیلی دوستت دارم،خودت و هرچیزی که قلب مرا بیشتر به این محبت گره بزند. و باز میدانم که مثل همیشه وقتی خودم را هم گم میکنم، یک نفر هست که یادم باشد، که محبتش غرق کننده باشد، امن باشد و آغوش همیشگیاش، باز.
یک نفر که باز صدایم بزند، باشد...
ای رفیق بازترینِ عالــم، آقای امام رضایِ عزیزِ من(:
لطفاً مثل همیشه بازهم، هر لحظه و ثانیه،این محبت تمام نشدنی بینهایتت را یادم بیاور، میدانی که من چقدر محتاج این یاداوری ها هستم منِ فراموشکارِ دلتنگ...
که هربار یادم میرود چقدر خوشبختم، و یقین دارم که نمیشود امام رضا داشت و خوشبخت نبود،
میشود؟
دوازدهم فروردین صفر پنج. :) 🕊
رآیحه🤍
به زیبآیی نآمش؛ عطیــــه.
این روزها مدام به سهم هرکسی از جنگ فکر میکنم. به آدمهایی که با وجود تهدیدها و صدای انفجارهای خیلی نزدیک، خیابانها را رها نمیکنند. و توی مصاحبه با خیلیهایشان جملهٔ:
«من هرشب با غسل شهادت میام.» شنیده میشود و رد شجاعت توی کلماتشان جاری است. ترس مرگ را توی نگاهشان نمیبینی و روحشان پر است از شوق شهادت. صدایشان نمیلرزد و با اقتدار حرف میزنند، جوری که معلوم است با تمام قلب خود باور دارند به چیزی که میگویند. و آدمهایی که از عزیزترین چیزهایشان میگذرند برایِ حفظ امنیت هموطنانشان، برای ماندن پای این بیت:
«حتی اگر که سر رود، پیمان میماند
جمهوری اسلامی ایران میماند...»
و از شهیدی که امروز، اتفاقی اسمش را دیدم. شهید عطیه اصلاحی.دهه هشتادی، 21ساله. دانشجوی رشته علوم قرآن و حدیث، مربی و فعال فرهنگی. همین کلمات کوتاه کافی است برای به فکر فرو رفتنهای عمیق. اینکه شهادت بین آدمهای همسن و هم مسیرت انقدر نزدیک باشد. خیلی نزدیک. همسر شهید عطیه اصلاحی جملهای گفته بودند که توجهم را جلب کرد:
«من مطمئنم که عطیه شهید شده است. خودم در لحظهای که خطبه محرمیت خوانده میشد برای او آرزوی شهادت کردم. عطیه خودش شرط گذاشته بود که در حق هم چنین دعایی بکنیم...»
از یکی از اساتید شنیده بودم که ما روزهای خیلی مهمی را میگذرانیم.حالا میفهمم چقدر مهم! آنقدر که تازه داریم همچین افرادی را میشناسیم.آدمهایی که در همین روزها در شرایطی مشابه مثل ما زندگی کردهاند. آنهایی که مثل شهید عطیه اصلاحی در اول جوانیشان، وقتی فقط چند ماه از نامزدی و محرم شدنشان میگذرد، از همان اول کار، برای هم آرزوی شهادت میکنند. آرزوهایشان در بیست و چند سالگی، خیلی بزرگ است، کوچک و محدود نیست، اگرچه مثل خیلی ها دغدغه دانشگاه، کار فرهنگی و حتی شروع زندگی مشترک داشتهاند اما دلشان در بند جای دیگری بوده.بندِ آسمان.آنقدر که از همان لحظهٔ شروع، از لحظهٔ گذر از "من" و "ما" شدنشان، از همدیگر هم میگذرند. از محبت، از عشق...
عشق! چه کلمهای. این روزها دست روی چه کلماتی میگذارم برای نوشتن! کلماتی که مطمئنم من نباید، یعنی نمیتوانم از آنها آنطور که واقعا لایق است بنویسم. دقیقا مصداق یکی از جملات کتاب آتش بدون دود شدهام که میگفت:
«روی زیاد هم نعمتی است که خدا به بعضیها میدهد.»(!..)
دچار روی زیاد در نوشتنی که...
