از ابو بصیر، از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: روزی ابوجعفر (امام باقر علیه السلام) در یکی از مجالس خود بود که سرش را به سوی زمین انداخت و مدتی در آن تفکر کرد.
سپس سرش را بلند کرد و فرمود:
«وضعیت شما چگونه خواهد بود زمانی که مردی با چهار هزار نفر وارد این شهر شما شود تا اینکه شهرتان را با شمشیرش مورد هجوم قرار دهد و سه روز شما را در معرض خطر قرار دهد، جنگجویانتان را بکشد و شما خواری و ذلتی را تحمل کنید که توانایی دفع آن را ندارید؟ پس بر حذر باشید و بدانید که آنچه به شما گفتم، رخ دادنی است و چارهای از آن نیست.»
اهل مدینه به این سخن ابوجعفر (ع) توجهی نکردند و گفتند: «این هرگز اتفاق نمیافتد.» و هیچ آمادگیای نکردند، جز بنیهاشم که به خاطر دانستن اینکه سخن او (ع) حقی از جانب خداوند (عزوجل) است.
وقتی سال بعد فرا رسید، ابوجعفر (ع) خانواده و بنیهاشم را همراه خود برد و از مدینه خارج شدند و همان اتفاقی که ابوجعفر (ع) گفته بود، در مدینه افتاد و اهل آن دچار آسیب شدند. پس گفتند: «به خدا قسم، دیگر هیچ سخنی را از ابی جعفر نشنویم مگر اینکه آن را چرا که آنچه را دیدیم، از او شنیدیم.»
و برخی از آنان گفتند: «آنها اهل بیت نبوت هستند، سخن حق میگویند. هیچیک از شما نباید در مورد سخنی از ابی جعفر کلمهای را که تأویلش را ندیده است، بگوید: این غلط است.»
#دلائل_الإمامة : رقم¹⁴⁷
تشویق به شکرگزاری، عمل صالح و ترک گناهان
و امیرمؤمنان فرمود: «مانند کسی مباش که از شکرِ آنچه به او داده شده ناتوان است.
و در پیِ افزونیِ آنچه باقی مانده است میگردد؛ بازمیدارد و خود بازنمیایستد؛ نیکان را دوست دارد.
اما کارهای آنان را انجام نمیدهد؛ بدکاران را دشمن میدارد، در حالی که خود از آنان است! از مرگ به خاطرِ فراوانیِ گناهانش بیزار است.
اما آن را در طولِ زندگیاش ترک نمیکند.»
#کلمات_سید_العرب : رقم⁷²
حق عالم بر دیگران
و امام فرمود : از حق عالم بر تو این است که : 👇
چون در مجلسش بر او وارد میشوی او را جدا از دیگران به تحیت مخصوص گردانی.
و رو به روی او بنشینی.
و هرگز بر او و نه نزد او با رأیی اشاره نکنی.
و با چشم رمز ندهی.
و به او نگویی: «فلان کس بر خلاف گفته تو چنین گفت»،
و از کسی غیبت نکنی.
و در مجلسش با کسی آهسته سخن نگویی.
و به دامنش چنگ نزنی.
و هنگامی که خسته و کسل است بر او اصرار نورزی.
و در همراهی طولانی با او به خود زحمت مده.
زیرا او به منزله درخت خرماست که انتظار میکشی چیزی از آن بر تو فرو افتد تا بهرهاش برگیری.
#کلمات_سید_العرب : رقم⁷⁶
از ابن محبوب، از داود رقّی روایت شده است که گفت:
از ابوعبدالله علیهالسلام شنیدم که میفرمود:
از خدا پروا کنید و مبادا برخی از شما به برخی دیگر حسد بورزد.
عیسی بن مریم از شریعتش سیر و سفر در شهرها بود. پس در یکی از سفرهایش بیرون رفت و مردی کوتاهقد از یارانش همراه او بود که بسیار ملازم عیسی علیهالسلام بود. هنگامی که عیسی به کنار دریا رسید.
