eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
447 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
رآیحه🤍
تکذیـب‌میکردنـد کـاش‌رفتنـت‌را ؛ - حآویِ ترک خوردگی قلب. . .
- جبران نمی‌شوی حتی به گریه هایِ عمیق! پ.ن: ولی؛ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود، نبود...
نوشته بودند: آخرین سفر استانی‌ات آغوشِ امام رضا بود.. :) ...
تاریخ خواهد گفت از راهش، مرامش قبل از خیابان ها، دلِ ما شد به نامش :) پ.ن: حاج آقا... حاج آقا هارداسان؟!
رآیحه🤍
تاریخ خواهد گفت از راهش، مرامش قبل از خیابان ها، دلِ ما شد به نامش :) پ.ن: حاج آقا... حاج آقا هارد
«اینجا مردم برای اینکه با احساساتشان کنار بیایند،وقت کم می‌آورند. حادثه پشت حادثه، شهید بعد از شهید...»* ازعربیکا*
_ فاقد کپشن _
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- نیست عاقل هرکسی دیوانهٔ مشهد نشد... :)
عشق یعنی زهرا هر سحر قبل نماز ساعتی محوِ تماشایِ علی می‌ایستاد ... :)
معلمِ هنرمندِ شهید! چند دقیقه به این عنوان خیره می‌مآنم و غرق در افکارم میشوم.به این فکر میکنم که کلمات چقدر با ظرافت کنارهم گذاشته شده‌اند تا لطافت یک انسانِ عاشق را نشان دهند. فکر میکنم که چقدر درست گفته اند که "هرکه عاشق شُد،معلم می‌شود" و البته باز فکر میکنم که لزوما هر معلمی هم عاشق نمیشود حتما و هر عاشقی هم معلم! اما کسیِ کنار اسمش نوشته‌اند "شهید" حتما که عاشق بوده... چه در طول زمان زندگی‌اش در دنیا که به معلمی وهنر پناه آورده و چه زندگی ابدش که با شهادت پیوند خورده؛ قابلیت این را دارم که مدتهای طولانی در مورد این آدم‌هایِ اهلِ دلِ عاشق فکر کنم، بدون اینکه خسته شوم یا تکراری شود برایم،فکر میکنم زندگی اینجور آدم ها گره خورده است به نشانه ها،نشانه هایی که عاشق‌شان کرده،نشانه هایی که باعث شده برایش به هنر و معلم شدن روی بیاورند،اصلا میدانید فکر میکنم آدم ها وقتی به چیز هایی مثل هنر،ادبیات،معلمی و امثالهم روی می‌آورند تنها هدف‌شان عشق است،اینکه آرام نگیرند تا لحظهٔ رسیدن به منبعِ حقیقیِ آن عشق؛ و چه آرام نگرفتنی...! بقول یکی از اساتید: "خُب آدم دلش می‌خواد...!"، و چه زیستن نآب ودل‌انگیزی... که حتی با شنیدن یک اسم دل آدم می‌رود و غرق در خیال میشود،خیال با چاشنیِ،عشق،دلتنگی و شآید حسرت! که حتی حسرتش هم شیرین است،بقول یکی از اساتید برای بعضی از چیزهای باارزش حسرت خوردن خوب است! و دلیلش هم آن است که" نیت های قلبی" از هرچیزی مهم تر هستند، خیلی مهم تر... اولین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... هفتمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
رآیحه🤍
عشق یعنی زهرا هر سحر قبل نماز ساعتی محوِ تماشایِ علی می‌ایستاد ... :)
- نوشته بود: في‌قَلبِ‌عليّ‌أزهرت‌فاطمة؛ درقلب‌ِعلی‌،فاطمه‌شکوفاشد. :)))
-
رآیحه🤍
-
"هرگز حضورِ حاضرِ غایب شنیده ای؟ من درمیان جمع و دلم جای دیگر است" چند بار پشت سر هم زیر لب با خودم تکرارش میکنم. «من در میان جمع و دلم جای دیگر است» و به چند روز پیش فکر می‌کنم،وقتی هنوز برگهٔ سوالات را نداده بودند و یکدفعه ذهن و قلبم باهم سفر کردند به تابستان پارسال.به فاصله هایی که داشتند کم و کمتر می‌شدند.برای فرودگاه شیراز، پرواز 4473، میدانید اصلا همینکه مقصدت "مشهد" باشد خودش خوشبختیِ محض است! حالا فکر کنید اینکه قرار بود یک ماه دیگر برگردم،برایم چقدر فراتر از خوشبختی بود.اینکه توی فرودگاه یکی از دوست‌های اعتکاف شیراز را دیدم و خاطرات اعتکاف یادآوری شد،و دیدن عدد هشت روی کارت پرواز هم جزئیاتِ دلتنگ و مشتاق کننده تری بود. با خودم فکر کردم دلم برای حال خودم،حال آن روزها و ساعات خیلی تنگ شده،برای وقتی که از شهر و خانواده ات دور میشوی تا کنار پدر حقیقی‌ات آرام بگیری،و مصداقِ "چون غریبی که خودش را برساند به وطن" شوی و حس کنی در این نقطهٔ زندگی دیگر هیچ چیز نمیخواهی؛ حتی دلم برای مسیری که خیلی طولانی نبود اما با یک شوق و انتظار عجیب می‌گذراندمش هم تنگ بود،برای پلی لیست خاصی که همیشه تا برسم به مشهد دارم،هم دلتنگ ترم میکنند هم ضربان قلبم را روی دور تند تنظیم میکنند و یک حس متفاوت دیگر که نمی‌دانم، شاید هنوز کلمه ای برایش اختراع نشده اما همینقدر که انگار سفرت به مقصد بهشت است و لحظه شماری میکنی تا برسی و چشمت گره بخورد به گنبد و بخواهی که همانجا و همان لحظه جهان متوقف شود،و تمام نشود و عوضش خودت تمام شوی... وقت زیادی نمانده بود تا شروع امتحان ولی الان که دارم مینویسم دلم میخواست هزار بار مرورش کنم،انگار که یک لحظهٔ ناب زندگی را چندباره زندگی کنی هربار وتکراری هم نشود؛ وقتی داشتیم برمی‌گشتیم،یک خانم با لهجهٔ شیرازی‌ش هم صحتبمان شد و با لحن شوخی گفت:«چرا دارین برمی‌گردین؟! شما که یک ماه اینجا بودین دیگه بمونید» و خندید. اما فکر کردم واقعا راست می‌گفت،چرا برمی‌گردیم؟ چرا باید برگشت؟ آدمی که از وطنش دور بشود چه حسی دارد؟ آدمی که معتقد به "وطنِ من آغوشِ توست،پر از حسِ امنیت"، است، چطور دور از وطنش زنده بماند و در روز های سخت کم نیاورد؟ آدمی که کارش از دلتنگی هم گذشته است وبقول آن نوشتهٔ معروف باید در بغلتان بمیرد. و تمام شود! چه تمام شدنی... و به راستی که آه مِنَ الفراق(: دومین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... *هشتمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴. *: وباز هم نشونه بآزی...؟:)