eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
442 عکس
44 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
روی دل از همه عالم به کتاب است مرا...
همینکه به س و د نزدیک میشوم لبخند می‌نشیند روی صورتم. یاد اولین بار میفتم که س مرا با د دید و گفت: «از دوستت خوشم اومد همیشه در حال لبخند زدنه.» و هربار با دیدنش یاد این جمله میفتم و لبخندم بیشتر میشود. اولین مقصدمان مزار شهید گمنام وسط پارک است. خیلی نمی‌مانیم و می‌رویم سمت کتابخانه. از چیزهای مختلف حرف میزنیم، و حتی مصداق "جایی که نباید می‌خندیدیم، همه چیز خنده دار بنظر میرسید" میشویم. از کتابخانه هم بیرون می‌رویم به مقصد بعدی. وسط پارک به حرف د بلند می‌خندیم و به آدم‌های توی پارک نگاه می‌کنیم.بقیه مسیر هم به حرف زدن، خرید، خوراکی خوردن، تصمیم برای اینکه کجا برویم و چه کنیم؟ می‌گذرد. و نمی‌فهمم کی شب شده. زمان‌، با آدم‌های دوست‌داشتنی زود گذشته بود. دوست داشتم س و د هم برای تجمع می‌ماندند تا زمان کم باهم بودنمان به اندازه یکی دوساعت دیگر هم بیشتر شد. اما از هم جدا شدیم و تا مامان و ی برسند، تنها حرکت کردم سمت مسجد. توی راه به امروزی فکر کردم که بعد از پلن چیدن‌های مختلف بالاخره باهم رفته بودیم بیرون. اینکه کار خاصی نکردیم یا جای خاصی هم نرفتیم، اما ساعات با کیفیتی داشتیم. از حرف‌هایمان گفتیم،جدی، شوخی، عمیق، مهم و غیرمهم. بدون سانسور، خودمان بودیم، بقول د همه چیز در بی‌شیله پیله‌ترین حالت خودش بود، تا برسم به مسجد به اینها فکر کردم. جز چند خانم کسی نمانده بود، و تا من نمازم را خواندم میخواستند بروند، یکی‌شان صدایم زد: «ما داریم میریم وقتی نمازت تموم شد هردوتا در رو ببند.» جوابش را می‌دهم. میگوید نمیخواهم بماند که تنها نباشم؟ و تشکر میکنم که نه. می‌روند و من می‌مانم و آغوش اَمن مسجد. در پناه سکوت و امنیتش. فکر میکنم به نماز جماعت نرسیدم اما در عوض من بودم و یک خلوت VIPبا خانه خدا، مسجد.آرامش عجیبی دارد.و خداراشکر میکنم بخاطر این نعمت خآص.مهلت تنها بودنم با مسجد به انتهای خوش رسیده و کم کم حرکت میکنم سمت تجمع.گروه را باز میکنم. می‌بینم د عکس‌هایی که گرفته بودیم را با این کپشن فرستاده: «یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس و زیباترین شعر امشب رو تقدیم تون میکنم :)))))✨😭😭» لبخند میزنم و یاد وقتی میفتم که تا با اسنپ برسیم به مقصد بعدی، شعر جدیدی که گفته‌ بودم را دادم بخوانند و از اینکه دوستش داشتند، یکبار دیگر چشم‌هایم برق زده بودند. با مامان میرویم وسط جمعیت. وقتی خبر حمله جدید را شنیده‌م غصه‌ام تبدیل به نفرت بیشتری میشود و شعارهایم، بویژه مرگ بر آمریکا و اسرائیل شدت ونفرت بیشتری گرفته‌اند، خیلی بیشتر. بعد از آن هم با ی میروم سراغ کتابها. اینبار سر وعده خودم میمانم و فقط نگاه. بعد به ی میگویم: «تو کتاب پولهای بالدار شخصیت اصلی با دوستش می‌نشستند وسط پارک و برای آدم‌های مختلف قصه می‌ساختن، بیا ماهم اینکارو کنیم.» اولش میگوید نه و فعلا نمیتواند اما اصرار میکنم که من یکی میگویم و اگر خوشت آمد توهم شرکت کن. یک خانم را برای شروع انتخاب میکنم و با جزئیات قصه میسازم برایش. ی هم سر ذوق می‌آید و همراهم میشود. فکر کنم برای چهار پنج نفری قصه ساختیم. هم یکجورهایی تمرین نویسندگی است وهم خوش‌ می‌گذرد، دعای آخر تجمع هم پخش میشود و برمیگردیم سمت خانه، در مسیر بازگشت اتفاقی از پنجره ماشین نگاهم گره میخورد به ماه، لبخند میزنم. احساس میکنم روزم به زیبایی ماه امشب بود. پر از نور و خآص. ترکیب بی‌هوا نویسی و روزنگار، ده شهریور صفر پنج، پر از رزق :)
