eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.8هزار دنبال‌کننده
879 عکس
680 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
.قرمز... 😝⛔️ با دیدن خون روی دستش اخمی کرد.. خشدار لب زد - من که هنوز کاری نکردم ! از حرفش چشمام گرد شد.. مــ..ــست بود ولی اونقدری که حواسش نباشه خون پیشونیمه نه یه جای دیگه؟ گونه ام سرخ شد تند گفتم - پیشونیم زخمه سرشو کج کرد چشاش سرخ بود و خـ...ـمار یه لحظه مات جذابیت روبه روم شدم.. نچی کرد -زخم چرا؟ دستمو ناخوادگاه روی بازوش گذاشتم هول زده گفتم - آقا.. م..من گم شدم الان داری خفه ام میکنی! اخمی کرد دوتا دستمال کاغذی از داشبردش بیرون کشید روی زخمم گذاشت صورتم درهم شد.. خودخواه گفت - تا آرومم نکنی جایی نمیری! ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
.قرمز... 😝⛔️ انگار برق بهم وصل کردن آرومش کنم؟ - ی..یعنی چی.. با فرو رفتن دوباره سرش خفه شدم.. آقا نکن لعنتیی ولم کن ببینمم صدام بالاتر رفته بود اما جون نداشتم.. خون زیادی از بدنم رفته بود تصادف اتفاقات امروز.. حتی الان بدتر از همه بود یه مرد غریبه بودم و حتی نفس فریاد کشیدن نداشتم.. ملتمس گفتم - تروخدا ولم کن.. نفسش دا...غ بود خندید - ولت کنم بری با اون دیـومنو دور بزنی ها؟ چرا یه بار اشتباهم می‌گرفت یه بار نه؟ مرتیکه گنده بک دیوونه بر خلاف قیافه جذابش که تو تاریکی ام مشخص بود بی مغزم بود.. یهو شل شد که پخش شد روی من و نفسم رفت.. ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
.قرمز...😝⛔️ - خانوم حواست کجاست؛ رئیس منتظره! منشی بود به خودم اومدم لبخندی زدم - ببخشید حواسم نبود سر تکون داد - رئیس از بی نظمی خوشش نمیاد سریع باش عزیزم! بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.. امروز روز استخدامم بود سرم هنوزم درد می‌کرد اما موهامو کنار صورتم آوردم زخمم مشخص نباشه.. یه لحظه مرد اون شب یادم افتاد. پشتم لرزید نگاهش هنوزم یادم بود ترسناک.. وقتی از خواب و بین مسـ...تی بیهوش شده بود با سنگیتی زیادش روی تـ..نم افتاد به زور بیرون اومدم و خودمو به خونه رسوندم سامیار عو..ضی.. با فکر به صحنه کـ..ـثیف اون لحظه و صداشون حالت تهوع و بغض به گلوم خنجر می‌نداخت. وارد اتاق ریاست شدم صدای بم و آشنایی گفت - بیا جلوتر تند با شک سرمو بلند کردم.. با دیدن مرد مقابلم از ترس رنگ از رخم پرید و ماتم برد.. ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
. 🛑توجه کنید👇♨️ رمان جذاب کانال دیگمون خوندین بدو بیا رفیق 🏃‍♂🏃🏻🚶🏽‍♀ .
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ از نظر پولم نگران نباشید...خودم هستم دستش رو گرفتم و بدون اینکه به جسم و روح نابودم فکر کنم گفتم: -من خوبم...احتیاج به هیچی نیست اگه فقط یه کوفتگی ساده ست خودم ردیفش میکنم نگاهش که به بازوم افتاد یه لحظه انگار بهش شوک وارد شده بود دستم رو گرفت و استینم رو تا بازوم بالا کشید. رد کبود شده ی کمربند رو که دید وا رفت: -این دیگه چیه؟ کتکت میزنه؟ این...این رد کمربنده؟ نمیخواستم بفهمه چه وضعیتی دارم اما قبل از اینکه دروغ سر هم کنم  ایزد وارد اتاق شد. دستم رو به سرعت عقب کشیدم و استینم رو پایین دادم چون نمیخواستم چیزی بفهمه والا به حسابم میرسید: -پاشید دیگه چرا نشستید ؟ کیان برو آماده شو من لباس تنش میکنم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ کیان دندونی روی هم سابید و از عصبانیت فکش منقبض شد قبل از اینکه اوضاع رو خراب کنه فورا گفتم: -من نمیام نمیخواستم درگیر من بشه،یا ایزد ماجرا رو بفهمه. کیان از جاش بلند شد بدون اینکه به ایزد نگاه کنه گفت : -باید بره بیمارستان...خودم...!! -فقط یه کوفتگی ساده ست با زرده تخم مرغ و روغن زیتون خوب میشه شما برید به مهمونا برسید. ایزد به من و کیان نگاهی انداخت متوجه شده بود که اوضاع مثل قبل نیست. کیان لب هاش رو بهم فشار داد و گفت: -میگه نمیام... ولی به نظر من باید دکتر متخصص ببینه -چیز خاصی نیست آقا کیان فقط چون ایزد یکم محکم دستم و گرفت دردم اومد والا این چند روزی... -کیان لطفا برو آماده شو...خودم لباس تنش میکنم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: Saye_orginalUfMIaApJzsOxeGYr_2026_08_28_20_13_33.mp3
زمان: حجم: 13.6M
ریمیکسش قشنگه👌🏼❤️‍🩹 "سایه میشه صدای دلت" ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
. هرکیو که میبینم حال خوبشو یه جا گُم کرده...!🖤 ‌‌
🖤🌿
.قرمز...😝⛔️ خودش بود.. مطمئنم همون مرد اون شب بود.. رئیس یه شرکت معروف باورم نمیشد.. اما همون شبم جذابیت و تیپش و ماشینش داد میزد آدم معمولی نیست.. چشمای سیاهش هنوزم ترسناک بود. قبل اینکه منو بشناسه باید زودتر می‌رفتم.. اما همین که با اخم گفت - چرا خشکت زده؟ سر جام قفل شدم یعنی من و یادش نمی اومد؟ لحنش همون قدر خشدار و محکم بود که می‌ترسیدی.. لب زدم - س..سلام.. خشک و بی حوصله گفت - بده بهم پروندتو! ناخوادگاه با قدمای لرزون به سمت جلو رفتم.. پرونده رو روی میز گذاشتم با اخم غلیظی مشغول چک کردنش شد. سر بلند کرد - 20 سالته؟ سر تکون دادم - بله! خشدار گفت - با این سن کم 5 زبان و کاملا مسلطی؟ زیر نگاه تیزش قلبم تند میزد لب زدم - ب...بله.. ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
.قرمز.... 😝⛔️ هر لحظه منتظر بودم بگه نه.. اخمالود بود جوری که می‌ترسیدی سر تکون داد - خوبه! همین؟! فقط خوبه! آب دهنمو پر صدا قورت دادم. پرونده رو به سمتم گرفت که نا امید پلک زدم رد شدم، می‌دونستم.. شرکت به این بزرگی منی که سابقه کار نداشتم و فقط به 5 زبان مسلط بودم و لازم نداشت.. خونسرد گفت - استخدامی بقیه رو از منشی بپرس! چشمام گرد شد تند گفتم - چیی؟ با صدای جیغ بلند مانندم تند گردنشو بالا آورد.. جوری نگام کرد که سریع خودمو جمع کردم - اومم..باشه.. سر تکون داد - میتونی بری! چقدر یخی و سرد بود؛ انگار نه انگار این مرد همونی بود که اون شب.. یهو گفت - صبر کن ببینم.. ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─