رآیحه🤍
عطرِ کلمآت...
کلمات عطرهای مختلفی دارند؛ عطر هایی دلربا و حتی عطرهای تنفر آور!
من عاشق آن بخش از کلمات هستم که باعث میشود دل آدم لطیف تر از ابرهای آسمان شود؛ کلماتی که از قلب آدم ها متولد میشوند،از عمقِ روح. کلماتی که میشود دیوانهشان شد. کلماتی که میشود غرق در تک تک حروفشان شد،کلماتی که بوی نور میدهند! کلماتی که چشم ها محتاجند به دیدنشان و قلب نیازمند لمس کردنشان. کلماتی که سادهاند اما لبریز از روشنایی؛ کلماتی که ماموریتشان در جهان فقط بخشیدن حس و حالِ خوب به دیگران است؛ کلماتی به وسعت روحِ خالقشان...
کلماتی که قلبهایشان پر است از احساساتِ مختلف، از عشق، از محبت،از ترس، نفرت و. . .
و حتی کلماتی حاویِ دلتنگی؛ میدانید در هر حالت کلمات ابزار کار کسی است که میخواهد بنویسد، اما کلمات در متن زندگی هم جاری است؛ و ما هستیم که تصمیم میگیریم به کدام بخش کلمات روی بیاوریم! بخشی که عطر عشق و نور دارد، یا بخشی که حاوی غم و نفرت است؛
بخش اول همان است که قابلیت زلال کردن دل را دارد؛ همانکه میشود به آن مُبتلا شد و دوستش داشت. کلماتِ عزیز و زیبا.
ششمین تمرینِ هر روز نوشتن.
فقط نوشتن؛
فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر!
آزاد و رها نویسی...
دوازدهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
نوشته بود:
«آسمون مسیرِ نجاتُ به آدم نشون میده»
و قلب من هم گمشده بود... راه را گُم کرده بودم،لازم دارم راهم را نشانم بدهی،تویی که به آدم های سردرگم کمک میکنی، راه نشان میدهی، بغلشان میکنی، میگویی من کنارتان هستم، نزدیکم، خیلی خیلی نزدیک،نزدیک تر از رگ گردن،وسطِ قلبت؛ به اینها که فکر میکنم میبینم شاید گم نشدهام. میدانی؟ شاید تو را گم کردهام...
تو را گم کردهام و حس میکنم خودم را!
هرچه که هست،سخت میگذرد؛ سختی که فقط به خودت میشود از عُمقش گفت؛ همانکه همزمان میدانی چه میخواهی وهمزمان نمیدانی؛
دلم میخواهد، مثل این عکس، خیره بشوم به آسمان، ستاره ها و مآهت، تا بواسطهٔ آنها راه را نشانم دهی، هرچند همیشه گفتهای اما میشود باز هم؟
بگویی:
«بندهٔ من، من نزدیکم... خیلی نزدیک!» کاش هر روز، هر ثانیه یادم میآوردی(:
چون من همیشه محتاجم به شنیدنش.. به پیچیدن نورِ وسط قلب، به لمس عطرِ آرامشی که جز خودت کسی نمیتواند داشته باشدش:)
.
.
"میشه بغلم کنی و بهم بگی تو بندهٔ خوب منی؟"
رآیحه! در دلتنگ ترین و سردرگم ترین ورژنِ ممکن...
با کپشنِ: فقط یه عکسِ ساده است..
.
قرار نبود آخرین باری که از اینجا رفتم را یادم بیاورد،لحظه ای که "ز" زودتر رفت و بعدش گفت:
«تازه اونجا فهمیدم که همه چی تموم شده دیگه..»
برای وقتی که تنهایی و احتمالا غیرقانونی(!) رفتم و کتابهایی که از سایت برترین آرزو سفارش داده بودم را حضوری تحویل گرفتم ؛)
برای صبح هایی که از حرم برمیگشتیم و با این صحنه رو به رو میشدیم، وبرای آخرین نگاهم به این در...
وقتی با سآدات تصمیم گرفتیم زودتر برویم که آخرین نماز جماعت حرم را از دست ندهیم(:
فقط یک عکسِ ساده بود؛
قرار نبود دلتنگیهایم را یادم بیاورد، یادم بیاورد که دارد یکسال میشود :)
یادم بیاورد که چقدر لازم داشتم برگردم و به امام رضا بگویم :
"باز با گریه به آغوشِ تو برمیگردم،
چون غریبی که خودش را برساند به وطن"
و حتی به صحن انقلاب، گوشهٔ سمت چپ ورودی صحن، جایی که آخرین بار نشسته بودم و فقط 20 دقیقه دیگر میتوانستم حرم باشم؛ جایی که جسمم مجبور شد برگردد اما روحم هنوزم که هنوز است نه،
... باید برگردم و بگویم:
«آمدهام که بنگرم، گریه نمیدهد امان..»
شاید هم بقول مداح:
" اشکامو نمیبخشم...(: "
- از عکسی که فقط یه عکس ساده نبود، نوشتن؛
احتمالا منِ همیشه دلتَـنگ و مُشتآق!
رآیحه🤍
«اینجا مردم برای اینکه با احساساتشان کنار بیایند،وقت کم میآورند. حادثه پشت حادثه، شهید بعد از شهید.
آه ثم آه ...
پ.ن: اگر داغ شرط است...
•الهدف واضح و محدّد و دقيق
إزالـــــــة اسرائيل من الوجــــود.•
هدف،واضح، مشخص شده و دقیق است: نابودی اسرائیل.
- شهید عماد مغنیه -
ما نه از رفتنِ آنها، که از ماندنِ خویش دلتنگیم...
- سیدمرتضی آوینی -
پ.ن: و قسم به خونِ های پاکِ ریخته شده که
"قطعا سننتصر"
#مرگبراسرائیل