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر برکه افکنم؟ آن دل کجا برم؟
رآیحه🤍
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر برکه افکنم؟ آن دل کجا برم؟
دلتنگی‌هآ در ظرف کلمات جانمی‌شوند و با وجود داشتن‌ حرف‌های بی‌پایان تنها یک جمله زبان حال دلم میشود: «عانقیني... بغلم کن...» که تنها همین، درمان دلتنگی‌های بی‌شمار است. همان نقطه که دلت میخواهد از تمام سیاهی‌ها، به آغوشِ اَمنِ نور پنــآه بیاوری :) محبوبِ من! اصلا میدانید؟ کاش مسافر سفری بودم که مقصد و هدفش پناهنده شدن به مرز‌هآی آغوش شما بود، برایِ همیشه... آدم دلتنگ زیاد رؤیا می‌بافد و زیاده خواه میشود، نه؟ چه کنم که از شما رافت زیاد و از من شرمندگی الی الابد، مشهور است؛ وقتی با این همه میفهمم سرآغاز این دلتنگی از قلب دریایی شما سرچشمه می‌گیرد، قلبم از شدت شرمندگی و حیرتش میخواهد ذره ذره آب شود... و هرچند کم و ناکافی است، اما تنها ترجمان دلم در این لحظات همین است که: «دوستتان دارم.» و انگار ذکرِ مدام آدم‌های دلتنگ، همین باشد. هرچند ریختن بیشتر از این کلمات هم برای معشوقی چون شما، کوچک و حقیر باشد، برای شمایی که عشق هم در مقابلتان کم و کوتاه و حقیر است. اما من با پررویی تمام، امید دارم به همین کلمات کوچک و روح کوچک‌تر خودم، نگاه کنید و دست بکشید روی دریچه‌های قلبم... تا حتی اگر از حرم دورِ دورِ دور بود، بازهم از هوای شما تنفس کند؛ برای زنده ماندن، حیاتی‌ترین نیاز این روزها و البته همیشه‌ام... دلتنگی‌نوشت‌هآیی پراکنده، چهارشنبه یازده شهریور صفر پنج.
هدایت شده از کتاب رسان 📚
♨️ کتاب‌رسان با همکاری مدرسه شعر نکته برگزار می‌کند؛ 🖋دوره آموزشی مبانی و مقدمات شعر 👤مدرس: محمد رضا معلمی (شاعر) ▪️هزینه شرکت در دوره: ۲.۵۰۰.۰۰۰ تومان ➕ امکان پرداخت قسطی(ترب پی) 🔻به‌صورت حضوری، آنلاین و آفلاین 🗓 از ۱۹ شهریور ماه به مدت ۸ هفته پنجشنبه‌ها ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۴ لینک ثبت نام: https://ketabresan.net/event/nokteh 🆔 @ketabresan
رآیحه🤍
♨️ کتاب‌رسان با همکاری مدرسه شعر نکته برگزار می‌کند؛ 🖋دوره آموزشی مبانی و مقدمات شعر 👤مدرس: محمد ر
😍یکی از بهترین تصمیم‌های پارسال همین موقع، ثبت نام تو دوره شعر نکته بود واز بابتش خیلی خوشحالم، اگه به شعر علاقه دارید، تا حدودی با شعر و وزن آشنایید یا نیستید، و حتی اگه فقط خوندن شعر رو دوست دارید اما خودتون نشده شعر بگید خیلییییی پیشنهاد میشه، فضای کلاس‌هاهم خیلی صمیمی و خوب و عالیه و از جهت تخصصی هم خیلی مفید بودن، حداقل به من که قبلش فقط علاقه داشتم به شعر خوندن و هیچی از وزن و بقیه نکات شعر نمی‌دونستم، کمک کرد اولین‌شعرهامو بگم و حتی شعر برام جدی‌تر از فقط خوندنش بشه :) یکی از ویژگی‌های خآص دیگه‌شم، تمرین‌های زیاد که باعث میشه بیشتر تو فضای شعر قرار بگیرید، آشنایی با یه جمع رفاقتی_شاعرانه، خوندن شعر از شاعرهای خفنی که شاید قبلش نمیشناختید اصلا و چشیدن لذت شعرهای واقعا خوب، هست☁ مختصرا منظورم از شعر واقعا خوب شعریه که مولفه‌های اثرگذاری رو داره، از عمق احساس نوشته شده و در عین حال ظرافت و هنرمندی خاص خودشو داره،و قطعا دقیق‌ترشو بعد همراه شدن با دوره شعر نکته عمیقا می‌فهمید. امیدوارم شماهم بیاید و مفید باشه و یه قدم به دنیای ادبیات از طریق شعر، نزدیک تر بشید✨ با این کد تخفیف دوره رو با 500 هزار تومن تخفیف میتونید تهیه کنید: nokteh500
