هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
قبل از عقد قرار شد که هیچوقت ازم نخواد بهش دست بزنم تا اینکه اون شب...‼️
چند ماهی گذشت اما بیشتر شبیه #همخونه بودیم تا زن و شوهر...
هر دومون به این زندگی بیروح عادت کرده بودیم. نه من کاری به اون داشتم، نه اون به من.
تا اینکه اون شب...
اون مهمونی لعنتی همهچیز رو خراب کرد.
از اول شب حواسم بهش بود؛ نه چون شوهرش بودم، چون قول داده بودم مراقبش باشم.
اما یه لحظه غفلت کردم...
وقتی برگشتم، دیدم رنگش پریده و نگاهش بین جمعیت دنبال یه راه فراره.
خواستم چیزی بپرسم که با دیدن اون مرد، مشتهام ناخودآگاه گره خورد.
همون مردی که چند دقیقه قبل با پررویی کنارش ایستاده بود و فکر کرده بود حق داره از حدش رد بشه.
اون #ساکت بود...
بیش از حد #ساکت.
و همین سکوتش از هر فریادی بدتر بود.
اون شب برای اولین بار یادم رفت این ازدواج فقط یه معامله بوده...
و برای اولین بار توی جمع...❌❌
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
جذاب ترین داستان پر از التهاب و خیانت و عاشقانه ای که...🤫
بیا ببین چخبره😧😧
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
رمان #صحرای_سیزده
ژانر: معمایی | عاشقانه | جنایی
سه سال عاشقش بودم...
سه سال برای رسیدن بهش جنگیدم...
سه سال تمام دنیام توی خندههای اون دختر خلاصه میشد...
اما درست ده روز قبل از عروسی...
همه چیز تغییر کرد...
پدر گمشدهام برگشت...
راز مرگ خواهرم زنده شد...
و دختری که بیشتر از جانم دوستش داشتم...
طوری نگاهم کرد که انگار برای آخرین بار من را میبیند...
و من هنوز نمیدانستم
بدترین اتفاق زندگیام...
اسمش "ابرا"ست...
🖤
📚 لینک کانال:
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
#زمستان_خونین
#پلات_صدوچهل_وچهارم
چای در استکانم سرد میشود، اما من بیخبر از دنیای اطراف، در سیاهی خاطراتم غرق شدهام، حرفهای آوا مثل ضربات مکرر پتک بر سندان ذهنم فرود میآیند. «عشق؟» در کلام او، این واژه بوی گلهای تازه و سپیدهدم میدهد، اما در ذهن من، بوی خاک نمناک و باران سرد یک شب بیروح را دارد.
نگاهم را به نقطهای نامعلوم در دیوار میدوزم و ناخودآگاه به آن مدت کوتاه، به آن عمرِ لبریز از درخشش اما به شدت کوتاه میروم.
سحر... همان دختری که فکر میکردم تمام معادلات منطقی زندگیام را به بازی گرفته است، او نمیدانست که من چقدر در سکوت، برای هر لبخندش یک پناهگاه میسازم.
او نمیدانست که وقتی میگفت "همیشه"، من تمام آیندهام را با او بازسازی میکنم، بارها اورا در لباس عروس در کنار خود دیده بودم و اما سرنوشت طور دیگری رقم خورد.
اما حقیقت، مثل یک ضربهی سنگین، تمام آن بنای زیبا را فرو ریخت.
تصویر آن روز در بیمارستان، مثل یک زخم باز، هر بار که به آن فکر میکنم، دوباره خون میآید، آنجا، در راهروی سرد و بیروح بخش مراقبتهای ویژه، جایی که بوی استریل و مرگ میداد، او را دیدم. اما نه تنها، نه تنها تنها نبود.
او را دیدم که دستش را در دست مرد دیگری بود؛ مردی که با نگاهی مالکانه و آرام، او را در آغوش میگرفت.
آن لحظه، زمان برای من ایستاد، نه از سر جادو، بلکه از سر شوک، من ایستاده بودم و او، در میانهی زندگیِ جدیدش، با مردی که حالا همسرش بود، از کنار من رد میشد.
او حتی متوجه حضور من نشد؛ یا شاید هم دید، اما حضور من برای او، مثل رد شدن یک غریبه در یک شلوغی بیهوده بود.
دلم میخواست جلویش را بگیرم، بگویم پس آن حرفها، وعدههایمان کجا چال شد اما نمیخواستم آرامشاش را بهم بزنم!
او انگار فقط همان زمان کوتاه، مرا برای بازی و لذت بردن از اینکه کسی هست که اورا بخواهد میخواست و بعد سراغ شخص دیگری رفت.
آن روز فهمیدم که عشق، نه یک قرارداد است و نه یک پیمان ابدی؛ عشق، فقط یک پردهی نازک است که هر لحظه ممکن است کنار برود و نشان دهد که تمام آن زیبایی، تنها یک تماشای گذرا بوده است.
او با آن مرد، با آن نگاه امن، زندگیاش را ساخته بود و من؟ من فقط یک تماشگر بیصدا بودم که تمام دنیایش در یک لحظهی برخورد نگاهها، فرو ریخت. از آن روز به بعد، دیگر به ما فکر نکردم؛ فقط به من و منطق فکر کردم.