کاش خودت بودی، و به زیبایی نامت قلم هم میزدی. میگفتی چطور توی 21سالگی، نام لطیفت، عطیه، کنار کلمهٔ لطیف تر "شهید" قرار گرفت؟ چطور بین درس و دانشگاه و فعالیت ها و زندگی روزمرهات گم نشدی و خدا را گم نکردی؟ چطور انقدر عاشق شدی که از همه چیز، حتی کسی که خیلی دوستش داشتی و تازه به او "بله" گفته بودی، آدم اَمن یک نفر شده بودی، آنقدر که از همان اول بزرگترین آرزویت را بداند، از او.. از اوهم بگذری؟ میدانی این روزها یکی از احساسات مختلفی که دارم، ترکیب شرمندگیست و حسرت. اما بقول یک نفر شرمندگی و حسرت تنها کافی نیست. باید کاری کرد. ایستاد.
ایستادنی مثل سهم عطیـــه از جنگ. عطیههایی که باید پرواز کنند تا یادمان بیاورند درست زندگی کردن یعنی چه؟ مثل بقیه عادی زندگی کردن اما دل در گرو آسمان داشتن یعنی چه...
این کلمات زیادی سنگیناند. برای آنکه کسی مثل من ازشان بنویسند. اما.. اما از همان اول، با دیدن اسمت، که انگار تازه دارم به زیباییش پیمیبرم، دلم رفت... و نشد ننویسم. میشود خودت به این کلماتِ ناچیز، برکت و زیبایی بدهی، درست مثل اسمت؟ :)
همینها.. با پیوست خوشبحالتهای خیلی خیلی زیاد.
خوشبحالت که «از من مرا بگیر و خودت را به من بده» را زندگی کردی، خوشآ به احوالت ..
#شهیدهٔ_دهه_هشتادی_عطیه_اصلاحی🫀🇮🇷.
#چه_حسرتی_ست :)
شب جمعه بآشد، مراسم وداع با شهید باشد، تجمع شبانه رنگ و بوی شهدا بگیرد، مداح دلتنگکنندهترین و غمانگیز روضههایش را بخواند و پل بزند به روضهٔ علمدار و کربلا، از رهبر شهید بگوید و تو.. تو را به دلتنگترین نسخه از خودت برساند، به پرچم سه رنگی که پیکر شهید را در آغوش گرفته خیره شوی، حرفهای زیادی داشته باشی اما فقط نگاه کنی و غم.. غمی به وسعت دل تنگت، به وسعت حرفهای نگفته و اشکهای عمیق جاری نشدهات، فریاد بزند.
و داغی که سرد شدنی نیست. ببین، میدانم. میدانم. میخواهی بگویی الان وقت عزاداری نیست. باید بگذاریم بعد از صبح پیروزی. بخدا که میدانم. خوب هم میدانم.
اما، من از دلتنگـی حرف میزنم مسلمان!
دلِ تنگ، منطق ندارد، دارد؟
بگذار این دقایق را غرق غمی که مداح از آن میخواند بشوم. حداقل این یک شب را. گرچه...
کلـــماتی دلتنگ و پریشان؛ از امشب، 14 فروردین صفر پنج، بهآری که بیشتر از بهار حال وهوای پاییزی دارد، از شدت دلتنگ بودنش/بودنمان :)
رآیحه🤍
شب جمعه بآشد، مراسم وداع با شهید باشد، تجمع شبانه رنگ و بوی شهدا بگیرد، مداح دلتنگکنندهترین و غما
زمان:
حجم:
2.6M
پ.ن:
منآسبِ بارها گوش دادن، بعد از برگشت از شبهایی که وسط خیابان میگذرند، با پیوست حال و هوای شهدایی که برکت تجمعها میشوند.
رآیحه🤍
امروز قابهای زیادی بودن برای ثبت کردن و نوشتن ،ولی از اول تا آخر فقط این یه عکسو ثبت کردم، اونم حی
یک:
مثل خیلی از حزباللهیها رهبر شهید رو حضرت آقا، آقا یا حتی رهبری صدا نمیزد،با همون لهجه و لحن خودش میگفت:
«از وقتی خامنهای رفت، دل و روح من هم رفته، فقط جسمم اینجاست؛ فقط هم یه حاجت دارم از شماهم براش التماس دعا میخوام، اونم پیروزی ایرانه، برای پیروزی خوشحال میشم اما جای این زخم بعد رفتن خامنهای فکر کنم تا ابد بمونه برام و خوب نشه...»
.
.
دو:
خانومی که با لباس محلی توی مراسم تشییع شهید شرکت کرده بود، یه پرچم ایران بزرگ هم دستش بود و از کنار هر نیروی امنیتی رد میشد، برمیگشت سمتشون و شعارِ «سپاهی، ارتشی، تشکر، تشکر.» رو مستقیم بهشون میگفت:))) و تشکر و خسته نباشید هم.