گفت: بسمالله، و با یقینِ درست از او، بر روی آب راه رفت. آن مرد کوتاهقد وقتی عیسی علیهالسلام را دید گفت: بسمالله، و با یقینِ درست از او، بر آب راه رفت و به عیسی علیهالسلام رسید. پس خودپسندی در او راه یافت و گفت: این عیسی روحالله است که بر آب راه میرود و من هم بر آب راه میروم؛ پس چه برتریای بر من دارد؟
راوی گفت: ناگهان در آب فرو رفت و فریاد به عیسی زد. عیسی او را از آب گرفت و بیرون آورد، سپس به او فرمود:
چه گفتی ای کوتاهقد؟
گفت: گفتم: این روحالله است که بر آب راه میرود و من هم بر آب راه میروم، پس از این بابت دچار خودپسندی شدم.
عیسی علیهالسلام فرمود: تو خود را در جایی قرار دادی که خدا تو را در آنجا قرار نداده بود؛ پس خداوند به سبب آنچه گفتی بر تو خشم گرفت. اکنون بهسوی خداوند عزّ و جلّ توبه کن.
آن مرد توبه کرد و به همان مرتبهای بازگشت که خدا او را در آن قرار داده بود.
پس از خدا پروا کنید و مبادا برخی از شما به برخی دیگر حسد بورزد.
#الکافي : ج² باب¹²² حدیث³
علامه مجلسی ذیل حدیث فوق گفته است 👇
در قاموس آمده است: «ساح الماء يسيح سيحا و سيحانا» یعنی آب بر روی زمین جاری شد. و «السياحة» با کسرِ سین، و «السيح» به معنای رفتن در زمین برای عبادت است، و از همینجاست «المسيح». پایان.
و من میگویم: از شریعتهای عیسی علیهالسلام، سیاحت در زمین برای آگاهی یافتن از شگفتیهای قدرت خدا و هدایت بندگان خدا، و نیز فرار از دشمنان و دیدار با دوستان خدا بود؛ پس این حکم در شریعت ما نسخ شد، و روایت شده است: «در اسلام سیاحت نیست»، و سیاحتِ این امت روزه است.
پس او را عُجب فرا گرفت. اگر گفته شود: این یا عُجب است چنانکه خودِ متن تصریح کرده، یا غبطه است، چون مرتبهی عیسی علیهالسلام را آرزو کرد؛ اما از حدّ خود فراتر رفت، زیرا روا نبود آن درجهی بلند را که برای او دستیافتنی نبود، آرزو کند؛ پس چگونه امام علیهالسلام آن را بر نهی از حسد فروعات کرده است؟ میگوییم: ظاهر این است که انگیزهی او برای جرأت بر این آرزو، حسد به جایگاه عیسی و اختصاص او به نبوت بوده است؛ آنجا که گفت: «پس چه برتریای بر من دارد؟» یا اینکه چون خود را در یک فضیلت با عیسی علیهالسلام برابر دید، به نبوت عیسی حسد ورزید و برتری او را انکار کرد؛ همانگونه که برخی کافران گفتند: «آیا به دو بشر مانند خودمان ایمان بیاوریم؟»
پس در آب فرو رفت؛ یعنی در آن غوطهور شد، به صورت مجهول در هر دو فعل. گفته نشود: در آینده خواهد آمد که بر خطورهای قلبی و قصدِ معصیت مؤاخذهای نیست، و اینجا بر آن مؤاخذه شده است، با اینکه «فقال» ـ آنگونه که ظاهر است ـ سخن نفسی است؟ زیرا میگوییم: افعال قلبیای که مؤاخذه بر آنها نیست، آنهایی هستند که به ارادهی گناه مربوطاند، یا صرفاً خطورِ ذهنیاند بیآنکه سبب شک در عقاید ایمانی شوند یا خللی در آنها پدید آورند؛ و اینجا چنین نیست. افزون بر این، آنچه بعداً خواهد آمد فقط دلالت میکند بر اینکه بر آنها عذاب نمیشود، و این با آن منافاتی ندارد که به سبب صدور چنین امور شگفتی، منزلت او پایین آورده شود.
و گفتنِ امام علیهالسلام: «ای کوتاهقد!» دلالت دارد بر جواز خطاب کردن انسان به برخی اوصاف مشهورش، نه به قصد تمسخر؛ و ظاهر این است که این سخن برای تأدیب او بوده است.
و معنای «و عاد» این است که: در نفس و اعتقاد خود به مرتبهاش بازگشت؛ یعنی اقرار کرد که از رسیدن به درجهی نبوت پایینتر است و برتری و نبوتِ عیسی علیهالسلام را پذیرفت و حسد را نسبت به او ترک کرد.
