- #مــادمــازل🤍!
- #پارت137.
تعللمو که دید، با دو انگشت شصت و اشاره اش چشماشو فشرد و همزمان گفت:
- سوارشو دلدار! توی همین نیم ساعت دیوونم کردی.
ناخودآگاه ایشی زیرلب گفتم و پا توی آسانسور گذاشتم.
اونم کنارم ایستاد و دکمه طبقه مدنظرشو فشرد.
طبق عادت، نگاهی به خودم توی آیینه آسانسور انداختم.
درگیر درست کردن شالم بودم که نگاهم به مرد بغل دستم و نگاه خیره اش افتاد.
دستم از روی شالم افتاد و سرمو پایین انداختم.
چه معنی میده آدمو معذب کنه؟
در آسانسور باز شد و اینبار جلوتر از من بیرون رفت.
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت137.
تعللمو که دید، با دو انگشت شصت و اشاره اش چشماشو فشرد و همزمان گفت:
- سوارشو دلدار! توی همین نیم ساعت دیوونم کردی.
ناخودآگاه ایشی زیرلب گفتم و پا توی آسانسور گذاشتم.
اونم کنارم ایستاد و دکمه طبقه مدنظرشو فشرد.
طبق عادت، نگاهی به خودم توی آیینه آسانسور انداختم.
درگیر درست کردن شالم بودم که نگاهم به مرد بغل دستم و نگاه خیره اش افتاد.
دستم از روی شالم افتاد و سرمو پایین انداختم.
چه معنی میده آدمو معذب کنه؟
در آسانسور باز شد و اینبار جلوتر از من بیرون رفت.
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت138.
سمت در اتاقی رفت و با بازکردن قفلش وارد شد.
نگاه متعجب بقیه رو روی خودم حس میکردم و همین بیشتر اذیتم میکرد.
با قدم های تند پشت سرش وارد اتاق شدم و درو بستم.
کتشو درآورد و روی جالباسی گوشه اتاق گذاشت.
- عادتشونه.
متعجب از حرف بی سر و تهی که زد، سوالی نگاهش کردم.
سمتم چرخید و همونطور که سمت میز ریاستش میرفت گفت:
- اولش بد نگات میکنن، یکم بگذره درست میشه.
دستامو توی هم قفل کردم و حرفی نزدم. دراصل، حرفی نداشتم که بزنم.
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت138.
سمت در اتاقی رفت و با بازکردن قفلش وارد شد.
نگاه متعجب بقیه رو روی خودم حس میکردم و همین بیشتر اذیتم میکرد.
با قدم های تند پشت سرش وارد اتاق شدم و درو بستم.
کتشو درآورد و روی جالباسی گوشه اتاق گذاشت.
- عادتشونه.
متعجب از حرف بی سر و تهی که زد، سوالی نگاهش کردم.
سمتم چرخید و همونطور که سمت میز ریاستش میرفت گفت:
- اولش بد نگات میکنن، یکم بگذره درست میشه.
دستامو توی هم قفل کردم و حرفی نزدم. دراصل، حرفی نداشتم که بزنم.
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت139.
- بشین، حرفام زیاده.
بدون مخالفت سمت مبلای اداری شکلاتی رنگ که به تم اتاق میومد رفتم و روی یکی که نزدیک ترین بود به میزش، نشستم.
کیفمو روی پام گذاشتم و منتظر نگاهش کردم تا حرفشو شروع کنه.
- خب، نیازی نمیبینم درمورد وظایفت چیزی بهت بگم، میدونی دیگه؟
میدونی آخرش، یعنی باید میدونستم.
میدونمی زیرلب گفتم که ادامه داد:
- توی کارخونه حواستو جمع میکنی. آدم برای آتو گرفتن و سو استفاده کردن زیاده. مو به مو گزارش کاراتو میخوام. نه کمتر نه بیشتر. ممکنه بعضی وقتا نیاز بشه توی یه سری جلسه و قراردادها باشی. لجبازی نمیکنی، کلکل نمیکنی، مهربونی نمیکنی، از کیسه خلیفه نمیبخشی. نبینم، نشنوم، دور از چشم من، برخلاف خواسته من کاری کردی دلدار!
