هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
منم گاهی مختصر مینوشتم. مثلاً «ج بده» یا «س خوبی؟». یا از کلمات انگلیسی مثل «تایم/اوکی/کنسل/و..» استفاده میکردم.
ولی واقعاً درست نیست. به نظرم سَر بُریدنِ زبانِ فارسیه. اونم زبانی با این قدمت! مثل کسیه که تنها طاووسِ باغش رو ذبح کنه! نکنیم. دنیا نداره این گنجینهای که ما داریم رو! و چون در دسترس ما بوده همیشه، ارزشش رو نمیدونیم.
الان شاید کسی پیش خودش بگه «بیا برو گمشو بابا دلت خوشهها! مردم نون ندارن بخورن توی ایکبیری دنبال حفظ زبان و ادبیات فارسی هستی!» ولی اتفاقاً یکی از مشکلات ما همینه، چون هویتمون رو داریم فراموش میکنیم! از طرفی هم کاربرد این زبان رو نمیدونیم! یه فقره مثال بزنم؛ چقدر همین شعرهای ایرانی، میتونه راهگشا باشه، چقدر داخلش درس زندگی و حکمته! اینا به کنار، دقت کردید چقدر آرامش بخشه؟ چقدر اینکه بشینیم دور هم و شعر بخونیم حال آدم رو خوب میکنه..
@ir_tavabin
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوستداشتنی من! - قسمت دوم دهانم انگار کویرِ لوت شده بود؛ خشک و بیآب! بویِ خنکِ گلاب و عط
گم شدن دوستداشتنی مَن
_ قسمت سوم
دیگر یادم نمیآمد از کجا شروع کرده بودم یا چقدر راه رفته بودم؛ معدهام چنان قاروقور میکرد که انگار درون سینهام، زنگِ موبایل قدیمی پدر در حالت لرزشِ مداوم گیر کرده بود؛ از همه سختتر، حملهی بیرحمانهی خمیازهها بود. چشمانم میسوخت و وادارم میکرد تا دهانم را، مثل تمساحی که از خستگی، باز و بسته میکند، باز کنم.
ناگهان، انگار از دلِ یک تونل به سوی سپیدهدم پرتاب شده باشم، به پنجرهای طلایی و زیبا رسیدم. چقدر ظریف بود! چقدر باشکوه! در آن لحظه، انگار تمامِ بیقراریهایم در برابرِ آن عظمت، فرو ریخت. در میانهی آن شلوغی، صدای مادرم مثل نسیمی که از میانِ درهای بازِ ایوان میوزد، در گوشم پیچید: «مریم ببین! اینجا ایوان طلاست، مریم... اینجا مستقیم روبهروی ضریحِ آقاست. دعا کن که فرصتِ طلایی نصیبت شده، برای باتری قلب بابا بیشتر...» جمعیت را شکافتم و چسبیدم به حلقههای طلایی که سرمایش، روحم را زندهتر میکرد؛ از میانشان به ضریح روبهرویم خیره شدم. احساس تنهاییام کمرنگ شده بود. با بغضهایی که در چشمانم گرد آمدند؛ گفتم: «خودم شنیدم آقای دکتر گفت، قلب بابا ضعیفه؛ آقا میشه شما... شما شفاش بدید...» و هر چه فکر کودکانهام آرزو داشت و میخواستم بلندبلند گفتم؛ دیگر ترسهایم در برابرِ آن آرامشِ گرم، ذوب شده بود.
مدتی نگذشت، تا اینکه صدایِ غافلگیرکنندهای توجهم را جلب کرد.
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن
صَــریـر | 🫀+✒️
من اهل توجه به جزئیاتم. امروز فهمیدم که تو موی بلند دوست داشتی. مثل همه مردان عاشق ایرانی. اینجا از
•
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟
_حزینلاهیجی
@Sarirman
— هنوز منتظرشی؟
چشمانش، نگاهی کوتاه به من کردند و
بازگشتند به جایگاهِ همیشگی؛ قاب.
— گفتم: پس چشم و دل به راهش،
وقف کردی... .
@Sarirman | صَریر.مَن
|📚 +🌱|
«واقعاً فتحالفتوح یعنی
ساختنِ انسانِ صالح.»
_شهیدسیدعلیخامنهای
@Sarirman
روزِ داروساز رو به مامانهایی که کارو با یه عرقِ نعنا و چایینبات در میارن، تبریک عرض مینمایم...😁✨
@Sarirman
•
بهش میگم:
+ من تو چشمات ستاره میبینم؛ تو چی میبینی؟
با دقت به چشمام خیره میشه، میگه:
_ اِمممم...کانگولو!
+ عزیزم بیشتر دقت کن، یه چی بهتر میبینیاا!
یکم مکث میکنه، میاد جلوتر تا یه کلمهی دقیقتر بهم بگه:
_ اِمممممممممممممم... لوباه!
+ ولش کن، بیا بذار حداقل من ستارهی چشمای تو رو بهتر ببینم... .
پ.ن:
«صحبتهای ردوبدل شده؛
بین یک عدد نیموجبی با خالهش»
😂💔✨
@Sarirman | صَریر.مَن
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر شب نبود
و خدا نبود!
ما دردهایمان را
کجا میبردیم؟
_سید مصطفی موسوی
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوستداشتنی مَن _ قسمت سوم دیگر یادم نمیآمد از کجا شروع کرده بودم یا چقدر راه رفته بودم؛ م
گم شدن دوستداشتنی مَن
_ قسمت چهارم
یک قمریِ کوچولو و تپل، درست چند قدمیِ من روی زمین نشست. مدام سرش را کج میکرد و نوک میزد به زمین؛ انگار دنبالِ یک تکه نان یا خرده غذا میگشت. زل زدم به چشمانِ براقش که عینِ دو تا تیلهیِ سیاه بود. یواش گفتم: «نکنه تو هم مامانت رو گم کردی؟ ببینم گشنته؟» خیلی آرام، طوری که انگار رویِ نوکِ پا راه میروم، نزدیکش شدم. دلم میخواست دستم را ببرم زیرِ بالهایش و محکم بغلش کنم. جلوتر رفتم، با اینکه فاصلهای دو قدمی تا گرفتنش داشتم، اما ناگهان سریع پَر زد. نشست لبهیِ پنجره، آن بالا بالاها. جایی که دست کوچکهایی چون من نمیرسد! آهی بلند آغشته به غصه کشیدم. با رفتنِ دوستم، قمری کوچولو، بغض مثل یک سنگِ بزرگ، راهِ گلویم را گرفته بود. تندتند با پشتِ دست، اشکهای داغ که رویِ صورتم میدویدند، فراری میدادم. نمیخواستم کسی گریه کردنم را ببیند؛ اما باز هم زدم زیرِ گریه و با صدایی لرزان، مادرم را صدا میکردم.
همانطور که چشمهایم را میمالیدم و میخواستم پابرهنه بدوم؛ یکدفعه دنیا برایم ساکت شد! دستی سنگین، اما گرم، درست رویِ شانهام نشست... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن