eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.7هزار دنبال‌کننده
849 عکس
675 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
. وقتی با رفتارت ذوقمو کور میکنی،منتظر بی حس شدنمم باش.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اون شب کنار ایزد با آرامشی خوابیدم که تا به حال تجربه نکرده بودم. بعد از سالها یه خواب  عمیق و بدون ترس و پریدن از کابوس. صبحانه رو که خوردیم گفتم: -اگه قراره امشب مهمون بیاد هیچی نداریم اگه میتونی برو خرید -آماده شید با هم بریم،من نمیدونم چی میخوای واقعا حوصله خرید نداشتم. دلم می‌خواست اونا رو بفرستم برن خرید و خودم یه دل سیر برم دریا: -من‌میمونم کارا رو میکنم شما... -گفتم حاضر شید با هم بریم...تکرار کنم؟ دوباره برگشته بود به تنظیمات کارخانه. حرف حرف خودش بود الناز هم هیچی نمی‌گفت. به ناچار بلند شدم و لباس پوشیدم. بعد از آماده شدن ۳ نفری از خونه بیرون زدیم و سمت بازار رفتیم. حتی خرید هم نمیتونست من رو سر ذوق بیاره، یه جور عجیبی کسل بودم. دلم تنهایی می‌خواست و برای شب قرار بود کلی مهمون بیاد. ایزد ماشین رو جلوی یکی از مغازه ها نگه داشت و گفت: - سپردم چند تا ماشین ساحل نوردی آماده کنن این چند روز بچه ها حوصله شون سر نره تا من کاراش و انجام بدم و قرار داد و بنویسیم شما هم برید بازار خرید کنید و بعد رو به الناز گفت: -بیا بشین پشت فرمون الناز هم انگار دل و دماغ نداشت: -من اصلا حوصله رانندگی ندارم هوران جون تو بیا بشین ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نگاه متعجب ایزد بالا اومد و از توی آیینه بهم خیره شد،نمیدونم چرا تعجب کرده بود. یعنی گواهی داشتن من اونقدر عجیب به نظر میرسید؟ اونم منی که بدون گواهی نامه هم رانندگی بلد بودم و کنار دست اسی برای خودم شوماخری شدم. اما اون روز منم  اصلا حوصله نداشتم،الناز با مظلومیت برگشت و دستاش رو بهم چسبوند و با التماس گفت: -لطفا ...من تو مودش نیستم میخواستم بگم سرم درد میکنه و منم تو مودش نیستم اما با پیاده شدن ایزد حرف توی دهنم ماسید. به ناچار پیاده شدم و جای ایزد رو گرفتم اما قبل از روشن کردن ماشین سرش رو از پنجره داخل آورد و گفت: -مراقب خودتون باشید گوشی تونم در دسترس باشه لوکیشن بفرستید بیام پیش تون و بعد قبل از اینکه نیم تنه ش رو عقب بکشه رو بهم گفت: -با احتیاط برو... حواستم فقط به رانندگی باشه! انگار داشت بهم اخطار میداد. بدون اینکه جوابش رو بدم فقط سری تکون دادم و استارت زدم. الناز به طرفم چرخید و گفت: -خب...اول کجا بریم خانوم راننده؟ ماشین که حرکت کرد جواب دادم: -اول بریم میوه و سبزی و زیتون و ترشی جات  بخریم بعد بریم سراغ مرغ و ماهی و گوشت -پس بزن بریم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
. یعنی الان داری با کی حرف میزنی وقتی من دارم واست میمیرم 🖤🥀
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شبیه نوجوون ها رفتار میکرد،زیادی شاد و سر خوش به نظر میرسید. با اینکه سنم ازش کمتر بود اما در مقابلش حس میکردم یه پیرزن ۷۰ ساله ام. سعی می‌کردم بهش توجه نکنم اما صدای توی سرم و تاری دیدم هر لحظه بیشتر می‌شد. پام رو روی گاز گذاشتم و سرعت رو بیشتر کردم تا زودتر به بازار برسیم و از شر رفتار های سبک سرانه اش خلاص شم. وقتی پارک کردم و بالاخره تونستم ضبط رو خاموش کنم یه آخيش زیر لب گفتم. بلافاصه  پیاده شدم و  نفس عمیقی کشیدم، هوای تازه شمال و خنکی نسیم بعد از بارون یکم از درد و گرفتگی پیشونیم کم میکرد. الناز هم پیاده شد و با هم وارد بازار شدیم: -از کجا شروع کنیم هوران جون؟ اول چی بخریم؟ -اینجا یه خانومه ست همیشه از خودش خرید میکنم،خیلی تمیز و با سلیقه ست اول بریم اونجا سری تکون داد و همراهم اومد. حال بدم وقتی بدتر شد که یادم اومد من اصلا هیچ پولی  همراهم نیست. از خجالت عرق شرم روی تیره ی کمرم نشسته بود،برای اینکه اوضاع رو عادی جلوه بدم با حالت نمایشی به خودم نگاهی انداختم و گفتم: -وای...کیفم و خونه جا گذاشتم پول همرام نیست الناز چپ چپی بهم نگاه کرد: -یجوری گفتی فکر کردم چی شده نگران نباش من همرام هست حالا که طبیعی رفتار کرده و الناز هم نفهمیده بود من اصلا پولی ندارم خیالم یکم راحت شد و با هم وارد مغازه شدیم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ صبورا خانوم من رو خوب میشناخت. همیشه وقتی میرفتیم شمال از خودش خرید میکردم.حتی برای خونه تهران هم میخریدم و با خودم میبردم. هم انواع و اقسام سبزی داشت هم ترشی انار و رب گوجه و زیتون پرورده. با دیدنم حسابی تحویلم گرفت و گفت -راه گم کردی  خواهر جان؟ خیلی وقته این طرفا نیومدی لبخندی زدم و در جوابش گفتم: -چند وقت درگیر بودم نشد که بیام فردا کلی مهمون دارم میخوام قرمه سبزی و مرغ شکم پر درست کنم -هر چی بخوای در خدمتم -چند تا بسته سبزی قرمه یه بسته سبزی شکم پر و شوید پلویی و باقلی ۴ تا بسته گردو سابیده هم بده -بروی چشم -ترشی های مخصوصم خودت بذار صبورا خانوم به طرف الناز که چرخیدم در حالی پیداش کردم که‌نگاهش بیرون از مغازه بود. ۲ تا پسر جلوی بساط مغازه روبرویی وایساده و مشغول خرید بودن: -چیزی شده؟ -نه احساس کردم اشنان با دقت بهشون نگاه کردم و وقتی چهره آشنایی ندیدم بیخیال شدم و به خریدم ادامه دادم: -تو چیزی نمیخوای الناز شونه ای بالا انداخت: -نه والا...من اصلا از این چیزا سر در نمیارم از این غذا ها بلد نیستم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
تو رابطه درست که باشی دو بار عاشق میشی، یه بار عاشق طرفت، یه بارم با کمک اون عاشق خودت♥️.