•
شرحِ آن غصهی جانکاه،
همان اول که به قلب اشاره شد؛
برای یک عمر گریه بر انسانیت کافیست.
@Sarirman
برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران میجویند. به هزار زبان فریاد میزنند که: تو نرو تا ایستاده من، برتو پیشی داشته باشد!
#بریده_کتاب: جای خالی سلوچ
@Sarirman📸
خریدِ گمگشته!
دکانش گوشهای بر زمین خدا بود و سقفش آسمانِ کبود. تکیه بر صندلی پلاستیکی، با لبخندی که گوشهی چشمش را چروک کرده، به رفتوآمدِ مردم نگاه میکرد.
پوستِ تیرهاش در تیزیِ آفتاب برق میزد و هر از چندگاهی، عرقهای نشسته بر خطهای نامتقارنِ پیشانیاش را خشک میکرد. کفش قیصریاش با جورابِ راهراه هم سبکی ناشناخته ساخته بود.
دست بردم تا آخرین سیبهای چسبیده به کارتن نمدار را بردارم؛ اما مرد میوهفروش گفت: «اونا دیگه پلاسیده شدن، فردا صبح بیا، تازهشو ببر.» سرم را بالا آوردم؛ لبخند شیرینش همان بود که هر روز، از دورترین نقطه هم به چشم میآمد. سر تکان دادم و در جعبههای پُر و نصفهونیمهی دیگر چشم گرداندم؛ اینبار انگار دنبال چیزی فراتر بودم، چیزی که مدتها گم کرده بودم و حالا در گاریِ نقلی این مرد، حسش میکردم.
مرد میوهفروش، دستانش را پشت کمرش قلاب کرد و پرسید: «میخوای از این پرتقالها برات بذارم؟ یا اون انارهای یاقوتی؟ خودم از باغمون چیدما...» تبسمش خط باریکی بر صورتش انداخت؛ گفتم: «چندتا از همین سیبها رو برمیدارم، میخوام مربای سیب درست کنم.»
مرد گرهی دستانش را باز کرد، بعد از کمی بالا و پایین کردن، کیسه را به طرفم گرفت و گفت: «دلت خوش دخترم! چیز دیگهای نمیخواستی؟»
در آن لحظه که تیغ آفتاب، مغزم را به جوش آورده بود، آخرین کلماتِ مرد، در گوشم میپیچید و داغتر میشد! حال میدانستم به دنبال چه میگشتم.
زیرِ لب زمزمه میکردم:
«آقا! گفتید دلِخوش سیری چند؟»
#داستانک
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن
_محمدﷺ در مسجد میگفت:
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن»؛
اگر قرار بود عقل در شخصى مجسم گردد،
آن شخص حسنبنعلىﷺ بود.
#بریده_کتاب: حاء سین نون
نقاش: حسنروحالامین
@Sarirman
Ali MalaekehAli-Malaekeh-Noor-Bashad-Sayeei-320.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
نی عجب گر با همه خواری
عــزیــزم کــردهای
از ازل بــوده اســـت،
زِرهپـــروری کــار شـمــا...💚
@Sarirman
مگر دل فاصله و مرز میفهمد؟
بگو صد کیلومتر، بگو هزاران هزار فرسخ؛
من باز هم چارهاش نمیکنم! وقتی دیگران در جستجوی سایهبانی، به گوشه و کنار پناه بردند؛
دل، بندش را پاره میکند و میدود وسطِ حیاط،
میگذرد از فرشهایی که لطافتشان تپشهای قلب و دردش را آرامتر میکنند؛ همه چیزِ اینجا مرهم است، حتی دیدنِ پروازِ کبوترهایی که از بالای سرش میگذرند.
بعد یکییکی صحنها را میشمارد، از شکوهِ معماری شاهکار صحنِ بعثت میگذرد و به صحن گوهرشاد میرسد؛ خیره به گوشهی مسجد، به آن منبرِ خالی، تمنا میکند:
«کاش گذر بعدیم بهوقتِ سخنرانی مولام(عج) باشه و تشنگان از مهر و عدل او سیراب… .»
و بعد از ساعتها گمگشتگی «او»، تو بخوان «دل»! باز هم هر چقدر در صحنها پرسه بزند، تا چشمش به ضریحِ طلا نیفتد، سکون نمییابد. آرزو میکند که خود را در خروشِ روحانگیز زائران گم کند. اینجا برگشتن، تنها چیزیست که نمیخواهد. چنگ میزند بر حلقههای خنکی که تا چند ثانیهی قبل، جایگاهِ اثرِ انگشتِ راز و نیاز دیگر عشاق بوده؛ تکیه میدهد به ضریح، میخواهد از پشیمانیها بگوید از ندامت، از رنج و روزهای دلآشوبی که گذرانده؛ و حال تنها چیزی که از ژرفای درونش بر میآید را بر جان مینشاند:
«ای رضا جان!
به دلم کن یک نگاهی؛
تا نماند یک گناهی
به یقین با یک نگاهت؛
میشوم دور از تباهی...»
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman
•
از کیمیایِ مِهرِ تو زَر گَشت رویِ مَن
آری به یُمْنِ لطفِ شُما خاک، زَر شود
_حافظ
@Sarirman