#مرآة_العقول : ج¹⁰ ص¹⁶⁵
و همچنین محمد صالح مازندرانی ذیل حدیث فوق گفته است 👇
قوله (اتقوا الله ولا يحسد بعضكم بعضا): از خدا بترسید و بعضی از شما به بعضی دیگر حسد نورزید. زیرا حسد بزرگترین و صعبترین دردها، و زشتترین و بزرگترین گناهان است و علت تباهی جهان و بینظمی آن است، چون به صاحبان فضل، شرافت و ثروت که آبادانی زمین به وجود آنهاست، تعلق دارد. اغلب اوقات، حسود تلاش میکند تا فرد مورد حسد را از جایگاهش برکنار کند و با ظلم یا شکایت به نزد ظالم و غیره، به دنبال از بین بردن نعمت اوست. به همین دلیل (صلی الله علیه و آله) فرمود: «اگر حسد ورزیدید، بغی (ستم) نکنید.» این را فرمود چون میدانست که حسد با بغی همراه است، و بغی شومی است که به حسود، مورد حسد، دین و دنیا ضرر میزند. مگر نمیبینی که ابلیس ملعون هنگامی که به آدم حسادت کرد، کافر شد و سزاوار عذاب ابدی گردید و خوشی زندگی آدم تباه شد و مصیبت به فرزندان او وارد شد. و صاحبان طغیان در صدر اسلام، هنگامی که به امام عالم و عادل حسد ورزیدند، او را از جایگاهش برکنار کردند؛ پس به سبب آن، نظام دنیا و دین تباه شد و مصیبت همه خلق را فرا گرفت.
و بالجمله: هر مصیبتی در جهان، به واسطه یا بدون واسطه، از حسد است.
و قال بعض الأفاضل: برخی از دانشمندان فرمودهاند: اگر ظالم یا فاسقی مالی داشته باشد که آن را در غیر راه صحیح صرف میکند و آن را ابزار ظلم و فسق قرار میدهد، حسد ورزیدن به او و آرزوی زوال مالش جایز است. این در حقیقت آرزوی زوال ظلم و فسق است و این را تأیید میکند که با توبهی آن دو (ظالم و فاسق)، این آرزو نیز از بین میرود.
و قال بعضهم: ناپسند دانستن نعمت کسی به صورت طبیعی، به طوری که نتواند آن را از خود دفع کند، حسد نیست، زیرا دفع آن خارج از تکلیف است. اما دو امر بر او واجب است: یکی اینکه آن را با گفتار و کردار آشکار نکند، و دوم اینکه آن ناپسندی را انکار کند و خواستار زوال آن شود. اگر یکی از این دو (شرط) نباشد، حسد محقق میشود.
(إن عيسى بن مريم كان من شرائعه السيح في البلاد): همانا عیسی بن مریم علیهالسلام از شریعتهایش این بود که در بلاد سیاحت میکرد. «ساح في الأرض يسيح سيحا» یعنی در زمین سیر و سفر کرد، و "المسيح بن مريم" نیز از همین ریشه است.
(فدخله العجب بنفسه فقال: هذا عيسى روح الله يمشي على الماء وأنا أمشي على الماء فما فضله علي): پس عُجب (خودپسندی) در او راه یافت و گفت: این عیسی روح خداست که بر آب راه میرود و من نیز بر آب راه میروم، پس چه برتری بر من دارد؟
این عُجب است، چنانکه خود او گفت: «پس از آن، عُجبی مرا فرا گرفت». و (علیه السلام) فرمود: «پس عُجب در او راه یافت». و از جهتی شبیه غبطه است، زیرا جایگاه روح خدا (عیسی) را آرزو کرد، اما حق نداشت آن را آرزو کند، چنانکه قول (علیه السلام) «تو خود را در غیر جایگاهی که خدا تو را در آن قرار داده بود، قرار دادی؛ پس خدا تو را به خاطر آنچه گفتی، دشمن داشت» به آن اشاره دارد. و از جهت دیگر حسد است، زیرا یا برتریِ افزونِ روح خدا بر او را نفی کرد و او را در جایگاه خود قرار داد، یا اینکه هر یک از حسود و معجب (خودپسند) خود را در جایگاه خود قرار نمیدهند. و به این اعتبار، ذکر آن در این باب (باب حسد) است، پس ایراد وارد نیست که عُجب غیر از حسد است و ذکر آن در این باب مناسب نیست.
(فرمس في الماء): یعنی در آن غوطهور شد، به صورت مجهول در هر دو فعل، از «رمست المیت» هنگامی که او را در خاک دفن کردی.
إن قلت: آیا این دلالت بر مؤاخذه بر اعمال قلبی دارد؟ و در باب «کسی که به نیکی و بدی اهمیت میدهد» خواهد آمد که بر آنها مؤاخذهای نیست.
قلت: این از اعمال قلبی و زبانی است، به دلیل قول او «فقال» (پس گفت): «هذا عيسى روح الله - إلى آخره». و اگر منظور از این سخن، سخن قلبی باشد، میتوان گفت که اعمال قلبیای که مؤاخذه بر آنها نیست، آنهایی هستند که مربوط به عقاید نیستند، مانند قصد نوشیدن شراب و مانند آن. اما عقاید، قطعاً در آنها مؤاخذه وجود دارد و این (سخن مرد) از آنهاست.
(ثم قال ما قلت يا قصير): ظاهر این است که "قصير" (کوتاهقد) وصف او بود، نه نامش. پس در آن دلالتی بر جواز خطاب کردن مرد به برخی از اوصاف ظاهر و مشهورش وجود دارد، نه به قصد استهزاء.
#شرح_اصول_الکافي_محمد_صالح_المازندراني : ج⁹ ص³¹⁷-³¹⁸
از منصور بن حازم از ابی عبدالله (امام صادق علیه السلام) روایت شده است که فرمود: هر کس تعصب ورزد یا برای او تعصب ورزیده شود، همانا رشتهی ایمان را از گردن خود باز کرده است.
#الکافي : ج² باب¹²³
بررسی رواة 👇
محمد بن يحيى ✅
أبو جعفر العطار القمي، شيخ أصحابنا في زمانه، ثقة، عين، كثير الحديث.
#رجال_النجاشی : رقم⁹⁴⁶
أحمد بن محمد بن عيسى✅
بن عبد الله بن سعد بن مالك بن الأحوص بن السائب بن مالك بن عامر
الأشعري. من بني ذخران بن عوف بن الجماهر بن الأشعر يكنى أبا جعفر
وأبو جعفر رحمه الله شيخ القميين، ووجههم، وفقيههم، غير مدافع. وكان أيضا الرئيس الذي يلقى السلطان بها، ولقى الرضا عليه السلام.
#رجال_النجاشی : رقم¹⁹⁸
علي بن الحكم الكوفي ✅
، ثقة جليل القدر.
#الفهرست : رقم³⁶⁶
داود بن النعمان✅
أخو علي بن النعمان، ثقة عين.
#خلاصه_الاقوال : رقم³⁹³
منصور بن حازم✅
أبو أيوب البجلي، كوفي، ثقة، عين، صدوق، من جلة أصحابنا وفقهائهم.
#رجال_النجاشی : رقم¹¹⁰¹
محمد صالح مازندرانی ذیل حدیث فوق گفته است 👇
قول امام (هر کس تعصب ورزد یا برای او تعصب ورزیده شود، همانا رشتهی ایمان را از گردن خود باز کرده است) :
«رِبْق» (با کسره) جمع «رِبْقة» است. «رِبْقة» در اصل، حلقهای در طناب است که بر گردن یا پای حیوان بسته میشود تا آن را نگه دارد. و منظور از آن، آنچه است که مسلمان خود را به وسیلهی آن به حدود، احکام، اوامر و نواهی اسلام پایبند میکند.
و «تعصب» به معنای جانبداری، دفاع، یاری رساندن به قوم، قبیله و خویشاوندان بر ظلم است. این از غیرت جاهلی است که از طغیان نفس اماره و وسوسههای شیطان در آن ناشی میشود؛ به این صورت که انفعال و احساس سرافکندگی بر تو و بر قوم تو، تو را وادار میکند که در آن هنگام به کاری دست بزنی که موجب خروج از ایمان و باز کردن رشتهای از گردنت میشود. این برای کسی است که متعصب است و آشکار است.
اما در مورد کسی که برای او تعصب ورزیده میشود، ناگزیر باید مقید کرد به زمانی که خود او عامل آن باشد و به آن راضی باشد؛ وگرنه گناهی بر او نیست.
#شرح_اصول_الکافي_محمد_صالح_المازندراني : ج⁹ ص³²¹
از ابی حمزه ثمالی، از ابی خالد کابلی روایت شده که گفت:
بر سرورم علی بن الحسین، زینالعابدین علیهالسلام وارد شدم و به او عرض کردم:
ای فرزند رسول خدا، مرا از کسانی خبر ده که خداوند عزّ و جلّ اطاعت و دوستی آنان را واجب کرده و بر بندگانش پیروی از آنان را پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله لازم دانسته است.
پس به من فرمود: ای کنکر! همانا «اولیالامر» کسانی هستند که خداوند عزّ و جلّ آنان را برای مردم امام قرار داده و اطاعتشان را بر مردم واجب کرده است:
امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام، سپس حسن، سپس حسین، فرزندان علی بن ابیطالب؛ سپس این امر به ما منتهی شد.
آنگاه سکوت فرمود
ابو خالد کابلی میگوید: به امام زینالعابدین علیهالسلام عرض کردم: ای آقای من، برای ما از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام روایت شده است که زمین از حجّت خدا بر بندگانش خالی نیست. پس حجّت و امام بعد از شما کیست؟
امام علیهالسلام فرمودند: پسرم محمّد، که نام او در تورات "باقر" است او حجّت و امام بعد از من است. و بعد از محمّد، پسرش جعفر است که نام او در نزد اهل آسمان "صادق" است.
پرسیدم: ای آقای من! چگونه نام او «صادق» شد، در حالی که همهی شما صادقید؟
امام علیهالسلام فرمود: پدرم برایم حدیث کرد از پدرش علیهالسلام که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«وقتی پسرم جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهالسلام به دنیا میآید، او را صادق نام میگذارند.»
چرا که برای پنجمین از فرزندان او فرزندی است که نامش جعفر است و او ادعای امامت میکند، از روی گستاخی به خدا و دروغ بر او. پس او نزد خدا جعفرِ کذّاب است؛ دروغساز و افترازننده بر خدا عزّوجلّ و ادّعاکنندهی چیزی که شایستگیاش را ندارد.
او مخالفِ پدرش و حسودِ برادرش است. همان کسی است که میخواهد پردهی رازِ خدا را هنگام غیبتِ ولیّ خدا عزّوجلّ کنار بزند.
علی بن الحسین علیهالسلام سپس گریهی شدیدی کردند و فرمودند:
گویا من جعفرِ کذّاب را میبینم که کینهتوزِ طاغوتِ زمانش میشود تا کارِ ولیّ خدا و آن شخصِ غایبِ در حفظِ الهی را جستوجو و پیگیری کند؛ و خداوند هم او را وکیل و در پناه خودش قرار داده است.
او از روی ناآگاهیِ طاغوت از تولدش و نیز از روی حرصِ خودش بر کشتن او، اگر بر او دست یابد، این کارها را میکند؛ و همچنین از روی طمع به میراث او، تا آن را به ناحق بگیرد.
ابو خالد گفت: عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! آیا چنین امری رخ میدهد؟
فرمود:
آری، به پروردگارم سوگند! این مطلب نزد ما نوشته شده است در صحیفهای که در آن، یادِ فتنهها و گرفتاریهایی آمده که پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر ما وارد میشود.
ابو خالد گفت: من گفتم: پس بعدش چه میشود؟
فرمود: «بعد از آن چنین و چنان میشود…»
سپس حضرت فرمودند:
بعد، غیبت به وسیلهی ولیّ خدا عزّوجلّ ادامه پیدا میکند؛ همان دوازدهمین از اوصیای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امامان بعد از او.
ای ابو خالد! بیتردید اهلِ زمانِ غیبتِ او که به امامتش اقرار دارند و ظهورش را انتظار میکشند، از اهلِ هر زمانِ دیگر برترند؛ چون خداوند تبارک و تعالی به آنان از عقلها و فهمها و معرفتی که داده، کاری کرده که غیبت نزد آنان به منزلهی مشاهده باشد.
و آنان را در آن زمان در جایگاهِ مبارزان در برابر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار داده است، با شمشیر
ایشان خالصشدگاناند، و شیعیانِ ما راستیناند.
و دعوتکنندگان به دین خدا عزّوجلّ هستند، هم پنهان و هم آشکار
و علی بن الحسین علیهالسلام فرمود:
«انتظارِ فرج، از بزرگترینِ فرجهاست.»
#کمال_الدین_و_تمام_النعمه : ج¹ باب³¹ حدیث²