چون منطق، هرگز خیانت نمیکند؛ منطق، هرگز در راهرویهای سرد بیمارستان، با چشمانی خیس، به تو نگاه نمیکند که تمام هستیات را با یک حرکت ساده، به خاک سیاه بنشاند.
و عجیبتر برای من این است که اتفاق دوباره تکرار شد، اینبار طرف مقابل نمیدانست چه حسی به او دارم اما من خوب میدانستم چه حسی درون قلبم جای گرفته است!
چشمانم را به مدت طولانیای میبندم که صدای جواد توجهم را جلب میکند:
- یاسین! یاسین داری میشنوی چی میگم؟
صدای جواد، مثل یک تکه یخ، یخزدگی افکارم را میشکند، برای لحظهای کوتاه، در چشمانش نگاهی متفاوت میبینم. نگاهی که دیگر مربوط به یک جمع دوستانه و عصرانهی آرام نیست، حنانه هم که تا چند لحظه پیش در حال لبخند زدن بود، حالا چهرهاش را جمع کرده و به من خیره شده است.
آوا که انگار از فضای میان ما جدا شده، با لحنی که حالا جدی و گرفته است، میگوید:
- یاسین، وقت این بحثها نیست. وضعیت تغییر کرده.
جواد نگاهی به حنانه میاندازد و سپس با صدایی که حالا مثل زمزمهای از دل یک عملیات به گوش میرسد، میگوید:
- فرمان رسیده. پلنِ اول، که از بین رفت، حالا نباید وقتمون رو صرفش کنیم باید بریم سراغ پلن دوم باید ببینیم بعداز اون کودتا نیتشون چی بوده!
قلبم برای لحظهای از حرکت میایستد، طعم گس چای سرد در گلویم میپیچد. پلن بعدی چیست؟ جواد مکث میکند، انگار میخواهد مطمئن شود که این بحثها در محیط عمومی نباید ادامه یابد، اما وقتی میبیند محیط امن است، با لحنی که لرزهای بر تن آدم میاندازد، ادامه میدهد:
- اما آوا خانم میگه پلنِ بعدی، چیزی فراتر از هماهنگی های یک اعتراضاته. حالا وارد مرحله «کشتهسازی» شدیم. هدف، حذف فیزیکی تمام مهرههای اصلیه و فرعی بوده! باید بفهمیم چرا.
سکوت، این بار نه از سر خجالت یا بحث عشق، بلکه از سر وحشت، بر فضای خانه سنگینی میکند.
نگاه آوا، که لحظاتی پیش با شور و اشتیاق از عشق دفاع میکرد، حالا با وحشتی درخشان به من خیره شده است.
انگار انتظارش را نداشت به این سرعت بازهم بخواهد مقابل سیستم بنشیند، من، که میخواستم با منطق سردم از احساسات فرار کنم، حالا با منطقی روبرو هستم که تنها راه نجاتش، لبهی تیغ مرگ است.
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/50282876/12837
چی شد؟
مغزم سوووت کشید
یعنی یاسین قبل از خواهر آوا عاشق یکی دیگه شده بود؟
لطفا سریع پارت بذار ببینم این داداش یاسین ما چرا دست رو هر کی می ذاره عین فنر می پره😅🥺
بیچاره دلش💔
حتما تیکه تیکه که نه،پودر شده
درکش می کنم🥺
آخ😮💨
بی زحمت بیشتر پارت بذار؛دلم ریز ریز شد...😁
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آره بچه قلبش تیکه تیکه است🥲🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام عطرین خانم مگه یاسین قبل از آزاده هم عاشق کسی شده بود؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سلام آره دیگه خودش میگه 🥲
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
خیلی پارت میزاری من نمیرسم بخونم دو روز یکی خوبه لطفا😭
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب اگه میبینید پارت زیاده پس کمتر میزارم 🙂🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
اتفاقا پارت ها خیلییییییی کمه هربار نگاه میکنم هیچی نداشتید😭
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دوتا میدم ولی بلنده😭😂🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
نه پارت ها کمن واقعا اصن چیزی نیس زیادتر بزار لطفا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بیشتر از این🥲😂
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Seelenee/12854 نفهمیدی طعنه زدم؟؟🤣💔
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خیلی واقعی گفتی😔😂🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Seelenee/12846
""او انگار فقط همان زمان کوتاه، مرا برای بازی و لذت بردن از اینکه کسی هست که اورا بخواهد میخواست و بعد سراغ شخص دیگری رفت.""
الهی بمیرم واسه دلش
دختره ی بی لیاقت😒
با این قسمت از متن یاد آهنگ"عششو داری" حامیم افتادم🥺
(منو نگهم داره بگه این دنبال منه)
(تو عشقشو داری بگی یه نفرو داری که دنبالته محل بش نمی ذاری)
(خیال می کردم احساست به من مثل من باشه)
(اگه عشق اینه که دیدم من از تو،نمی خوام دیگه هیچ وقت بازم عاشق بشم)
وااای
اصن باورم نمی شه،کل آهنگ واسه یاسینه🥺
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بگردم بچمو چقدر مورد ظلم واقع شده طفلکی😭🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Seelenee/12854
اتفاقا خیلیم مناسبه
اگر کسی مشغله داره مشکل خودشه ن ما :)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ایشونم منظورش این بود که پارتا کمه🥲😂
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
نههه عطرییینن پارتاررووو کم نکنیااا ی چی میگهه اوننن💔💔💔💔
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عه خب پس🥲😂