لحن صحبتش گویا بود که گفتن این حرفا به من برای پرسیدن نظرم نیست، بلکه یه اتمام حجته.
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت140.
بازم سرمو تکون دادم که خوبه ای زمزمه کرد و از جاش پاشد.
- پاشو بریم سرکارت.
بدون حرف پشت سرش از اتاق خارج شدم.
جلیقه مشکی و پیراهن سفیدش، بدون کت بیشتر به چشم میومد، اونم وقتی که دستشو توی جیبش میکرد.
بدون توجه به به سمت آسانسور رفت.
حرفا و پچ پچا، کم و بیش از گوشه و کنار به گوشم میخورد.
ناخودآگاه خودمو بهش نزدیک تر کردم و بند کیفمو بیشتر توی دستم فشردم.
همونطور که دستشو سمت کلیدای آسانسور میبرد، نگاه متعجبی بهم انداخت.
بعد از اینکه در آسانسور بسته شد، تک خنده ای کرد و گفت:
- آروم باش! نمیخورنت که.
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت141.
مردمکای مضطربمو رو بالا کشیدم و زمزمه کردم:
- اینا یه فکر دیگه ای درمورد من میکنن.
شونه ای بالا انداخت و دست به سینه شد.
- بکنن.
- درمورد توهم یه فکر دیگه ای میکنن.
بازم شونه اشو بالا انداخت و گفت:
- بکنن.
با حال زاری نالیدم:
- اینا فکرمیکنن من با تو سر و سری دارم.
نگاهشو از دیوار آهنی آسانسور گرفت و به من داد. چشمکی زد و گفت:
- نداری مگه؟
ناباور لب زدم:
- معلومه که نه!
- #مــادمــازل🤍!
- #پارت142.
در آسانسور باز شد و بازم مقدم شد.
دستی توی هوا تکون داد و گفت:
- خیلی غر میزنی دلدار.
ناگهان ایستاد که چون پشت سرش بودم، فاصله بینمون خیلی کم بود.
لبخند محوی زد و گفت:
- آیا میتونی انکار کنی که با واسطه من تو شرکت کار میکنی؟
از بین دندون های روی هم چفت شده ام لب زدم:
- به اجبار!
سرشو روی شونه اش کج کرد و گفت:
- فرقی نداره عزیزم. درهرصورت، تو با من در ارتباطی، پس افکار اونا غلط نیست.
هدایت شده از شبـٰانـِهEli
-از زن شش ماهه حاملت، تست DNA می خوای بگیری آقا؟ اگه بلایی سرش بیاد شما مقصری ها!
محمد دندان هایش را به هم می فشارد و بازوی دخترک را فشار می دهد. عصبی و سردرگم گفت:
- مرده زندش مهم نیست!
دکتر با دلسوزی به دخترک گریان نگاه می کند:
- پس خودتون امضا کنید که پای عواقب آسیبی که ممکنه به مادر یا بچه برسه هستید
با عسلی های خیس شده اش مرد سنگدلش را دنبال می کند که پرستار نزدیکش میشود. محمد با سردی به رفتنش با پرستار نگاه میکند.
- ت..توروخدا خانوم بلایی سر بچم میاد؟
پرستار اخم آلود جواب می دهد :
- تو که انقدر ترسویی چرا همچین غلطی کردی؟ چه بچم بچمم میکنه، اگه تست نخوره می دونی چه بلایی سرت میارن؟ سنگسارت می کنن بدبخت...
با ترس چشمانش را می بندد و دست روی شکمش می گذارد. پسرکش بی قرار به شکمش می کوبد.
- آروم باش پسر مامان تموم میشه یذره درد داره بعدش بابات هر دومونو میبره خونه....
چه خانه ای که قرار بود به غسالخانه بروند.
ناله ی پر دردش به گوش های محمدی که با چشمان به خون نشسته پشت در ایستاده رسیده که سد راه پرستار می شود و داد و بیداد میکند:
- چه خبره چیکارش دارین می کنین؟
قلب لاکردارش هنوز آن چشم عسلی لعنتی را می پرستد اما چطور باور کند؟ بعد از شش ماه با شکم برآمده پیدایش کرده... زن فراری اش پیدا شده!
