eitaa logo
رآیحه🤍
165 دنبال‌کننده
479 عکس
48 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
از کتاب ره‌نآمهٔ مهدویت✨
شب مطلوبِ پاییزی، غرقِ کلماتِ من او و غزلیات سعدی :) بعد هر مصرع کلی کلمه و مفهوم عمیق میشه از سعدی فهمید و یادگرفت، چقدر خفن، چقدر عاشق، چقدر هنرمند و لطیف، چقدر... پ.ن: خیلی خوشحالم که رفیق سعدی خوندن‌ها هست و میشه از عمق احساسات بعد خوندن بعضی بیتها گفت، و میتونم بگم رزق؟ آدمی که باهم بتونید مدت طولانی سر این حرف بزنید که ببین سعدی تو فلان بیت چی گفت اصلا :)) #
- علی قدر حلمک تسع الارض زمین به بزرگی رویاهای توست... ☁
رآیحه🤍
- علی قدر حلمک تسع الارض زمین به بزرگی رویاهای توست... ☁
پرنده‌ها آرام از کنار درخت‌ها می‌گذرند. به مدرسه نزدیک می‌شویم. "ی" جدا می‌شود. می‌رود کنار دانش‌آموزها، توی صف. زُل میزنم به پنجره کلاسمان،"نهم دو ریحانه"؛ بعد از گذشت چند سال با دیدنش چشم‌هام ستاره‌ای وقلب‌قلبی شده بودند، غرق نگاه به حیاط، آبخوری، نیمکت‌های وسط حیاط، دیواری که همیشهٔ خدا توپمان از رویش رد می‌شد و یک نفر مجبور میشود برود و تا خیلی از مدرسه دور نشده بیاوردش شده بودم و دلم برای وسط حیاط حلقه زدن و حرف زدن،خنده‌هآیمان، بسکتبال بازی کردن با "م"، از وسط بازار رد شدن برای اینکه به اندازه یک خیابان بیشتر باهم باشیم، تنگ شده بود. خاطرات دوران راهنمایی را مرور می‌کنم، جذاب‌ترین بخش خاطرات مدرسه‌ام، خیلی متفاوت و جذاب‌تر از دبستان و دبیرستان؛ و "م" هم دوست سه سال هفتم تا نهم من بود. و حضورش در خاطراتم پررنگ‌تر از بقیه است. از همان کلاس هفتم که معلم گفت باید شعبه‌ام را عوض کنم و ما اتفاقی کنارهم نشستیم؛ تا آخرین روزهای نهم‌مان باهم گذشت؛ به خاطرات آن‌روزها فکر میکنم:به اینکه هر روز توی مدرسه همدیگر را ببینیم، بعضی روزها بعد مدرسه برویم کتابخانه و برای بار nام بهش بگویم: «رفتی خونه زود بیایا! ناهار خوردی بیا. ساعت دو... نه نه ساعت یک اونجا باش.» و بعضی روزها خودم هم نمیرفتم خانه و ظهر بلافاصله بعد مدرسه میرفتم کتابخانه.کتاب‌هایی که امانت میگرفتم را توی خانه و گاهی وسط بعضی زنگ‌های حوصله‌سر بر مدرسه میخواندم. و کتابخانه پاتوق ما بود که حرف بزنیم،راز جنگل بازی کنیم و وسط قفسه‌ها آنقدر بخندیم که خانم کتابدار برای بار هزارم بیاید و بگوید: «بچه‌ها آرووم‌تر اینجا کتابخونه استا!» و قول بدهیم که باشد و دو دقیقه بعد همان راه را برویم. و حتی برای دور افتخار اتمام امتحانات خردادی که وسط بازار میزدیم، همراه با دعوت کردن خودمان به خوراکی‌‌های مختلف. و برای خاطراتی که اگر بخواهم از همه‌شان بگویم شاید یک کتاب قطور بشود. خاطراتی که مزهٔ شیرکاکائو می‌دهند، هرچقدر هم بگذرد تکراری نمی‌شوند و مرورشان برایم لذت‌بخش است. صدای شلوغی دانش‌آموزها مرا از خاطرات بیرون می‌کشد. دخترها مدام حرف می‌زنند. تند، زیاد و بلند: -خانوم توروخدا شعبه منو تغییر بدین. -کتاب ندارم هنوز، چیکار کنم؟ - من حتما باید برم شعبه‌ای که دوستم هست. -امسال شما معلم‌مون نیستین؟ و حرف‌های غیرمهم و مهم دیگرشان. من هم، انگار که اولین بار باشد مدرسه می‌بینم، با دقت، شوق ولبخند نگاهشان میکنم. حواسم به حرکات صورت و دست‌هایشان هست. و نمی‌دانم چرا انقدر از بودن توی اتمسفر "مدرسه" غرقِ نشاطم. قبل‌تر که دانش‌آموز بودم مدرسه را دوست داشتم. به اندازه متوسط. یک‌روزهایی از دبیرستان هم عمیقا خوشحال بودم از تمام شدنش. اما این روزها جدا از خوشحالی مدرسه نداشتن، دلتنگ هم هستم. دلتنگ و مشتاق. میدانستم این شور و اشتیاق فقط برای مرور خاطرات شیرین مدرسه نیست. حداقل با اطمینان نه. شاید بخاطر جملهٔ کپشن این عکس، که توی یکی از آیینه های مدرسه گرفتمش، بخاطر بزرگ بودن زمین به وسعت یک رؤیا. ترکیب ادبیات با رؤیایی شیرین، سخت و در عین حال دوست‌داشتنی که مدت زیادی از متولد شدنش نمی‌گذرد؛ رؤیایی که یک روز باید مجال خوب و مفصل نوشتن از آن را پیدا کنم. از راهروهای مدرسه می‌گذریم. چشمم به تابلو نهم دو می‌افتد، سبز و زیباست. میرسیم به دفتر. یک چهره آشنا می‌بینم. لبخند و اشتیاقم دوبرابر می‌شود و میروم سمتش، همان چشم‌های سبز و لبخند‌های زیبا، با مهربانی همیشگی. اولش مرا یادش نمی‌آید. میگویم خیلی سال گذشته حق دارد و اینها. اما تا خودم را معرفی میکنم و میگویم با "م" باهم بودیم،مرا یادش می‌آید،لبخندش جان‌دار تر میشود و احوال قلبم مثل روسری روی سرم می‌شود، پر از گل و رنگ زیبا و پروانه‌هآ. وقت خداحافظی میگویم از دیدنش خوشحال شده‌ام، و واقعا هم شده بودم.توی حیاط مامان میگوید: «معلم چه درسیتون بود؟» لبخند میزنم: «مطالعات. من مطالعات دوست نداشتم اما خانوم "ق" معلم خیلی خوبی بود. اون رو دوست داشتم.» هوا هنوز گرم نشده و نسیم‌‌های خنک پاییزی آدم را در آغوش می‌گیرند. با اینکه از مدرسه خارج شده‌ایم. هنوز غرق فکر کردن به آن هستم. به شلوغی مدرسه فکر میکنم، جمله آقای ج توی ذهنم می‌آید: «معلم باید دیوونه باشه، مگه نه؟» و باز فکر میکنم. به معلم دیگری که چارچوب رسمی نداشت و بعد از حرف‌زدن با دانش‌آموزش، دست‌هایش را باز کرده بود برای در آغوش گرفتنش. و توی ذهنم جمله صوتی که قبل‌تر گوش داده بودم پلی میشود: «بچه‌ها اگه واقعا عاشق معلم شدن نباشید، نمی‌تونید دووم بیارین. باید عاشق این کار باشین.. حتما..» و باز به مدرسه فکر میکردم. وبه معلم‌هآیِ عاشق.دلم جنون میخواست.جنون به مقدار کافی. و آسمان هم. عمیقا دلم آسمان هم میخواست... ۴مهرِمآه صفر پنج،پآییز عزیز،و شاید از نوشتن.
- دل را به یادگار به معشوق داده‌ایم ... از برای کپشن ❤📚
رآیحه🤍
- دل را به یادگار به معشوق داده‌ایم ... از #سنایی برای کپشن #منِ_او ❤📚
جنونِ پس از مطالعهٔ یک کتاب! تاحالا تجربه‌ش کرده‌ای؟ حس و حالِ من، بعد از تمام کردن منِ او درست همین چهار حرف بود: جنون! اولین مواجه‌م با منِ او، جملهٔ مشهورِ "تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم‌تر می‌شود، دل است" بود. وقتی به دل کتاب زدم و شروعش کردم اما همه چیز رنگ و بوی متفاوت‌تر گرفت.از تصوراتم فراتر رفته بود و هرچه داستان جلوتر میرفت، همه چیز متفاوت‌تر هم میشد. اولش حس آرامش و زیبایی بود و لذت اینکه نویسنده چطور یک خانواده اصیل ایرانی را انقدر عالی و درجه یک توی داستان آورده و در بهترین نحو وصفش کرده؛ جوری که خودت را یکی از اعضای آن خانواده، وسط خانه‌شان حس کنی. با غصه‌هایشان، غمبرک بگیری و با خنده‌هاشان بخندی، با استرس‌هاشان، استرس بگیری و با بغض‌هاشان، دلت بخواهد گریه کنی. واقعا واقعا واقعا نمیدانم منِ او چطور توانست اینطور رسوخ کند درون شریان‌های قلبم؟ نمیدانم که نمیدانم. خودم هم هنوز نفهمیدم... داشتم میگفتم، رفته رفته آدم را غرق می‌کرد. بویژه از صفحه ۴۰۰به بعد. انگار یک فیلم سینمایی جذاب به سکانس‌های خیلی حیاتیش برسد،یادم هست استادیار یکی از ترم‌های نویسندگیم میگفتند ما مثل کارگردان‌ها نیستیم، با کلمه سرو کار داریم، پس باید آنقدر خوب و دقیق بنویسیم که مخاطب همه چیز را خوب تصور کند، جوری که انگار یک فیلم سینمایی باشد، یا یادم هست استاد جوان میگفتند شخصیت پردازی باید آنقدر عمیق باشد که آدم با شخصیت بترسد، شاد شود، نگران شود، بخندد، عاشق شود و..، و من او، دقیقا همه اینها را داشت :) یکجاهایی نفس آدم همراه با شخصیت‌ها در سینه حبس میشد که یعنی چه می‌کند؟ چه میشود؟ ویکجاهایی غوطه‌ور می‌ماند در دریایی از ترس و لرز و تب، بین مرز‌های باریک رسیدن و نرسیدن، شدن و نشدن. و در آخر، وقتی تمام شد، چیزی که از همان شروع ازش می‌ترسیدم، دلم نمیخواست من اوی عزیزم تمام شود،و وقتی شد، غرق حیرت عجیبی بودم. بیشتر از اشتیاق قوی بودن و جذابیت کتاب، غرق حیرت بودم که چطور! یک رمان عادی مثل بقیه کتابها، میتواند انقدر درون آدم غوغا کند؟ احساسات مختلفی را از پستوهای روحت بیرون بکشد و حقایقی تلخ، شیرین، سخت و عمیق را محکم توی صورتت بکوبد؟ و در عین حال آرام و با لطافت تمام روحت را در آغوش هم بکشد؟ همزمان بکشد و زنده‌ات کند؟ آرامت کند و بهمت بریزد؟ و جذاب‌ترش میدانید کجاست؟ اینکه قرار بود فقط یک رمان عاشقانه ایرانی باشد و خلاص! اما اصلا، تاکید میکنم اصلا و به هیچ وجه من او فقط یک رمان عاشقانه ایرانی نیست! منِ او یک مجموعه کامل از همه چیز است. قدرت کلمات، خلاقیت، هوش و عمیق بودن نویسنده، جوری کتاب را خلق کرده که ترکیبی از : عشق،زندگی،انسانیت،معنویت،دین،خدا،تاریخ وسیاست و خیلی عناصر دیگر باشد؛ و حتی عاشقانه بودنش هم متفاوت بود. حداقل برای من، متفاوت‌تر از همهٔ عاشقانه‌هایی بود که تابحال دیده بودم. بحث عمق عشق یا سطحی بودن هم مطرح نبود. منِ او، انگار تو را می‌کوبید و از نو می‌ساخت! از بابِ نگاهت به عشق. من او، آدم را با مستقیما وصل میکرد به درونش. تا بفهمد با خودش چند چند است؟ منِ او جدا از عاشقانه بودن، ایرانی اصیل بودن و عمق داشتنش، یک کارگاه آموزشی نویسندگی خیلی خفن هم بود! در اوج تکنیکال بودنش، جوری که انگار نویسنده در اوج نگو، نشان بوده، همهٔ هنرهایش را رو کرده و در عین حال توی ذوق هم نمی‌زند، به هیچ وجه. کاملا دقیق و سازگار با داستان. توصیف‌های ملموس، شخصیت پردازی عمیق، دیالوگ‌هایِ نآب، دوراهی‌های عالی، مهندسی متن، زبان داستانی متفاوت و خلاقیت‌ در ایده‌های جدید که پیاده شده بود و ... القصه، منِ او برایم عطریآس دارد و به رنگ مآه است و نوشتن ازش در عین هیجان داشتنش، ترس هم داشت، ترس اینکه نتوانم طوری که باید منظورم را برسانم. آخر، واقعا نمیدانستم چطور وصفش کنم. احساس میکنم قدِ نوشتنم به اُبهتِ کلمات من او نمی‌رسد، حداقل بیشتر از این،دیگر نه. اما نمیشد با سکوت محض هم از آن بگذرم. در نهایت اینکه، منِ او بخوانید. ترجیحا همین روزها، وسط روزهای پآییزی. حتما که لذت وحیرت و دیوانگیش دوچندان میشود! یاعلی مددی :) پ.ن۱، خطاب به منِ او خوانده‌ها: [اصلا شما بگویید، پربی‌راه گفتم؟] پ.ن۲: دلم بی‌نهآیت برای منِ او تنگ میشود... پ.ن۳: برای خالق من او، آقایِ رضا امیرخانی،خیلی زیاد وعمیق دعاکنیم:) ❤📚
چاره‌ای ندارد جز اینکه برود سراغ بهترین مشاور و پنآهگاه عمرش شبانه تک وتنها به حرم امام رضا میرود و متوسل به ایشان می‌شود. روبه روی روضهٔ منوره می‌ایستد و نجوا می‌کند :) -از کتابِ من همین رضا سنجرانی را دوست دارم.
