eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.8هزار دنبال‌کننده
862 عکس
677 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی آدما نمیان که بمونن؛ میان تا یه تیکه از دلتو با خودشون ببرن... 🖤🥀 و تو می‌مونی و کلی حرفِ نگفته. ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- تو که شده آهن دلت!💔 ‌‌‌‌‌
Saye_orginalSaye_orginal.mp3
زمان: حجم: 11.2M
📦آهنگ‌کامل‌پست‌بالا ✈️@saye_orginal
- بی‌شک اگر دوستت داشت دلیل غمت نبود. ‌‌
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- رفتن بعضیا پایان نیست؛ شروعِ آرامشی‌ـه که مدت‌هاست منتظرش بودی.👌🏽🖤:) ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو🥂♥️ ᥫ -چرت نگو حوصله تو ندارم برو تا نیومده تو رو ببینه -بیاد ببینم چه گهـ.ی میخواد بخوره اون فقط زورش به تو میرسه ضعیفه گیر آورده البته که چرا پیشش سوسک شدی و نمیدونم تو حکمت اینکه  چرا نمیزنی هشتک و پشتکش و یکی کنی رو هنوز موندم -چرا باید شوهرم و بزنم؟ -زکی...شوهر...بگو نگهبان در جهنم...بگو سگ دروازه دولاب نفسی گرفت و اینبار نرم‌تر ادامه داد: -هوری...به ولله ...به جون هادی قسم که باور کنی من جونمم برات میدم ... تو فقط بله رو بده ببین چکار میکنم -من نمیخوامت اسی... ن...می...خوا...مت... چهار بخشه...تکرار کن تا ملکه ذهنت بشه حالا هم برو نذار اون روی سگم بالا بیاد بزنم هشتک و پشتک خودت و یکی کنم! پارت جدید جیــگرم'🤓🌸🔥 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ وقتی به خونه برگشتم صدای خنده و حرف زدن بچه ها از توی بالکن می‌اومد انگار دور هم جمع شده و بساط قلیون و نوشیدنی هم براه بود. بدون اینکه از اتاق بیرون برم یه مسکن قوی خوردم و خوابیدم هر چند درد نمیذاشت آروم بگیرم . از خواب که بیدار شدم حدودا ساعت ۱۰ و نیم بود و هیچ صدایی از بیرون نمی‌اومد. همینکه نمیدیدم شون برام کافی بود برای اینکه صبحانه بخورم بالاخره از مخفیگاهم بیرون رفتم. یه لیوان چایی و یه تیکه نون و پنیر توی سینی گذاشتم و می‌خواستم برگردم اتاقم که صدای کیان توی آشپزخونه پیچید: -به به...خانوم زیبا...صبحت بخیر بانو بالاخره شما رو زیارت کردیم لبخند زورکی ای کنج لبم چسبوندم و جواب دادم: -صبح شما هم بخیر...ببخشید دیشب خوابم برد خیلی خسته بودم کیان با بیخیالی به کابینت تکیه داد و گفت: -عیبی نداره... میبخشم همه میدونن من آدم بزرگواریم ابروهام بالا پرید و با حالت مشکوکی پرسیدم: -خب...حالا در ازای این بخشش  و بزرگواری چی میخواید ؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟
درهوای تو 🥂♥️ ᥫ کیان لبخند دندون نمایی زد و در حالیکه به اطراف نگاه می کرد تا کسی صداش رو نشنوه گفت: -نه خوشم اومد... اهل معامله ای حالا که خودت پیشنهاد دادی  میتونی با لازانیا دلم و به دست بیارید من آدم سختگیری نیستم. ریز ریز خندیدم و مثل خودش جواب دادم: -این لطف و بخشش شما رو هیچ وقت فراموش نمیکنم امپراتور...اما اصلا حوصله آشپزی نداشتم. فقط دلم می‌خواست برم بخوابم : -راستش مواد لازانیا نداریم...بعدا براتون... اجازه نداد حرفم رو بزنم و فورا گفت: -اصلا نگران نباش...بسپارش به من الان دو نفری میریم هر چی میخوای و میخریم فقط آماده شو -من ...آخه... بهم فرصت بهونه تراشی نداد و به طرف اتاقش راه افتاد: -۵ دیقه دیگه تو ماشین منتظرم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ بچه ها گپ و گفتی کردم و خوش آمد گفتم. اما ایزد رو یه گوشه ی ذهنم دفن کردم و بی توجه بهش وارد خونه شدم. با زن عزیزش بهش خوش میگذشت و بود و نبود من تاثیری نداشت. نمیتونست با اون نگاه حس و حالم رو خراب کنه. وارد حال که شدیم دلم می‌خواست برم توی اتاقم و استراحت کنم. ناهار برام مهم نبود اما کیان دستاش رو بهم مالید و گفت: -خب...خانوم سر آشپز...چه دستوری می‌فرمایید؟ از کجا شروع کنیم؟ فقط به خاطر کیان دست از لجبازی برداشتم و وارد آشپزخونه شدیم. خرید ها رو زن سرایه دار بسته بندی کرده و توی یخچال گذاشته بود. از مرغای توی ظرف فهمیدم که ناهار قراره جوجه کباب بخورن. بدون اینکه حتی به گذاشتن برنج فکر کنم سراغ لازانیا رفتم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- اينجوری نبودما! اينجوری شدم🖤(: ‌
- ‌تنها ریزش اخیر موهای من بود. ‌‌