رآیحه🤍
به زیبآیی نآمش؛ عطیــــه.
این روزها مدام به سهم هرکسی از جنگ فکر میکنم. به آدمهایی که با وجود تهدیدها و صدای انفجارهای خیلی نزدیک، خیابانها را رها نمیکنند. و توی مصاحبه با خیلیهایشان جملهٔ:
«من هرشب با غسل شهادت میام.» شنیده میشود و رد شجاعت توی کلماتشان جاری است. ترس مرگ را توی نگاهشان نمیبینی و روحشان پر است از شوق شهادت. صدایشان نمیلرزد و با اقتدار حرف میزنند، جوری که معلوم است با تمام قلب خود باور دارند به چیزی که میگویند. و آدمهایی که از عزیزترین چیزهایشان میگذرند برایِ حفظ امنیت هموطنانشان، برای ماندن پای این بیت:
«حتی اگر که سر رود، پیمان میماند
جمهوری اسلامی ایران میماند...»
و از شهیدی که امروز، اتفاقی اسمش را دیدم. شهید عطیه اصلاحی.دهه هشتادی، 21ساله. دانشجوی رشته علوم قرآن و حدیث، مربی و فعال فرهنگی. همین کلمات کوتاه کافی است برای به فکر فرو رفتنهای عمیق. اینکه شهادت بین آدمهای همسن و هم مسیرت انقدر نزدیک باشد. خیلی نزدیک. همسر شهید عطیه اصلاحی جملهای گفته بودند که توجهم را جلب کرد:
«من مطمئنم که عطیه شهید شده است. خودم در لحظهای که خطبه محرمیت خوانده میشد برای او آرزوی شهادت کردم. عطیه خودش شرط گذاشته بود که در حق هم چنین دعایی بکنیم...»
از یکی از اساتید شنیده بودم که ما روزهای خیلی مهمی را میگذرانیم.حالا میفهمم چقدر مهم! آنقدر که تازه داریم همچین افرادی را میشناسیم.آدمهایی که در همین روزها در شرایطی مشابه مثل ما زندگی کردهاند. آنهایی که مثل شهید عطیه اصلاحی در اول جوانیشان، وقتی فقط چند ماه از نامزدی و محرم شدنشان میگذرد، از همان اول کار، برای هم آرزوی شهادت میکنند. آرزوهایشان در بیست و چند سالگی، خیلی بزرگ است، کوچک و محدود نیست، اگرچه مثل خیلی ها دغدغه دانشگاه، کار فرهنگی و حتی شروع زندگی مشترک داشتهاند اما دلشان در بند جای دیگری بوده.بندِ آسمان.آنقدر که از همان لحظهٔ شروع، از لحظهٔ گذر از "من" و "ما" شدنشان، از همدیگر هم میگذرند. از محبت، از عشق...
عشق! چه کلمهای. این روزها دست روی چه کلماتی میگذارم برای نوشتن! کلماتی که مطمئنم من نباید، یعنی نمیتوانم از آنها آنطور که واقعا لایق است بنویسم. دقیقا مصداق یکی از جملات کتاب آتش بدون دود شدهام که میگفت:
«روی زیاد هم نعمتی است که خدا به بعضیها میدهد.»(!..)
دچار روی زیاد در نوشتنی که...
کاش خودت بودی، و به زیبایی نامت قلم هم میزدی. میگفتی چطور توی 21سالگی، نام لطیفت، عطیه، کنار کلمهٔ لطیف تر "شهید" قرار گرفت؟ چطور بین درس و دانشگاه و فعالیت ها و زندگی روزمرهات گم نشدی و خدا را گم نکردی؟ چطور انقدر عاشق شدی که از همه چیز، حتی کسی که خیلی دوستش داشتی و تازه به او "بله" گفته بودی، آدم اَمن یک نفر شده بودی، آنقدر که از همان اول بزرگترین آرزویت را بداند، از او.. از اوهم بگذری؟ میدانی این روزها یکی از احساسات مختلفی که دارم، ترکیب شرمندگیست و حسرت. اما بقول یک نفر شرمندگی و حسرت تنها کافی نیست. باید کاری کرد. ایستاد.
ایستادنی مثل سهم عطیـــه از جنگ. عطیههایی که باید پرواز کنند تا یادمان بیاورند درست زندگی کردن یعنی چه؟ مثل بقیه عادی زندگی کردن اما دل در گرو آسمان داشتن یعنی چه...