رآیحه🤍
میزان علاقه‌م به مـــآه به روایت پروفایل‌های سامانه مربی‌ها🌙:) در مورد پروفایل دوره قبل یکی از بچه‌
همین سوال سادهٔ یکی از بچه‌ها، یه عااااالمههه خاطرهه رو زنده کرد برام:) یه روز تو سال1400 وقتی روز آخر اردوی مشهد بود و با اتوبوس داشتیم از خوابگاه میرفتیم برای آخرین زیارت تو مسیر مربیمون گفت میتونیم دوره‌ای شرکت کنیم که اگه قبول بشیم، مربی بینهایت میشیم؛ و منی که از قبل اصلا به این کارا علاقه خاصی نداشتم و جدی نبود برام، از همون لحظه مشتاق بودم و بعدشم همه تلاشمو گذاشتم و از همون روزا زندگیم جور دیگه‌ای رقم خورد، که این فقط یه بخشش بود، اما یه بخش خیلی دوست داشتنی:)✨🤍 بقول استاد ابراهیمی، ما به تور افتادگان حضرت رضاییم... کجا تور پهن کرد برامون، در ارسال عدد 5 به 1000888، شوق مربی بینهایت شدن، رفاقت‌هایی که به امام رضا میرسید و بهترین خاطراتی که به مشهد و امام رئوف میرسن:) لبخند و همین^^
رآیحه🤍
همین سوال سادهٔ یکی از بچه‌ها، یه عااااالمههه خاطرهه رو زنده کرد برام:) یه روز تو سال1400 وقتی روز
و اما این پارت، لطف یکی از بچه‌های این دوره که خیلی گوگولی و ناز و بامحبتههه و هر مرحله هم جز جواب سلام و احوالپرسی میکنه و اینجوریم که: 🥹😭😍 🦋
آخرین آزمون امروز، آخرین آزمون مخاطب هم بود، سوال آخر راهم میپرسم و میگویم از آشناییش در طول این دوره خیلی خوشحالم، و قبل از اتمام وقطع کردن تصویر وصدا میگوید: «دلتنگتون میشم.» میگویم من بیشتر و آخرین تماس را هم تمام میکنیم. و من میمانم و یک جمله‌ای که باز کلی کلمه و احساس را برایم زنده کرده. راست میگفت. من هم دلتنگ میشدم. برای خودش و همه بچه‌های این دوره. و با این جمله یاد دوره قبل میفتم، 19بهمن 404 خاطره‌ای که توی این عکس ثبت کرده‌ام؛ یکی از بچه‌ها که از اول دوره کلی شعر و متن‌های ادبی بریده کتاب و.. برایش فرستاده بودم و به آزمون تصویری که رسیدیم گفت اصلا به ادبیات علاقه ندارد و حس میکند باید همه چیز خیلی با استدلال باشد و این چیزها، و هر آزمون با شوخی و خنده سر این بحث میکردم که مطمئنم خودت هم حتی شده کم اهل ادبیات هستی. که واقعا هم بود، یک رمان داشت و به اندازه خودش متصل بود به ادبیات. اما انتظار نداشتم اخرین ازمون این را بگوید. وقتی پرسیدم نکته‌ای ندارد؟ و منتظر بودم مثل همیشه نکته یا نقدی داشته باشد، فقط گفت: «خیلی دلم براتون تنگ میشه.» و با ادامه حرفهایش در مورد معلم بودن، ادبیات و.. کل معادلاتم را بهم زد. و نمیدانم، خودش هم میدانست آن‌روزها و ساعات چقدر به اُمید و انگیزه‌ای که کلماتش داشت، نیاز داشتم؟ :) حتی از دلتنگی برای او هم میتوانم پل بزنم به هزاران نفری که در طول دوره‌های مختلف مربیشان بوده‌ام، قابلیت این را دارم که یاد تک تک‌شان یک گوشه از قلبم زنده بماند و دلتنگشان بمانم... از دلتنگی و اُمید‌ها نوشتن، هشتم مهرِ صفر پنج، چهارشنبه =)))) نشآنه‌‌بازی‌های زیااااد☁