≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥
℘𝒶𝓇𝓉:2
🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃
لیورا؛
خیلی با دقت داشتم برای میز۱۶قهوه هارو میبردم که دقیقا جلوی میز کناریش پام گیر کرد به پایه صندلی و خودم یه طرف پرت شدم و فنجونا هم یه طرف..
برای سی ثانیه همه چی وایساده بود..
هم استرس کارو داشتم هم فنجونا که روی کسی نریخته باشه..
صدای مهربونی منو به خودم آورد..
حامی: خانوم،حالتون خوبه؟کمک میخواید؟
ثمین:لیوراااااا وایییییییییییییییییی
به اقاعه ممنونی گفتم و بلند شدم و رفتم تا جارو بیارم و یه بار دیگه سفارشو آماده کنم
ثمین:خسته نباشی دلاور
لیورا:ثمین..خفه شو
ثمین:تو برو صندوق اصلا نمیخواد به سفارشا دست بزنی
لیورا:هوففففففففففففففف
با نارضایتی رفتم سر صندوق...
چه صفی هم کشیده بودن
دونه دونه حساب کردم و دیگه کسی نبود...
تصمیم گرفتم یکم تو گوشیم بچرخم
~~~~