#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_5
دستش ..
پوسـ. .ــتمو لمس کرد که از شدت دا غی انگشتش قلبم ایستاد..
هولش دادم
- آی
نکن دیوونههه من اون لعنتی که میگی نیستم
ولمم کن..
نیشخندی زد
- بهتر از اونی
بوی شکلات میدی بچه!
دهنم باز مونده بود
کاش نزدیک ماشین لعنتیش نمیشدم..
نکنه بهم ...کنه؟
از ترس بغض کرده بودم و حالم به شدت بود..
تند نفس میکشید
- نترس
فقط آرومم کن خب؟
چی چیو آروم میکردم؟
من خودم نمیدونستم کجام که یه مرد غریبه رو آروم کنم؟
خدا لعنتت کنه سامیار..
پیشونیشو روی پیشونیم گذاشت
یهو اخمی کرد
- خیسی؟
اول فکر کردم منظورش بی..ادبیه..
اما دستشو روی پیشونیم کشید و با دیدن خون روی دستش..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_6
با دیدن خون روی دستش اخمی کرد..
خشدار لب زد
- من که هنوز کاری نکردم !
از حرفش چشمام گرد شد..
مــ..ــست بود
ولی اونقدری که حواسش نباشه خون پیشونیمه نه یه جای دیگه؟
گونه ام سرخ شد
تند گفتم
- پیشونیم زخمه
سرشو کج کرد
چشاش سرخ بود و خـ...ـمار
یه لحظه مات جذابیت روبه روم شدم..
نچی کرد
-زخم چرا؟
دستمو ناخوادگاه روی بازوش گذاشتم
هول زده گفتم
- آقا..
م..من گم شدم
الان داری خفه ام میکنی!
اخمی کرد
دوتا دستمال کاغذی از داشبردش بیرون کشید
روی زخمم گذاشت صورتم درهم شد..
خودخواه گفت
- تا آرومم نکنی جایی نمیری!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_7
انگار برق بهم وصل کردن
آرومش کنم؟
- ی..یعنی چی..
با فرو رفتن دوباره سرش
خفه شدم..
آقا نکن
لعنتیی ولم کن ببینمم
صدام بالاتر رفته بود اما جون نداشتم..
خون زیادی از بدنم رفته بود
تصادف
اتفاقات امروز..
حتی الان بدتر از همه بود
یه مرد غریبه بودم و حتی نفس فریاد کشیدن نداشتم..
ملتمس گفتم
- تروخدا ولم کن..
نفسش دا...غ بود
خندید
- ولت کنم بری با اون دیـومنو دور بزنی ها؟
چرا یه بار اشتباهم میگرفت
یه بار نه؟
مرتیکه گنده بک دیوونه
بر خلاف قیافه جذابش که تو تاریکی ام مشخص بود بی مغزم بود..
یهو شل شد
که پخش شد روی من و نفسم رفت..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_8
- خانوم حواست کجاست؛ رئیس منتظره!
منشی بود
به خودم اومدم
لبخندی زدم
- ببخشید حواسم نبود
سر تکون داد
- رئیس از بی نظمی خوشش نمیاد سریع باش عزیزم!
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم..
امروز روز استخدامم بود
سرم هنوزم درد میکرد
اما موهامو کنار صورتم آوردم زخمم مشخص نباشه..
یه لحظه مرد اون شب یادم افتاد.
پشتم لرزید
نگاهش هنوزم یادم بود
ترسناک..
وقتی از خواب و بین مسـ...تی بیهوش شده بود با سنگیتی زیادش روی تـ..نم افتاد
به زور بیرون اومدم و خودمو به خونه رسوندم
سامیار عو..ضی..
با فکر به صحنه کـ..ـثیف اون لحظه و صداشون حالت تهوع و بغض به گلوم خنجر مینداخت.
وارد اتاق ریاست شدم
صدای بم و آشنایی گفت
- بیا جلوتر
تند با شک سرمو بلند کردم..
با دیدن مرد مقابلم از ترس رنگ از رخم پرید و ماتم برد..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۸
از نظر پولم نگران نباشید...خودم هستم
دستش رو گرفتم و بدون اینکه به جسم و روح نابودم فکر کنم گفتم:
-من خوبم...احتیاج به هیچی نیست
اگه فقط یه کوفتگی ساده ست خودم ردیفش میکنم
نگاهش که به بازوم افتاد
یه لحظه انگار بهش شوک وارد شده بود
دستم رو گرفت و استینم رو تا بازوم بالا کشید.
رد کبود شده ی کمربند رو که دید وا رفت:
-این دیگه چیه؟
کتکت میزنه؟ این...این رد کمربنده؟
نمیخواستم بفهمه چه وضعیتی دارم
اما قبل از اینکه دروغ سر هم کنم ایزد وارد اتاق شد.
دستم رو به سرعت عقب کشیدم
و استینم رو پایین دادم چون نمیخواستم چیزی بفهمه والا به حسابم میرسید:
-پاشید دیگه چرا نشستید ؟
کیان برو آماده شو من لباس تنش میکنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۹
کیان دندونی روی هم سابید
و از عصبانیت فکش منقبض شد
قبل از اینکه اوضاع رو خراب کنه فورا گفتم:
-من نمیام
نمیخواستم درگیر من بشه،یا ایزد ماجرا رو بفهمه.
کیان از جاش بلند شد بدون اینکه به ایزد نگاه کنه گفت :
-باید بره بیمارستان...خودم...!!
-فقط یه کوفتگی ساده ست
با زرده تخم مرغ و روغن زیتون خوب میشه
شما برید به مهمونا برسید.
ایزد به من و کیان نگاهی انداخت
متوجه شده بود که اوضاع مثل قبل نیست.
کیان لب هاش رو بهم فشار داد و گفت:
-میگه نمیام...
ولی به نظر من باید دکتر متخصص ببینه
-چیز خاصی نیست آقا کیان
فقط چون ایزد یکم محکم دستم و گرفت دردم اومد والا این چند روزی...
-کیان لطفا برو آماده شو...خودم لباس تنش میکنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