eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.8هزار دنبال‌کننده
870 عکس
678 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
- دیگه‌کسی‌، نمیگه‌بمون‌همه‌میگن‌هرجورراحتی!🖤🦎 ‌‌
. ‌مهم نیست من حالم چطوریه، تو هر وقت بیای حالمو بپرسی، حال من خوب می‌شه :) ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
دوستان کسی میتونی برا رمان در هوای تو بنر بزنه @Baran_HQ لطفا کسی بلده پیام بده 😢
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ دیگه داشت از حدش میگذشت،با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم و اون یه نیشخند تلخ زد: -واسه من که شوهرتم غذا نمی‌پزی واسه کیان از لونه ات میای بیرون؟ چشمام ریز شد و با دقت بهش نگاه کردم،حتی متوجه شدم که اونم بدنش داره میلرزه: -باورم نمیشه...داری حسودی میکنی؟ یکه خوردنش رو هم دیدم،فکر نمی‌کرد متوجه بشم: -نه فقط دارم زنم و میبینم که واسه برادر زنم خدمات ویژه ارائه میده ایزد همیشه استاد گند زدن به حالم بود و اون روز هم موفق شد. با حرص قاشق رو توی ظرف کوبیدم: -درست حرف بزن ایزد... -درست حرف نزنم؟ اگه قرار نیست بقیه غذا بخورن این ظرفم میره تو اشغالی دیس رو که برداشت تمام تنم میلرزید اعصابم داغون بود و تحمل هیچی رو نداشتم. با غیظ دستش رو پس زدم: -نکن ایزد...بسه...واسش کلی زحمت کشیدم برو به زنت بگو واست درست کنه مگه من کلفتتم بسه هر چی سرویس رایگان بهت دادم یهو به دست دردناکم چنگ زد و تنم رو جلو کشید: -وظیفته...یادت که نرفته؟ اگه تا نیم ساعت دیگه برای من غذا نپزی تمام اینا میره اشغالی فهمیدی؟ دستم رو که محکم تر فشار داد دیگه نتونستم تحمل کنم و صدای جیغم بلند شد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ ایزد از صدای جیغم توی جاش پرید و نمیدونست چی شده. اونقدر درد داشتم که به خودم میپیچیدم، ایزد که واقعا تعجب کرده بود یه قدم به عقب برداشت: -چت شد؟ منکه کاریت نکردم! نمیتونستم جوابش رو بدم و فقط اشک میریختم: -وای دستم...ای خدا...اخخ روی زمین نشستم و دستم رو بی تاب تکون میدادم،دردش غیر قابل تحمل بود : -اییی...خدا...اخخخ...درد میکنه... وای چکار کنم... برای اولین بار بود که رگه های نگرانی رو توی چشماش میدیدم جلوم نشست و خواست بهم دست بزنه اما خودم رو عقب کشیدم و دوباره صدای جیغم بلند شد. همون لحظه کیان وارد آشپزخونه شد و گفت: -چی شده؟... ایزد؟ چرا هوران جیغ میزنه؟ -نمیدونم من کاری نکردم... فقط یه لحظه دستش و گرفتم اینجوری شد -تا الان که خوب بود... -نمیدونم بخدا... بیا ببین چی شده کیان جلوم نشست و با نگرانی گفت: -هوران...دستت سوخت...میذاری ببینم؟ -نه...نه...تو رو خدا... درد میکنه...بهم دست نزن سر و کله بچه ها که پیدا شد احساس می‌کردم دارم خفه میشم. خجالت میکشیدم کسی من رو توی اون حال و روز ببینه. ایزد که متوجه شده بود غرید: -برید بیرون چیزی نیست اون یکی دستم رو با احتیاط گرفت و گفت: -بیا بریم تو اتاق ببینم چی شده! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- پر پر کردی کل عمرمو🖤🥀 ‌‌
- 𝘌𝘯𝘪𝘰𝘺 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘴𝘰𝘭𝘪𝘵𝘶𝘥𝘦 از تنهاییت لذت ببر ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ ایزد دستاش رو زیر تنم انداخت و مثل پر کاه بلندم کرد،وسط درد غر زدم: -پاهام سالمه...میتونم راه بیام - دو دیقه آروم بگیر محکم تنم رو چسبونده بود به خودش،انگار که میترسید از بغلش پرت شم پایین. یا یه بلای بدتری سرم بیاد. کیان هم سریع کیفش رو  برداشت و دنبال مون وارد اتاق شد. ایزد برای اولین بار کاری کرد که باورم نمیشد. خودش لبه تخت نشست و من رو روی پـ.اهاش نشوند. وقتی دستاش رو دورم پیچید بهم فهموند اجازه تکون خوردن ندارم. همیشه همینقدر زورگو بود. دردِ طاقت فرسا نمیذاشت کاراش رو تجزیه و تحلیل کنم. ایزد با اون همه شک و بد دلی فقط اجازه داد که کیان معاینه ام کنه. که اگه اونم بلد بود بهش اجازه نمی‌داد. کیان سریع جلوی ما روی زانوهاش نشست. با احتیاط دستم رو گرفت و به ایزد گفت: -اون یکی دستش و بگیر تکون نخوره ایزد  دستم رو محکم گرفت و کیان استینم رو با قیچی پاره کرد. اونقدر بی تابی میکردم که هر دو هول کرده بودن. کیان باند کشی رو با احتیاط باز کرد و  با دیدن کبودی و ورم دستم با دهن باز نگاهش بین من و دستم چرخید و گفت: -این چیه؟...از کی اینجوری شدی؟ ایزد نگاه برزخیش روی کبودی دستم نشست و صدای سابیدن دندون هاش رو روی هم شنیدم. مثل ابر بهار اشک میریختم و وقتی به ایزد نگاه کرد اونم با بی اطلاعی شونه اش رو بالا انداخت. همون طورکه هق میزدم گفتم: -تو تصادف ...خیلی درد میکنه... دست نزن...اخ -باید ببریمش بیمارستان ایزد با احتیاط من رو لبه تخت گذاشت و گفت: -من برم آماده شم...سریع میام ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