eitaa logo
دانلود
هدایت شده از الفِ آزادی.
شبکُش تو شبیهِ آدم‌هایی هستی که بیش از حد فکر می‌کنند؛ نه فقط به زندگیِ خودشان، به خودِ «مفهوم‌ها». آزادی، حقیقت، سیاست، انسان… انگار ذهنت هیچ‌وقت با جواب‌های ساده آرام نمی‌شود و مدام لایه‌های زیرِ هر چیز را می‌شکافد تا ببیند واقعاً چه چیزی پشتِ آن پنهان شده. و راستش این مدل فکر کردن، هم نعمت است هم نفرین. چون آدم را از تعصب دور می‌کند، اما در عوض آرامشِ قطعیت را هم از او می‌گیرد. تو به نقطه‌ای رسیده‌ای که می‌فهمی هر آدمی از زاویه‌ی خودش «حق» را تعریف می‌کند و همین فهم، قضاوت کردن را سخت‌تر می‌کند. ولی میانِ تمام این فلسفه‌ها، چیزی که بیشتر از همه در نوشته‌هایت دیده می‌شود، عطشِ فهمیده شدن است؛ اینکه یکی بالاخره بدونِ تحریف، بدونِ شعار، بدونِ محکوم کردن، واقعاً بفهمد چه می‌گویی. و شاید آزادی‌ای که دنبالش می‌گردی، دقیقاً همین باشد؛ جایی که آدم بتواند فکر کند، سوال بپرسد، شک کند و هنوز بابتش طرد نشود. فقط کاش یادت بماند همه‌چیز قرار نیست جوابِ نهایی داشته باشد. بعضی سوال‌ها برای حل شدن نیستند؛ برای این‌اند که آدم را عمیق‌تر کنند.
چرا زندگی اجازه نمی‌دهد تا ابتدا، پاسخ یک پرسش را بدهیم و بعد برود سراغِ پرسش بعدی؟
شبکُش؛
چرا زندگی اجازه نمی‌دهد تا ابتدا، پاسخ یک پرسش را بدهیم و بعد برود سراغِ پرسش بعدی؟
چرا عدالت نامش همه‌جا با‌عشوه می‌رقصد، اما در هیچ کجا نمی‌توان او را یافت؟
شبکُش؛
چرا عدالت نامش همه‌جا با‌عشوه می‌رقصد، اما در هیچ کجا نمی‌توان او را یافت؟
و چه بحرانی برای انسان خطرناک‌تر است، درحالی که خودِ انسان، بحران است؟
دارم به این فکر می‌کنم که شاید، برای داشتنِ آزادی باید هر عقیده‌ای نابود بشه‌. و اگه عقیده‌ای نباشه تا یکی بخواد آزاد بشه، و یکی محکوم. دقیقا واژه‌ی آزادی به چه کار آدم میاد؟ درواقع انسان‌ها مثل یسری ربات‌ها می‌شن، که عقیده‌ای ندارن. اما انجام می‌دن. و اگه انجام بدن، با چه عقیده‌ای دارن انجام می‌دن؟ اصلا دیگه چه عقیده‌ای دارن تا بخوان آزاد باشن؟
شبکُش؛
شبکُش تو شبیهِ آدم‌هایی هستی که بیش از حد فکر می‌کنند؛ نه فقط به زندگیِ خودشان، به خودِ «مفهوم‌ها».
ترانه‌‌ی عزیز، سخن‌های تو گرچه حقیقتی تمام عیار بودند، اما تلخ هم بودند. نه چون گفتی: من زیاد فکر می‌کنم و این نوعی موهبت و ندامت است، یا با هر جوابی زود قانع نمی‌شوم و باز هم در پی حقیقت می‌گردم. کلامِ تو جایی تلخ شد که اعتراف کردی، من به دنبال آزادی هستم. اما، آن آزادی‌ای که کسی من را بفهمد. نه چون جالب باشم، بلکه فقط نگاهم کند و با خنده بگوید تو را می‌خواهم بفهمم، درک کنم. بی‌آن‌که پیش از شنیدنِ سخن‌هایم من را تحقیر کرده و با عجله، من را محکوم کند. نه، من از محکوم کردن و محکوم شدن هراس ندارم. به هرحال، زندگی هزاران قاضیِ ابله دارد و میلیون‌ها گناه‌کارِ ناآگاه. من نیز می‌دانم گناه‌کارم، اما از گناهِ خود پشیمان نه. من همواره واژه‌هایم را در گوش‌ها جاری خواهم کرد و خودم نیز، مانند رودی جاری شده و خواهم رفت. ولی، در این زمانه در پرده‌ی گوش هرکسی دیوارِ آجری قرار دارد، که آن اجازه نمی‌دهد بشنود؛ اما با این حال ادعا می‌کند فهمیده است. من شاید حتی به دنبال فهمیده شدن هم نیستم. شاید تنها به دنبالِ آغوشی می‌گردم که من را سخت بفشارد و با هق‌‌هق، یا اصلا خنده‌هایی از روی تمسخر بگوید:مشکلی نیست اگر بین این همه بهتان، نمی‌توانی حقیقتی را که می‌خواهی بیابی. اما گاهی اوقات تصور می‌کنم، من اصلا در حقیقت به دنبالِ چه هستم؟ یا می‌خواهم چه حقیقتی را بشنوم، آن‌چه که واقعا حقیقت است یا چیزی که در نظرِ من حقیقت است؟ می‌دانی، راستش عیبی ندارد. جدی می‌گویم. این که به دنبال حقیقت باشم و او یافت نشود‌. یا قبل از گفتنِ رازهایم قاضی‌ها سریع محکومم کنند و من را، در سیاهچاله‌ی بی‌کسی تبعید کنند‌. به این چیزها عادت کرده، و عادت هم خواهم کرد. اما از تو ممنونم. نه چون من‌ را خواندی. چون از من گفتی، انگار که حس کنم من را هم کسی می‌فهمد. پس از جانب خود می‌گویم، ترانه‌ی آزادی در بین این اسارت‌ها، اگر هم آزاد نبودی، تنها گوش ها را نوازش کن. تا هرکسی که حقیقت و آزادی را انکار می‌کند بداند شاید بتوان جلویِ زبان انسان را گرفت. اما، نمی‌توان آن شور و نغمه‌ای که از حقیقتِ آزادی برمی‌خیزد را خاموش کرد. شبگرد؛
کمی صبر کن عزیزِ من. بگذار خونِ احساساتم خشک شود و بعد بگویم که چه‌ها شد و من چه‌طور هر بار اندک‌اندک مردم. شبگرد؛
کاش واقعا هرکدوم‌تون یک فور از این‌جا بزنید، زیاد شیم:)
دارم به این فکر می‌کنم که توی دین اصلا اشتباهی واسه‌ی انسان وجود نداره، و هرگز انسان رو قضاوت یا محکوم نمی‌کنه. و گناه همون آسیب جسمی و روحی به خودِ فرده، و وقتی دین می‌گه گناه نکن؛ یعنی به خودت آسیب نزن. و سوال اینه، اگه خدای متعالی هرگز من رو قضاوت نکرد و مثل ی رفیق پا به پام اومد، چرا تویی که از هر نظر ناقصی و توی کلِ جهان هستی تنها ی اتم به شمار میای، من رو قضاوت و محکوم می‌کنی و از درستی یا نادرستی دین و انسانیت می‌گی؟
به امید این که شبکُش تاریکی شب رو بکشه و نور به ما سلام کنه.