این کلمات زیادی سنگیناند. برای آنکه کسی مثل من ازشان بنویسند. اما.. اما از همان اول، با دیدن اسمت، که انگار تازه دارم به زیباییش پیمیبرم، دلم رفت... و نشد ننویسم. میشود خودت به این کلماتِ ناچیز، برکت و زیبایی بدهی، درست مثل اسمت؟ :)
همینها.. با پیوست خوشبحالتهای خیلی خیلی زیاد.
خوشبحالت که «از من مرا بگیر و خودت را به من بده» را زندگی کردی، خوشآ به احوالت ..
#شهیدهٔ_دهه_هشتادی_عطیه_اصلاحی🫀🇮🇷.
#چه_حسرتی_ست :)
شب جمعه بآشد، مراسم وداع با شهید باشد، تجمع شبانه رنگ و بوی شهدا بگیرد، مداح دلتنگکنندهترین و غمانگیز روضههایش را بخواند و پل بزند به روضهٔ علمدار و کربلا، از رهبر شهید بگوید و تو.. تو را به دلتنگترین نسخه از خودت برساند، به پرچم سه رنگی که پیکر شهید را در آغوش گرفته خیره شوی، حرفهای زیادی داشته باشی اما فقط نگاه کنی و غم.. غمی به وسعت دل تنگت، به وسعت حرفهای نگفته و اشکهای عمیق جاری نشدهات، فریاد بزند.
و داغی که سرد شدنی نیست. ببین، میدانم. میدانم. میخواهی بگویی الان وقت عزاداری نیست. باید بگذاریم بعد از صبح پیروزی. بخدا که میدانم. خوب هم میدانم.
اما، من از دلتنگـی حرف میزنم مسلمان!
دلِ تنگ، منطق ندارد، دارد؟
بگذار این دقایق را غرق غمی که مداح از آن میخواند بشوم. حداقل این یک شب را. گرچه...
کلـــماتی دلتنگ و پریشان؛ از امشب، 14 فروردین صفر پنج، بهآری که بیشتر از بهار حال وهوای پاییزی دارد، از شدت دلتنگ بودنش/بودنمان :)
رآیحه🤍
شب جمعه بآشد، مراسم وداع با شهید باشد، تجمع شبانه رنگ و بوی شهدا بگیرد، مداح دلتنگکنندهترین و غما
زمان:
حجم:
2.6M
پ.ن:
منآسبِ بارها گوش دادن، بعد از برگشت از شبهایی که وسط خیابان میگذرند، با پیوست حال و هوای شهدایی که برکت تجمعها میشوند.
رآیحه🤍
امروز قابهای زیادی بودن برای ثبت کردن و نوشتن ،ولی از اول تا آخر فقط این یه عکسو ثبت کردم، اونم حی
یک:
مثل خیلی از حزباللهیها رهبر شهید رو حضرت آقا، آقا یا حتی رهبری صدا نمیزد،با همون لهجه و لحن خودش میگفت:
«از وقتی خامنهای رفت، دل و روح من هم رفته، فقط جسمم اینجاست؛ فقط هم یه حاجت دارم از شماهم براش التماس دعا میخوام، اونم پیروزی ایرانه، برای پیروزی خوشحال میشم اما جای این زخم بعد رفتن خامنهای فکر کنم تا ابد بمونه برام و خوب نشه...»
.
.
دو:
خانومی که با لباس محلی توی مراسم تشییع شهید شرکت کرده بود، یه پرچم ایران بزرگ هم دستش بود و از کنار هر نیروی امنیتی رد میشد، برمیگشت سمتشون و شعارِ «سپاهی، ارتشی، تشکر، تشکر.» رو مستقیم بهشون میگفت:))) و تشکر و خسته نباشید هم.
وسط شعاردادنهاش یه خاطره هم برای گفتن داشت:
«عموم میگفت اگر رهبر رو شهید کنن خودم رو میکشم... اما شبی که رهبر جدید مشخص شد میگفت دیگه حتی نمیتونم به اشکهام اجازه بدم پایین بیان، به شکرانهٔ این نعمت، جوون شدن آقایِ خامنهای و اعلام رسمی رهبری جدید، آقا سید مجتبی خامنهای... :)
گفت و منو یاد عکسهایی انداخت که از شما دیدم، هرچند عکسهای زیادی نداریم، اما از همون اول با دیدن لبخندتون، یاد اون لبخند معروف آرامش بخش حضرت آقا توی جنگ دوازده روزه افتادم،همونکه ازش نوشته بودم. لبخندی که برای دل یک ایران آرامش شده بود...و خب اینبار لبخند شما تداعی اون آرامش والبته این مصرعه:
«بینظیر است جهان، لحظهٔ خندیدن تو...»
آقایِ سید مجتبی خامنهای...خامنهای جوان(: 🇮🇷🫀
.
.
سه:
میگفت:
«هیچکس اندازهٔ من به اقتصاد اعتراض نداشت و نداره، اما.. اما هیچوقت راضی نبودم و نیستم یک بمب به یدونه از درختهای کشورم هم بخوره حتی... چه برسه به... اصلا هر بمبمی که بخوره حس میکنم به قلب من میخوره، از شدت دردی که میکشم.»
و بعد از این حرفش، جا داشت تِرَک:
«یه ملتِ عاشق، پای تو وایساده»
از چاووشی پخش میشد و بعد دسته جمعی به پرچمهای ایرانی که دست مردم بودن خیره میشدیم، پرچمی که واقعا یک ملت عاشق پشتش وایسادن، و خوشا آدمهایِ خیلی عاشقِ خفن!
.
.
چهار:
مداحی بزن که خوب میزنی آقای رسولی اونقدر ترند شده که بعد از تموم شدن مراسم تشییع، وقتی مردم داشتن از وسط بازار رد میشدن و بلندگو هنوز داشت این مداحیو پخش میکرد، همهشون، از کوچیک وبزرگ و جوون وپیر تا زن و مرد (وحتی خود من که دارم ازش مینویسم🤝) با مداحی میخوندن و هر لحظه محکم ویکصدا میگفتن:
«بزن که خوب میزنی، بزن که خوب میزنی🇮🇷»
و بنظرم اینجا باید در مورد آقامهدی رسولی بگیم:
«چه کردههه اینن بازیکککن با دل ملت🌚🔥»
و خلاصه که بزن که خوب میزنی و ما ادراکهاااا، اونقدر که احتمالا باید توی تکنیک نگو نشان بده برای نشون دادن شوق و خوشحالی اینطوری بگیم مثلا:
«قیافهاش جوری شده بود که انگار میخواست بزن که خوب میزنیِ مهدی رسولی را بخواند.» 🤌
.
.
و پنج:
بعد از تموم شدن مراسم تشییع شهید توی روستا و قبل از گرفتن این عکس، دوتا از مداحهای معروف شهرمون رو دیدم که داشتن باهم از مراسم برمیگشتن،از قیافههاشون معلوم بود حرفها و حتی خاطرات مشترکی دارن که با لبخند دارن ازش یاد میکنن، قبلا زیاد دیده بودمشون اما باهم نه، این اولین بار بود، و جالب تر اینکه هردو تاشون تسبیح همراهشون بود(مثلا میخوام نویسنده بشم وباید به جزئیات توجه کنم و حتی به در و دیوار و آدم و عالم هم خیره بشم دیگه:/ ،اینکه چیزی نیست👀)، خلاصه که، دانلود همچین رفاقتی>>>>، که هرشب توی هر تجمع و مراسم تشییع شهدا و.. از اول تا آخر باشیم و خاطرات و حرفهای مشترک زیادی هم داشته باشیم:)
خدایاا لطفاً🥹🫠🙏🏻🩵
.
.
- پراکنـــده نویسی از روزهای مبارزه، جریان عادی زندگی توی روزهای جنگ، با پیوست پای ثابتِ همیشگی، دلتنگی(:
جمعه، چهاردهم فروردین مــآه هزار و چهارصدوپنج.
زمان:
حجم:
3.2M
و پیوستتر:
مخصوص حال وهوای اینروزهای همهٔ شهدای کشور، که رنگ زمین نداشتند، تا خود آغوش حضرت دوست پر کشیدند، و حسرتی عمیقتر از غم نبودنشان روی دلهایمان به جا گذاشتند، حسرتی از جنس "جاماندن" ...
اینکه گفتهاند «انّما الحیاة عقیدة و جهاد»*، یک واقعیت است. انسان راهی را انتخاب میکند و در آن راه مشغول چالش و مبارزه میشود.زندگی این است.
«همانا حقیقت زندگی عقیده و مبارزه است.»*
از کتابِ هندسهٔ نبرد.
مُـشَـوَّش ..3894573205981372160_22635967433270.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
چهل روز گذشت.. ، امـــا خب
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟ :)
رآیحه🤍
غربتِ مسجدِ یک قریهٔ دور افتاده صوت مهجور و غمانگیز اذانم بیتو زندگی در جریان است و غمت در جریان
[«مغرور شدیم. ما خدا رو فراموش کردیم. ما هیچکارهایم.ما مشرک شدیم، باید دعا کنیم، کار حزب الله با دعا درست میشه...»
