eitaa logo
صَــریـر | 🫀+✒️
197 دنبال‌کننده
280 عکس
47 ویدیو
0 فایل
.﷽. شاعری بدونِ شعرم که ندارم هیچ؛ اِلا قلــم و حـب‌آل‌محمـد... :) . رنـــــج‌ها بردیم ‌و آســـایش نبود اندر جــهان ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده‌ایم!🌱 . تو گوینده؛ من شنونده: https://goftna.ir//message.php?name=Sarir (کپی‌؟‌باذکر‌منبع)
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته بود: «زندگی همون راهرویی هست که هر روز با عجله ازش رد می‌شیم...» @Sarirman
یاد دل‌افروز کیست در همه‌ی عصرها حـتم گل نرگــس است، مهـدی آل‌ِ عبا : امام من @Sarirman
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گم‌شدن دوست‌داشتنی من! - قسمت اول گهگاهی سایه‌‌ی نورهای رنگارنگ بر چشمانم می‌تابید؛ خرده‌آینه‌های دیوار حرم بازیگوشی‌شان گرفته بود و من هم از خداخواسته به دنبال هم‌بازی. انگار هزاران ستاره‌ی کوچکِ نقره‌ای روی دیوار میخکوب شده بودند. به شیشه‌های ریز و دُرشت خیره شدم؛ حالا هر کدام، تکه‌ای از صورتم را در خود جای داده بودند. جلو و عقب رفتم، بالا و پایین پریدم، شاید بتوانم آن پازلِ هزار تکه را مرتب کنم؛ اما جنگیدن دیگر فایده نداشت. گویی گَردِ خستگی بر تن ظریف آن‌ها هم نشسته بود. نگاهم را از دیوار گرفتم و به سویِ مادرم که در گوشه‌ای از خاکِ بهشتی، نماز می‌خواند؛ برگشتم. شوخی‌ام گُل کرده بود؛ در آغوشش پریدم و دستانم را با هیجان بر هم کوبیدم. زود سرش را بالا آورد، اما... انگار دنیا در یک لحظه ایستاد. آن چشم‌ها، آن خطوطِ چروک لبخند و آن طنینِ صدای غریبه، هیچ شباهتی به مادرم نداشت! نفهمیدم چه می‌گوید؛ کلماتش برایِ گوش‌هایِ کوچکِ من، زیادی ناشناخته بود؛ گوشه‌ی چادرش را رها کردم و بی‌آنکه حتی جرأت کنم پشتِ سرم را نگاه کنم؛ دویدم... دویدم به سمتِ موجِ جمعیت... . ✍🏻: ملیکا‌ نعمت‌الهی @Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوست‌داشتنی من! - قسمت دوم دهانم انگار کویرِ لوت شده بود؛ خشک و بی‌آب‌! بویِ خنکِ گلاب و عطر حرم، اما گرمایِ تابستان را قابل‌تحمل‌تر کرده بود. تا چشمم به سقاخانه‌یِ وسطِ صحن افتاد، با قدم‌هایِ تند و لرزان جلو رفتم؛ اما زهی خیالِ باطل! جعبه‌یِ لیوان‌ها آن‌قدر بالا بود که حتی اگر رویِ پنجه‌یِ انگشتانم هم می‌ایستادم، باز هم نمی‌رسیدم. درست لحظه‌ای که بغضِ گلویم را می‌بلعیدم، نگاهم به مادربزرگی افتاد که به نوه‌اش آب می‌داد. چهره‌اش مثلِ قصه‌ها، پُر از چین و چروک‌هایِ ریز و درشت با چادری گل‌گلی بود. تصمیم گرفتم خواسته‌ام را با نیمچه نگاهِ مظلومانه‌‌ای از او درخواست کنم. جواب داد و چه خوب هم جواب داد! دوبار لیوانم را پر کرد و من بی‌وقفه سر کشیدم، انگار می‌خواستم عطشِ گم‌شدنم را هم با آب سیراب کنم! آخرِ سر، دو سه تا شکلاتِ پرتقالی، کفِ دستم گذاشت که هنوز هم عطرش را حس می‌کنم. پیرزن همان‌طور که بندِ چادرش را مرتب می‌کرد، با صدایی که از لایِ هیاهویِ جمعیت به سختی شنیده می‌شد، پرسید: «دختر جون! مادرت کجاست؟ تنهایی؟ اصلاً با کی آمدی اینجا؟ می‌خوای...» در آن لحظه، انتظار چنین پرسشی را نداشتم، هنوز باورم نمی‌شد مادرِ عزیزم را گم کرده‌ام. زبانِ موش‌خورده‌ام در دهانم قفل شد! انگار کلمات، قدرتِ پروازشان را از دست داده بودند. اگر هم می‌خواستم حرفی بزنم، بعید بود با آن لهجه‌یِ غلیظ و دست‌وپا شکسته‌یِ کودکانه‌ام، از میانِ آن‌ همه شلوغی، به گوشِ او برسد. دستِ خودم نبود؛ زود دستی برایش تکان دادم و قبل از اینکه بخواهد دوباره سؤالی بپرسد، مثلِ ماهی‌ای که از تور لیز بخورد، میانِ دریایی از مردم، دوباره به مقصدی نامعلوم گم شدم... . ✍🏻: ملیکا نعمت‌الهی @Sarirman
|🦋| بالآخره یه روز می‌رسه؛ همین غروب‌هایِ دلگیر، با اومدنش دلگشا میشه... . @Sarirman | صَریر.مَن
منم گاهی مختصر می‌نوشتم. مثلاً «ج بده» یا «س خوبی؟». یا از کلمات انگلیسی مثل «تایم/اوکی/کنسل/و..» استفاده می‌کردم. ولی واقعاً درست نیست. به نظرم سَر بُریدنِ زبانِ فارسیه‌. اونم زبانی با این قدمت! مثل کسیه که تنها طاووسِ باغش رو ذبح کنه! نکنیم. دنیا نداره این گنجینه‌ای که ما داریم رو! و چون در دسترس ما بوده همیشه، ارزشش رو نمی‌دونیم. الان شاید کسی پیش خودش بگه «بیا برو گمشو بابا دلت خوشه‌ها! مردم نون ندارن بخورن توی ایکبیری‌ دنبال حفظ زبان و ادبیات فارسی هستی!» ولی اتفاقاً یکی از مشکلات ما همینه، چون هویت‌مون رو داریم فراموش می‌کنیم! از طرفی هم کاربرد این زبان رو نمی‌دونیم! یه فقره مثال بزنم؛ چقدر همین شعرهای ایرانی، می‌تونه راهگشا باشه، چقدر داخلش درس زندگی و حکمته! اینا به کنار، دقت کردید چقدر آرامش بخشه؟ چقدر اینکه بشینیم دور هم و شعر بخونیم حال آدم رو خوب می‌کنه.. @ir_tavabin