صَــریـر | 🫀+✒️
بگو به خصم که جان میدهیم بهر وطن
کلوخ و یک وجـب از خـاک پـاکِ ایـران نَه
_مجتبیباقی
@Sarirman
•
ساعت را نگاه کردم؛ دقیقاً ربع ساعت بود که پیرمرد از اینطرفِ ویترین به آنطرف میرفت و برمیگشت، اما هنوز چیزی انتخاب نکرده بود. زل زده بود به شیرینیها. آنقدر با دقت نگاهشان میکرد که کم مانده بود زبان در بیاورند و بگویند: «بالآخره یکی از ما را بردار و برو پیِ کارت پیرمرد!»
چند بار خواستم بیخیال شوم و رد شوم، اما دلم ولکن نبود. مدام هُلم میداد که یک جعبه شیرینی بگیر و بگذار دستش. اما اگر میپرسید به چه مناسبت! چه باید میگفتم؟
هرچه تقویمِ ذهنم را بالا و پایین کردم، نه عیدی بود، نه تولدی، نه مناسبتی. اما مگر دل، مناسبت میفهمید؟ بالآخره یک جعبه شیرینی نارگیلی سفارش دادم. آرام جلو رفتم: «پدرجان… بفرمایید شیرینی!» هر لحظه آماده بودم تا جواب «به چه مناسبت» را با لبخندی عمیق و «قابل شما رو نداره» پس بدهم. پیرمرد سرش را بالا آورد، ابروهای درهمریختهاش را بالا کشید و با لبخندِ کمرنگی گفت: «ممنون پسرم… من دیگه انقدر هر روز با اینا سروکله میزنم؛ که دیگه سیر شدم...، نوش جونت!» تعجب کردم. زود گفتم: «مگه اینجا کاری دارین؟» پیرمرد نگاهی به ویترین انداخت و نگاهی به من: «بله پسرم! سی ساله صاحب همین شیرینیفروشیام... .»
#داستانک
_ ملیکا نعمتالهی
@Sarirman
|📚|
در آلمان برادر شوهرم را اتفاقی دیدیم. به چادرم اشاره کرد و گفت: «حاج خانم جلدتون رو عوض نکردید...»
رویم را کیپتر گرفتم: «من نیومدم جلد عوض کنم، اومدم رنگ پَس بدم».
#بریده_کتاب: درگاه این خانه بوسیدنی است
@Sarirman
من یک دقیقه مونده
به باز شدن سایت امتحان:
این فصل آخر است که آغاز میکنیم...
@Sarirman