چیزی نداشتم که بگویم، گریستم .. پ.ن: وقتی پیام‌هایی که قبلا برای خودت سیو کردی، اتفاقی تو یه ردیفن و شرح حالت میشن :)
بقول شاعر: گاهی مرا نگاه کنی "رد شوی" بس است🤍 :)
رآیحه🤍
بقول شاعر: گاهی مرا نگاه کنی "رد شوی" بس است🤍 :) #الّلهُمَّ‌_عَجِّلْ‌_لِوَلِیِّکَ‌_الْفَرَج
نوشتن از کتاب‌هایی که خیلی دوست داری، کار سخت و در عین حال جذابی است. هم نمیدانی چطور خوب توصیفش کنی، هم دلت میخواهد حتما از آن بنویسی و همه را مشتاق کنی که بخوانندش. و "رویای نیمه‌ شب" از آنها بود. کتابی که سخت میشد زمینش گذاشت. توصیفات خسته کننده و به حاشیه برنده نداشت و جاذبه عمیقی داشت که در سریع‌ترین حالت ممکن تو را جلو می‌کشاند. جدا از اینکه قلم و مدل و محتوای نوشتن آقای مظفر سالاری برایم خیلی متفاوت است، یک مدل خاص تر هم با رویای نیمه شب همراه شدم؛ احساس میکردم با شخصیت ها و احساساتشان همراهم ودر مکان‌ داستان حضور دارم، همراه با هاشم، من هم غرق اضطراب و سردرگمی میشدم، هیجان داشتم و ترس هم. همراه با ریحانه چشم‌های من هم برق میزدند، لبخند میزدم، نگران بودم و در عین حال آرام هم. همراه با هاشم و ابوراجح توی بازار قدم میزدم و نسیم‌های خنک را روی صورتم احساس میکردم، به مقام امام زمان میرفتم و غرق شنیدن حرف‌های ابوراجح در مورد امام میشدم و عمیقا به فکر فرو میرفتم... و تقریبا در اواخر کتاب، درست صفحه ۲۳۴ بود، که چشم‌ها مقاومتشان را شکستند و اشک‌ها جاری شدند... نمیدانم، نمیدانم همراه ابوراجح شدم، در آن لحظه خآص؟ :) نمیدانم. گمان نمیکنم. این یکی را نه. اصلا! فقط میدانم بعد از آن صفحه احساس عجیبی درونم پیچیده بود. ترکیبی از شوق، دلتنگی، حیرت و غم. و در مجموع حس میکنم رویای نیمه شب از آن کتاب‌هایی بود که حس میکنم روحم محتاج خواندنش بوده. تا بحال شده بخشی از قلبت اینگونه با کتابی همراه شود؟ رویای نیمه شب را خیلی زیاد دوست داشتم و از یادم نمی‌رود و نه فقط شما، که کاش میشد به کل جهان معرفیش میکردم، تا شاید جهان لبریز رآیحهٔ شکوفه‌های یآس و نرگس میشد، حتی به مقدار کم و تنها برای دقایقی. پ.ن۱: آنقدر غرق کتاب شده بودم که حواسم به چیز دیگری نبود، اما وقتی مشغول نوشتن در موردش شوم یادم آمد "جمعه" بود، و سلام به نشانه‌‌هآی خیلی خاص🕊 پ.ن۲: خوشبحال آقای مظفر سالاری که کلمات‌شان قابلیت گره زدن قلب آدم را به آسمان دارند، گره عمیق و کلماتی به لطافت اَبرهآ..☁ جمعه ۱۳شهریور صفر پنج، از رؤیای نیمه شب، گفتن📚💛 :) 🌕
زندگی روتین رو دوست ندارم، دوست دارم کارهای مهمی انجام بدم. از زندگی‌هایی که ته حرفشون به قیمت سیب‌زمینی و خیار ختم می‌شه، خوشم نمی‌آد. دلم نمیخواد زندگی مشترک رو شروع کنم وبچه‌دار بشم و پیر بشم وبمیرم. باید پشت همهٔ این‌ها یک چیز به درد بخوری باشه. از روزمرگی‌هایی که برای رسیدن به چیز مهمی خرج نمی‌شه ترس دارم. نمی‌دونم اون چیز چیه. برای خودمم مبهمه. فقط می‌دونم نمی‌خوام اون‌جوری زندگی کنم.