نیمه شب، موقع رفتن، یکی از دوستان طاقتش طاق شد. پرسید:
«سید، چت شده؟ چرا اینجوری شدهی؟»
گفت:
«من با سید حسن اومدم لبنان. همه چیز من سید حسن بود. خدای من سید بود. بعد از اون انفجار همه چیز من فروریخت. تازه فهمیدم سید خدایی داره. خدا هم هست.»
داغ سید حسن هنوز سرد نشده؛ با هر بهانهای دوباره اسمش میآید وسط گفتوگوها. تازه این وضع آنهاست که شهادتش را باور کردهاند؛ آنها که میگویند سید زنده است... آه!]
وقتی چند ماه قبل کتاب عربیکای آقای یامین پور را میخواندم، فکر نمیکردم یک روز از این بخش برای نوشتن یک متن برای چهلمین روز از... چهل روز! چهل روز از رفتن رهبر شهیدمان؛ استفاده کنم... که هنوز هم نتوانستهام باور کنم. این چه غمی است؟ که چهل روز از آن میگذرد، که وسط تجمعها، در خلوتهای خودت، بارها برایش غرق اشک میشوی و صدای گریههایت بلند میشود، اما باور؟ نه. باور نمیکنی. وسط مراسم تشییع هر شهید، وسط هر تجمع، با تعجب به عکسهای حضرت آقا زل میزنی و باور نمیکنی که او دیگر نیست. نه اینکه نخواهی. نمیشود. دست خودتت نیست. حداقل برای من، اینطور است. قبلتر، یعنی سحر سی ویکم اردیبهشت ۱۴۰۳، صبح روز ولادت امام رضا که با شنیدن خبر شهادت خادمش، شهید سید ابراهیم رئیسی شروع شد، فکر نمیکردم دیگر غمی سنگین تر از آن را هم تجربه کنم. رفتن شهید رئیسی، یک غم و حسرت عجیب توی دلم گذاشت، حتی آن روز حس میکردم داغ از دست دادن حاج قاسم را هم تازه از نو دارم لمس میکنم. توی خیالاتم هم سخت تر از آن را تصور نمیکردم. تصور نمیکردم یک شب... بازهم یک سحر... بیدار شوم و خبر شهادت آقا و مولای خود، رهبرم، سید علی خامنهای را بشنوم و زنده بمانم... خدا میداند چقدر زندگی بعد از آن لحظه مصداق این بیت بود برایم:
«رفتی ای جان و فروریخت جهانم بیتو
و خدا خواست که من زنده بمانم بیتو...»
چقدر بغض... چقدر اشک.. که کم نمیشود و زیاد میشود و بازهم انگار نه انگار... این چه غمی است؟ که چهل روز بگذرد و تو هنوز حتی نتوانی هضم کنی لمس واژهٔ "نبودن" را؟
که هزاران بار خاطرهٔ این تاریخ را مرور کنم و از اعماق وجود دلم تنگ بشود، دلتنگی که تمام نمیشود و غمت را بیشتر هم میکند. کاش بیشتر از این، یعنی یکجور متفاوت، میتوانستم کلمات را کنارهم جا بدهم که عمق احساس را، آنطور که هست نشان بدهند، کاش... کاش آنقدر نوشتن بلد بودم...
با پیوست حالِ غمگرفتهٔ آسمان امشب، که درست مثل روز اول، همان روزی که خبر شهادت آقا رسما اعلام شد و مردم توی خیابانها ریختند، بود. همانقدر گرفته و غمگین. و میشد یقین کرد که آسمان، کوه و دشت و ابرها هم احساس دارند و دلتنگی و غم بیحد آدمهای اطرافشان را خوب حس میکنند:)
بیستم فروردین ۱۴۰۵، از روزهایی که فکرش را هم نمیکردیم، نوشتن. روزی که توی خیابان، عکس رهبر شهیدم را توی دست بگیرم، برای غم نبودنش بغض گلویم بشکند و توی سرما و غم شهر، همراه با مردم، راه بروم، برای چهلم رهبر شهید... شهادت! رفتن، چیزی که حتی باور هم نکردهام و نمیدانم کِی قرار بر باور کردن دارم؟ شاید یک روز، نمیدانم شاید هم...هیچوقت؛ چه میکند این غمِ عمیقِ عجیبِ غریبتان با دلهایِمان حضرت آقا؟ رهبرِ عزیزِ شهیدم... که هنوز معتقدم واژهٔ شهید کنار اسمتان غریب است اما باشکوه... وبا همهٔ این حرفهای ناتمام و کلماتِ پریشانم،میدانم که میشنوید و زندهتر از قبل هستید.
فقط بدانید که خیلی دلتنگــم. خیلی زیـــآد. به وسعت غـــم دوریتان...
آه... آه از آن رفتگان بیبازگشت، تا به ابـد.