وسط شعاردادنهاش یه خاطره هم برای گفتن داشت:
«عموم میگفت اگر رهبر رو شهید کنن خودم رو میکشم... اما شبی که رهبر جدید مشخص شد میگفت دیگه حتی نمیتونم به اشکهام اجازه بدم پایین بیان، به شکرانهٔ این نعمت، جوون شدن آقایِ خامنهای و اعلام رسمی رهبری جدید، آقا سید مجتبی خامنهای... :)
گفت و منو یاد عکسهایی انداخت که از شما دیدم، هرچند عکسهای زیادی نداریم، اما از همون اول با دیدن لبخندتون، یاد اون لبخند معروف آرامش بخش حضرت آقا توی جنگ دوازده روزه افتادم،همونکه ازش نوشته بودم. لبخندی که برای دل یک ایران آرامش شده بود...و خب اینبار لبخند شما تداعی اون آرامش والبته این مصرعه:
«بینظیر است جهان، لحظهٔ خندیدن تو...»
آقایِ سید مجتبی خامنهای...خامنهای جوان(: 🇮🇷🫀
.
.
سه:
میگفت:
«هیچکس اندازهٔ من به اقتصاد اعتراض نداشت و نداره، اما.. اما هیچوقت راضی نبودم و نیستم یک بمب به یدونه از درختهای کشورم هم بخوره حتی... چه برسه به... اصلا هر بمبمی که بخوره حس میکنم به قلب من میخوره، از شدت دردی که میکشم.»
و بعد از این حرفش، جا داشت تِرَک:
«یه ملتِ عاشق، پای تو وایساده»
از چاووشی پخش میشد و بعد دسته جمعی به پرچمهای ایرانی که دست مردم بودن خیره میشدیم، پرچمی که واقعا یک ملت عاشق پشتش وایسادن، و خوشا آدمهایِ خیلی عاشقِ خفن!
.
.
چهار:
مداحی بزن که خوب میزنی آقای رسولی اونقدر ترند شده که بعد از تموم شدن مراسم تشییع، وقتی مردم داشتن از وسط بازار رد میشدن و بلندگو هنوز داشت این مداحیو پخش میکرد، همهشون، از کوچیک وبزرگ و جوون وپیر تا زن و مرد (وحتی خود من که دارم ازش مینویسم🤝) با مداحی میخوندن و هر لحظه محکم ویکصدا میگفتن:
«بزن که خوب میزنی، بزن که خوب میزنی🇮🇷»
و بنظرم اینجا باید در مورد آقامهدی رسولی بگیم:
«چه کردههه اینن بازیکککن با دل ملت🌚🔥»
و خلاصه که بزن که خوب میزنی و ما ادراکهاااا، اونقدر که احتمالا باید توی تکنیک نگو نشان بده برای نشون دادن شوق و خوشحالی اینطوری بگیم مثلا:
«قیافهاش جوری شده بود که انگار میخواست بزن که خوب میزنیِ مهدی رسولی را بخواند.» 🤌
.
.
و پنج:
بعد از تموم شدن مراسم تشییع شهید توی روستا و قبل از گرفتن این عکس، دوتا از مداحهای معروف شهرمون رو دیدم که داشتن باهم از مراسم برمیگشتن،از قیافههاشون معلوم بود حرفها و حتی خاطرات مشترکی دارن که با لبخند دارن ازش یاد میکنن، قبلا زیاد دیده بودمشون اما باهم نه، این اولین بار بود، و جالب تر اینکه هردو تاشون تسبیح همراهشون بود(مثلا میخوام نویسنده بشم وباید به جزئیات توجه کنم و حتی به در و دیوار و آدم و عالم هم خیره بشم دیگه:/ ،اینکه چیزی نیست👀)، خلاصه که، دانلود همچین رفاقتی>>>>، که هرشب توی هر تجمع و مراسم تشییع شهدا و.. از اول تا آخر باشیم و خاطرات و حرفهای مشترک زیادی هم داشته باشیم:)
خدایاا لطفاً🥹🫠🙏🏻🩵
.
.
- پراکنـــده نویسی از روزهای مبارزه، جریان عادی زندگی توی روزهای جنگ، با پیوست پای ثابتِ همیشگی، دلتنگی(:
جمعه، چهاردهم فروردین مــآه هزار و چهارصدوپنج.
زمان:
حجم:
3.2M
و پیوستتر:
مخصوص حال وهوای اینروزهای همهٔ شهدای کشور، که رنگ زمین نداشتند، تا خود آغوش حضرت دوست پر کشیدند، و حسرتی عمیقتر از غم نبودنشان روی دلهایمان به جا گذاشتند، حسرتی از جنس "جاماندن" ...