اینکه گفتهاند «انّما الحیاة عقیدة و جهاد»*، یک واقعیت است. انسان راهی را انتخاب میکند و در آن راه مشغول چالش و مبارزه میشود.زندگی این است.
«همانا حقیقت زندگی عقیده و مبارزه است.»*
از کتابِ هندسهٔ نبرد.
مُـشَـوَّش ..3894573205981372160_22635967433270.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
چهل روز گذشت.. ، امـــا خب
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟ :)
رآیحه🤍
غربتِ مسجدِ یک قریهٔ دور افتاده صوت مهجور و غمانگیز اذانم بیتو زندگی در جریان است و غمت در جریان
[«مغرور شدیم. ما خدا رو فراموش کردیم. ما هیچکارهایم.ما مشرک شدیم، باید دعا کنیم، کار حزب الله با دعا درست میشه...»
نیمه شب، موقع رفتن، یکی از دوستان طاقتش طاق شد. پرسید:
«سید، چت شده؟ چرا اینجوری شدهی؟»
گفت:
«من با سید حسن اومدم لبنان. همه چیز من سید حسن بود. خدای من سید بود. بعد از اون انفجار همه چیز من فروریخت. تازه فهمیدم سید خدایی داره. خدا هم هست.»
داغ سید حسن هنوز سرد نشده؛ با هر بهانهای دوباره اسمش میآید وسط گفتوگوها. تازه این وضع آنهاست که شهادتش را باور کردهاند؛ آنها که میگویند سید زنده است... آه!]
وقتی چند ماه قبل کتاب عربیکای آقای یامین پور را میخواندم، فکر نمیکردم یک روز از این بخش برای نوشتن یک متن برای چهلمین روز از... چهل روز! چهل روز از رفتن رهبر شهیدمان؛ استفاده کنم... که هنوز هم نتوانستهام باور کنم. این چه غمی است؟ که چهل روز از آن میگذرد، که وسط تجمعها، در خلوتهای خودت، بارها برایش غرق اشک میشوی و صدای گریههایت بلند میشود، اما باور؟ نه. باور نمیکنی. وسط مراسم تشییع هر شهید، وسط هر تجمع، با تعجب به عکسهای حضرت آقا زل میزنی و باور نمیکنی که او دیگر نیست. نه اینکه نخواهی. نمیشود. دست خودتت نیست. حداقل برای من، اینطور است. قبلتر، یعنی سحر سی ویکم اردیبهشت ۱۴۰۳، صبح روز ولادت امام رضا که با شنیدن خبر شهادت خادمش، شهید سید ابراهیم رئیسی شروع شد، فکر نمیکردم دیگر غمی سنگین تر از آن را هم تجربه کنم. رفتن شهید رئیسی، یک غم و حسرت عجیب توی دلم گذاشت، حتی آن روز حس میکردم داغ از دست دادن حاج قاسم را هم تازه از نو دارم لمس میکنم. توی خیالاتم هم سخت تر از آن را تصور نمیکردم. تصور نمیکردم یک شب... بازهم یک سحر... بیدار شوم و خبر شهادت آقا و مولای خود، رهبرم، سید علی خامنهای را بشنوم و زنده بمانم... خدا میداند چقدر زندگی بعد از آن لحظه مصداق این بیت بود برایم:
«رفتی ای جان و فروریخت جهانم بیتو
و خدا خواست که من زنده بمانم بیتو...»
چقدر بغض... چقدر اشک.. که کم نمیشود و زیاد میشود و بازهم انگار نه انگار... این چه غمی است؟ که چهل روز بگذرد و تو هنوز حتی نتوانی هضم کنی لمس واژهٔ "نبودن" را؟
که هزاران بار خاطرهٔ این تاریخ را مرور کنم و از اعماق وجود دلم تنگ بشود، دلتنگی که تمام نمیشود و غمت را بیشتر هم میکند. کاش بیشتر از این، یعنی یکجور متفاوت، میتوانستم کلمات را کنارهم جا بدهم که عمق احساس را، آنطور که هست نشان بدهند، کاش... کاش آنقدر نوشتن بلد بودم...
با پیوست حالِ غمگرفتهٔ آسمان امشب، که درست مثل روز اول، همان روزی که خبر شهادت آقا رسما اعلام شد و مردم توی خیابانها ریختند، بود. همانقدر گرفته و غمگین. و میشد یقین کرد که آسمان، کوه و دشت و ابرها هم احساس دارند و دلتنگی و غم بیحد آدمهای اطرافشان را خوب حس میکنند:)
بیستم فروردین ۱۴۰۵، از روزهایی که فکرش را هم نمیکردیم، نوشتن. روزی که توی خیابان، عکس رهبر شهیدم را توی دست بگیرم، برای غم نبودنش بغض گلویم بشکند و توی سرما و غم شهر، همراه با مردم، راه بروم، برای چهلم رهبر شهید... شهادت! رفتن، چیزی که حتی باور هم نکردهام و نمیدانم کِی قرار بر باور کردن دارم؟ شاید یک روز، نمیدانم شاید هم...هیچوقت؛ چه میکند این غمِ عمیقِ عجیبِ غریبتان با دلهایِمان حضرت آقا؟ رهبرِ عزیزِ شهیدم... که هنوز معتقدم واژهٔ شهید کنار اسمتان غریب است اما باشکوه... وبا همهٔ این حرفهای ناتمام و کلماتِ پریشانم،میدانم که میشنوید و زندهتر از قبل هستید.
فقط بدانید که خیلی دلتنگــم. خیلی زیـــآد. به وسعت غـــم دوریتان...
آه... آه از آن رفتگان بیبازگشت، تا به ابـد.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمیشود.
الرحیل! الرحیل! اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را! اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق میدانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش میخواند...
عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی که میرود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصلهای نیست...
-سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آویـــنی✍🏻
با پیوستِ دلی تنگ که در آرزوی از شما خواندن و یادگرفتن و رفاقتی خیلی عمیق تر از این است :)
و هنوز هم معتقد به "لبخند زد و دل از کف رفت" :) است ..
خوشا انسانهایِ هنرمندِ عاشق، مثل آقا سید مرتضی آوینی، که حتی صدا، لبخند و نگاهشان هم غرق کننده است؛ آنقدر غرق کننده که دلت بخواهد بپرسی، قلبِ شما، وصل به کدام منبع عشق بود و روحتان از کدام نوشدارو سیراب میشد، که اینگونه بیدرنگ و وسیع دل میبریـــد و نفــوذ میکنید به اعماق قلب بشــر؟
و صد البته که،
خوشـا دل در گرو همچون شماها داشتن، خوشا عشق♥️.
- سالروز شهادت سید مرتضی آوینی،سید شهیدان اهلِ قلــم؛بیستم فروردین.
از همین شروع میتونم حدس بزنم حال وهوای این کتاب و شخصیت ها و حتی رفاقت ارمیا و مصطفی، چقدر خوب و متفاوتههه :)
این اولین کتابیه که ازشون دارم میخونم... تو روزهایی که خودشون هنوز به هوش نیومدن و بیخبر از اخبار این روزها...
خلاصه، ان شاءالله که زودتر حالشون خوب بشه، دعا کنیم:)
پ.ن:
بعد از عقب انداختنهای فراوان و فعلا کتابای دیگه هست و موازی خوانی و... بالاخره، شروع اولین کتاب از آقای رضا امیرخانی.
#شروع_با_ارمیا✨
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣مگر وسط این همه حصار
دلخوشی آدمی چیست؟
جز گفتن یک "خیلی دوستت دارم"؛
ساده، صادق، بدون لکنت!
و شنیدن یک"من هم همینطور"؛
درست وقتی چشم در چشم شدی...
آن ساعتي خوش است که مستانه بگذرد
یعنی به زیر مِنّت پیمانه بگذرد! :)
منبع.
#دلتنگکنندهترین
رآیحه🤍
❣مگر وسط این همه حصار دلخوشی آدمی چیست؟ جز گفتن یک "خیلی دوستت دارم"؛ ساده، صادق، بدون لکنت! و شن
کارِ من و خیالِ تو بالا گرفته است..
صدایِ من میرسد؟ الو..؟
آقایِ عزیزم، مولایِ من؟ میشنوید؟ منم. یکی از همان دهههشتادیها که گفته بودید ندیده هم دوستشان دارید. گفته بودید خیلی دوستمان دارید.حتی بدون اینکه بدانید اسمم چیست. چند سالم است و کجا زندگی میکنم، چه چیزهایی دوست دارم. چه مهارت هایی دارم و... اما میتوانم با تمام قلب حس کنم این واقعی ترین "دوستت دارم" ممکن است. فکرش هم دیوانه کننده است. اینکه آدم از یک نفر مثل شما، دوستت دارم بشنود. خیلی عمیق زیباست. به عمق جان آدم مینشیند. یک دوستت دارمِ بدون غل و غش. صاف وساده. واقعی و از عمق قلـــبتان.اما میدانید چیست. از وقتی دوستم این ویدئو را فرستاد. حسرتی از جنس نگفتن نشست توی دلم. خیلی، خیلی دلم خواست، من هم مثل آن پسر نوجوان، وقتی هشت آبان ۱۴۰۲، توی حسینیه امام بودم و چشمانم گره خوردند به چهرهٔ شما خجالت نکشم و بلند.. بلند بگویم:
«آقا خیلی دوستت دارم.» جوری که بشنوید. از نزدیک. حسرت میخورم از این نگفتنم. خوشبحال آن پسر نوجوان که احساسش را بدون خجالت و خیلی بلند گفت. فریاد زد که خیلی دوستتان دارد. داشتم میگفتم، صدایم را که داشتید، نه؟ ببخشید.. خیلی غرق شدم در خاطرهها. مرور خاطرات را دوست دارم. اما این یکی را بیشتر، عمیق تر. دیوانهوار تر. روزی که از نزدیک دیدمتان. از نزدیک، خیلی فرق داشتید، با همه آدمهایی که دیده بودم فرق داشتید. آرامش و نورانیت و لبخندتان، نفوذ کرد به مرزی ترین و عمیق ترین نقطهٔ قلبــم. آقـــا.. شما چه کردید با دلِ من...؟ که برایتان رفت، بدجوری هم رفت. که غرق هیجان بودم و آرامش محض.اشتیاق داشتم و دلتنگی هم. دیدنتان انرژیم را صدبرابر کرده بود برایِ ادامهٔ زندگی و بالافاصله بعد از تمام شدن دیدار هم دلم میخواست باز ببینمتان،از همان لحظه دلتنگ بودم؛ میخواستم هشت آبان چهارصد و دو تمام نشود. کل راه رفت وبرگشت را به شما فکر کردم.خیلی طولانی است. دارم باز طولش میدهم، نه؟ حرفهایم زیاد است و کلمات شایستهای که با آنها خوب شرح دهم، کم. اما بگذارید بگویم. خدا خودش توی کتاب آسمانی و عزیزش گفته بل احیا ربهم یرزقون... که شهدا زندهاند و چه خوب رفیقانی هم هستند... زندهتر از همیشه. پس.. یعنی حالا، حتی عمیق تر از قبل هم میشنوید. پس بگذارید بگویم. اینبار را حسرت نخورم که نگفتم. حالا که میشنوید، میگویم. میگویم:
«آقایِ من... مولای عزیزم، صدایم را میشنوید دیگر؟
خیلی، خیلی دوستتان دارم آقا، خیلی.»
آخ.. آخ از کلمات و دلتنگیها.. راستی، یک چیز دیگر، یک چیز مهم تر از دوستت دارم حتی...
خیلی دلتنگم. قبل از اینکه بروید، نگفتید چطور با دل تنگ زندگی را ادمه بدهیم.. چطور میشود با یک دل خیلی تنگ به زندگی رسید، آنطور که باید، در با کیفیت ترین حالت ممکن.. چطور؟!
صدایم میرسد آقا؟
میرسد ؟:)
۲۲فرودین ۱۴۰۵ ... "
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ امام شهید - نریمانی.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
پیوست:
امشب، توی تجمع مداح این مداحی را خواند، هرچقدر که میگذرد دلتنگی و غم بیشتر میشود. مداحی را میخواند و دلتنگترم میکرد. به ویدئویی که ف فرستاده بود فکر میکردم و با جملهٔ من شما رو ندیده دوست دارم، یکجور دیگر غم در آغوشم میگرفت. یکجوری که فقط خودم میدانم و خدا و خودش...
و اینکه، با ف موافقم! قشنگترین فیلمِ کوتاه عمر من هم بود، خیلی قشنگ و دلتنگ کنندهترین :)
-
ارمیا میخواندم. ارمیا میخواندم که باران شروع کرد به باریدن. شدید بود و دلچسب. فکر کردم: بارانِ بهاری! و بعد لبخندی آرام.چشمم را چرخاندم سمت کتاب. برای ادامهٔ خواندنش. مردمکها روی یک جمله ایستادند:
«دلش برای لبخند مصطفی تنگ میشد.» ، برای دقایقی، از حال وهوای خآصی که این روزها کتاب ارمیا برایم ساخته، رها شدم و صدای همسر شهید توی گوشم پیچید:
«دلم خیلی براش تنگ شده... برای خندههاش.» شهید مصطفی علیخانی؛ ۲۴ سالش بود که دیماه، کلمهٔ شهید نشست کنار اسمش، مصطفی...چند ماهی بیشتر از نامزدیش هم نمیگذشت، همان کسی که حالا توی ۱۸سالگی کلمهٔ همسر شهید کنار اسمش میآید:) از این گذشتها نوشتن آسان نیست، واقعا نیست. بقول استاد جوان، وقتی تجربه زیسته از چیزی نداشته باشی، نمیتوانی خوب هم از آن بنویسی. و فکر میکنم حتی اگر یک یادداشت ساده بآشد! و بعد، به گلستان شهدای اصفهان فکر میکنم. همیشه دوست داشتم یکبار میرفتم. و هنوز هم. یکبار بروم و از نزدیک به تماشای زیباییش بنشینم.یادم باشد، کتاب ارمیا را هم با خودم ببرم و این جملهٔ هایلایت شده را باز مرور کنم. به یادِ لبخندهآیِ مصطفی... شهید مصطفی علیخانی.
از شباهت اسمها، پل زدن به یک آرمان مشترک، شهآدت!
۲۴ فروردین مــآه صفر پنــج.