eitaa: @Saye_orginalSaye_orginal (4)_2026_08_22_04_36_17.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی آدما نمیان که بمونن؛
میان تا یه تیکه از دلتو با خودشون ببرن... 🖤🥀
و تو میمونی و کلی حرفِ نگفته.
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
رفتن بعضیا پایان نیست؛
شروعِ آرامشیـه
که مدتهاست منتظرش بودی.👌🏽🖤:)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۴
-چرت نگو حوصله تو ندارم
برو تا نیومده تو رو ببینه
-بیاد ببینم چه گهـ.ی میخواد بخوره
اون فقط زورش به تو میرسه
ضعیفه گیر آورده
البته که چرا پیشش سوسک شدی
و نمیدونم
تو حکمت اینکه چرا نمیزنی هشتک و پشتکش و یکی کنی رو هنوز موندم
-چرا باید شوهرم و بزنم؟
-زکی...شوهر...بگو نگهبان در جهنم...بگو سگ دروازه دولاب
نفسی گرفت و اینبار نرمتر ادامه داد:
-هوری...به ولله ...به جون هادی قسم که باور کنی
من جونمم برات میدم ...
تو فقط بله رو بده ببین چکار میکنم
-من نمیخوامت اسی...
ن...می...خوا...مت...
چهار بخشه...تکرار کن تا ملکه ذهنت بشه
حالا هم برو نذار اون روی سگم بالا بیاد
بزنم هشتک و پشتک خودت و یکی کنم!
پارت جدید جیــگرم'🤓🌸🔥
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۵
وقتی به خونه برگشتم صدای خنده و حرف زدن بچه ها از توی بالکن میاومد
انگار دور هم جمع شده و بساط قلیون و نوشیدنی هم براه بود.
بدون اینکه از اتاق بیرون برم یه مسکن قوی خوردم و خوابیدم
هر چند درد نمیذاشت آروم بگیرم .
از خواب که بیدار شدم حدودا ساعت ۱۰ و نیم بود و هیچ صدایی از بیرون نمیاومد.
همینکه نمیدیدم شون برام کافی بود
برای اینکه صبحانه بخورم بالاخره از مخفیگاهم بیرون رفتم.
یه لیوان چایی و یه تیکه نون و پنیر توی سینی گذاشتم
و میخواستم برگردم اتاقم که صدای کیان توی آشپزخونه پیچید:
-به به...خانوم زیبا...صبحت بخیر بانو
بالاخره شما رو زیارت کردیم
لبخند زورکی ای کنج لبم چسبوندم و جواب دادم:
-صبح شما هم بخیر...ببخشید دیشب خوابم برد خیلی خسته بودم
کیان با بیخیالی به کابینت تکیه داد و گفت:
-عیبی نداره... میبخشم
همه میدونن من آدم بزرگواریم
ابروهام بالا پرید و با حالت مشکوکی پرسیدم:
-خب...حالا در ازای این بخشش و بزرگواری چی میخواید ؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
درهوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۶
کیان لبخند دندون نمایی زد
و در حالیکه به اطراف نگاه می کرد تا کسی صداش رو نشنوه گفت:
-نه خوشم اومد...
اهل معامله ای
حالا که خودت پیشنهاد دادی میتونی با لازانیا دلم و به دست بیارید
من آدم سختگیری نیستم.
ریز ریز خندیدم و مثل خودش جواب دادم:
-این لطف و بخشش شما رو هیچ وقت فراموش نمیکنم امپراتور...اما
اصلا حوصله آشپزی نداشتم.
فقط دلم میخواست برم بخوابم :
-راستش مواد لازانیا نداریم...بعدا براتون...
اجازه نداد حرفم رو بزنم و فورا گفت:
-اصلا نگران نباش...بسپارش به من
الان دو نفری میریم هر چی میخوای و میخریم
فقط آماده شو
-من ...آخه...
بهم فرصت بهونه تراشی نداد و به طرف اتاقش راه افتاد:
-۵ دیقه دیگه تو ماشین منتظرم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۷
بچه ها گپ و گفتی کردم و خوش آمد گفتم.
اما ایزد رو یه گوشه ی ذهنم دفن کردم و بی توجه بهش وارد خونه شدم.
با زن عزیزش بهش خوش میگذشت و بود و نبود من تاثیری نداشت.
نمیتونست با اون نگاه حس و حالم رو خراب کنه.
وارد حال که شدیم دلم میخواست برم توی اتاقم و استراحت کنم.
ناهار برام مهم نبود اما کیان دستاش رو بهم مالید و گفت:
-خب...خانوم سر آشپز...چه دستوری میفرمایید؟
از کجا شروع کنیم؟
فقط به خاطر کیان دست از لجبازی برداشتم و وارد آشپزخونه شدیم.
خرید ها رو زن سرایه دار بسته بندی کرده و توی یخچال گذاشته بود.
از مرغای توی ظرف فهمیدم که ناهار قراره جوجه کباب بخورن.
بدون اینکه حتی به گذاشتن برنج فکر کنم سراغ لازانیا رفتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