- چیزی نیست آقا تست گرفتیم خانومت بیخودی شلوغ بازی در میاره.
تیز دخترک جوان را نگاه می کند و رو به فرزاد می غرد:
- پول نریختم تو این خراب شده که بکشنش بگو درست کارشونو بکنن، جواب آزمایش و زود می خوام.
بعد از گذشت چندین ساعت همچنان صدای گریه های دخترک می آید. همه را کلافه کرده علی الخصوص پرستار را که سرش جیغ و داد می کند :
- ای بابا صداتو ببر دیگه اینجا گذاشتی روی سرت که اونطرفم شوهرت ما رو قورت داد.
دوام نمی آورد. یک روز آن دختر نفسش بود و امروز... فاطمه با دیدنش دستش را چنگ می زند و گریه میکند:
- التماست می کنم محمد...تو رو خدا بگو یه کاری بکنن بچم تکون نمی خوره.
بعد اون که آزمایش گرفتن بچم تکون نخورده... بچه ی خودته نامرد..!
مثل این چند روز حرفش را باور نمیکند و با پشتدست به دهنش میکوبد:
- صداتو ببر ماه کوچولو وگرنه خودم صداتو می برم. می دونی که خوب بلدم!
با اشک سر تکان می دهد و متنفر گفت:
- اگه بلایی سر بچم بیاد نمی بخشمت هیچوقت نمی بخشمت محمد! اینبار طوری میرم که بعد ششماه پیدام نکنی، بعد صدسال لاشهام بدستت برسه
محمد با حرص دستش مشت شده بود اما دکتر صدایش می زند و بلند گفت:
- جواب تست آمادست لطفاً تشریف بیارید جناب...
اخم های درهم دکتر و پرستار کفری اش کرده که نرسیده برگه را از دست فرزاد می کشد و عصبی گفت:
- منفیه نه! بچه ی من نیست؟
دکتر متاسف پایین ورقه را نشان می دهد :
- نمونه ۹۹/۹ درصد با شما مطابقت داره....الکی خودتون رو اذیت کردین! واقعا اون دختر بیگناه با اون چشمای معصوم چنین کثافتکاری برنمیومد..
بی توجه به صدا زدن های فرزاد به سمت اتاق می دود اما فاطمه... رفته بود.. با خونریزی و حال بدی که داشت رفته بود...
https://eitaa.com/joinchat/1588332086Cdcf0c2c382
من رو به زور سر سفرهٔ عقد پسرعمویی نشونده بودن که هیچ احساسی بهش نداشتم.
پر از بغض توی خودم جمع شده بودم که عاقد گفت:برای بار سوم عرض میکنم، عروس خانم آیا وکیلم شما رو به عقد دائم فرهاد عیسایی در بیاورم؟
هنوز دهن باز نکرده بودم که درب محضر به شدت باز میشود.
-این عقد باطله.
چشمم که به عماد میوفته نفسم بند میاد، حاج بابا عصبی اون سمت میره:چی میگی پسرجون؟
عماد با خونسردی سمتم قدم برمیداره:عقد زن شوهردار باطله، نگو که نمیدونستی حاجی که ناراحت میشم.
لبهایم میلرزه و در دل التماس او را میکنم، حاج بابا عصبی به سینش میکوبه:گمشو بیرون پسر، گند نزن به عروسی نوههام.
-گند؟
دست توی جیب کتش میکنه و بیرون میکشه:اینم سند حرفام.
این دختر، زن منهه، مادر بچمم.
میگوید و مقابل چشم همه...😱🙄🔥
https://eitaa.com/joinchat/4123329806Ced00002e11
اون روز عماد رسوایی به بار آورد که باعث شد حاج بابا برای تموم کردن این بیآبرو من رو...😭❌
چه بلایی که سر دختره بیچاره نمیارن.
https://eitaa.com/joinchat/4123329806Ced00002e11