eitaa logo
شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
4هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
9 فایل
جایی برای مکث.... مُحِبُّ الحُسین(ع). 'أني تحت ظل عباءة اميرالمؤمنين‌‌ سلام‌الله' ارتباط با من: @Mahro_collections
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🍃🌻 قسمت پنجم❤️ وقتی خانواده خان رفتن، رفتم تو اتاق پشتی و کیسه رو باز کردم دیدم یه گردنبند مروارید خیلی زیبا توشه همون لحظه صدای بابا اومد که منو صدا میکرد سریع گردنبند رو گذاشتم تو کیسه و یه جای امن قایمش کردم،تو فکر این بودم که چجوری از شرش خلاص شم آخه ما همش دو تا اتاق داشتیم و حریم خصوصی تو خونه ما وجود نداشت و اگه یکی از اعضای خانوادم گردنبند رو میدید معلوم نبود چه بلایی سرم میاوردن که همچین گردنبند گرون قیمتی از کجا آوردم؟ و نمیتونستم بگم پسر خان بهم داده چون میفهمیدن دور از چشمشون بهادر رو ملاقات کردم، پدرم اومد کنارم نشست و گفت خورشید پسر خان، پسر خوبیه درسته که ازت خیلی بزرگ‌تره اما اسم و رسم دارن ،ما چی؟رعیت ایناییم،جیره خور زمین اربابیم ،راضی باش دخترم،با خودم گفتم مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟ بابا دستاشو روبه آسمان بلند کرد و گفت الهی که به حق مرتضی علی خوشبخت بشی،ولی دل من چندان روشن نبود و از آینده خیلی میترسیدم... شب شده بود و همه خوابیده بودن ولی من از فکر و خیال خوابم نمیبرد، قرار بود تا چند وقت دیگه من عروس عمارتی بشم که تا دیروز حتی اجازه ورود بهش رونداشتم چون من رعیت بودم و اونجا عمارت خان بود... فرداش گردنبند رو برداشتمو گالش هامو پا کردم و خواستم از در خونه خارج شم که برادرم گفت وایسا ببینم کجا داری میری؟ از ترس لرز به اندامم افتاد گردنبند رو زیر لباسم مخفی کردمو گفتم میرم امامزاده داداش،زود برمیگردم، گفت خیلی خب برو زود برگرد نذار پشت سرت حرف دربیارن تو دیگه الان امانت خانی... رفتم امام زاده و اونجا کلی گریه کردم و دعا کردم که خدا همیشه همراهم باشه و هرچی به صلاحمه تو زندگیم پیش بیاد و کمال هم همیشه خوشبخت باشه... راحت نبود که تو یه مدت زمان کوتاه تمام زندگیت یک مرتبه تغییر کنه... از امام زاده دل کندمو اومدم توی محوطه رو به رو که چندتا درخت سرسبز چنار داشت گردنبند رو زیر یه درخت دفن کردم و سرمو انداختم پایین و راه افتادم به سمت خونه... توی راه شنیدم یه نفر اسممو صدا میکنه برگشتم دیدم پسر عموم کمال هست،گفت راست میگن همین روزا میری عمارت خان؟میخوای زن بهادر بشی؟ اون همه نامه ای که از من بی جواب میذاشتی دلیلش این بود؟ تو دلت پیشه پسر خان هست؟ د آخه خورشید فکر کردی اونا میبرنت خانوم عمارت بشی لامذهب؟اینجوری نیست که فکر میکنی، تو جیره خوره اربابی،رعیت پدرشی درست مثل من مثل پدرامون،اگه دلت راضی نیست بیا باهم فرار کنیم،سرم پایین بود تموم مدت سکوت کرده بودم اون از هیچ چیزی خبر نداشت و خیلی راحت داشت منو به بی وفایی متهم میکرد... 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
@maae_maein4_5972133488009153610.mp3
زمان: حجم: 17.9M
🍃🍃🍃🌻 آقا رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: «هر کس سوره واقعه را هر شب بخواند، هرگز گرفتار فقر و تنگدستی نمی‌شود.» (کنز العمال، ج ۱، ص ۲۶۲) آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: «هر کس بر قرائت سوره واقعه در شب‌ها مداومت کند، خداوند روزی او را از جایی که گمان ندارد می‌رساند.» (مجمع البیان، ذیل سوره واقعه) آقا امام صادق علیه‌السلام: «سوره واقعه را در هر شب بخوانید، زیرا این سوره دوست خداست و هرگز برای کسی که آن را می‌خواند در دنیا فقری نخواهد بود.» (تفسیر نورالثقلین، ج ۵، ص ۲۰۳) آقا امام صادق علیه‌السلام: «کسی که سوره واقعه را هر شب جمعه بخواند، خداوند او را دوست می‌دارد و نزد خدا محبوب می‌شود و در آخرت با جایگاه پیامبران و اولیاء قرار می‌گیرد**.» (ثواب الأعمال، شیخ صدوق، ص ۱۱۷) ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌻 ✋**ســلام صبحتون زيبـا**😍 روزتـون پـر از شـادی دلتون لبريز از عشق و اميد... تندرست و كامروا باشيدبهترينها رو بـراتون آرزو ميكنم👌🏼🌹 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
‌زیارت آل یاسین.mp3
زمان: حجم: 19.4M
🍃🍃🍃🌻 سلام بدیم به امام زمانمون🕊 سلام کردن مستحبه و جواب سلام واجبه پس مطمئن باشید که ان شاءالله حضرت مهدی،جواب سلاممون رو میده🥹 ۸ دقیقه بیشتر زمان نمیبره ولی قلبمون رو آروم میکنه🤍 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌻 اگه احساس افسردگی دارید این ۳ تارو مصرف کنید : کپسول های امگا ۳ ویتامین b12 ویتامین D به شدت برای رفع کسالت، خستگی، بی انرژی بودن موثر هستن، چون خیلی وقتا شما افسرده نیستید، اینا تو بدنتون کمه که حالت های یه فرد افسرده بهتون دست میده... 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌸🍃 شروع زندگی پرهیجان دختری از دل جنگلهای گیلان.... 🍃🌸
🍃🍃🍃🌻 قسمت ششم❤️ گفت حرف بزن دلت پیشه بهادره؟ تموم قدرتمو جمع کردمو محکم گفتم آره من میخوام با پسر خان ازدواج کنم،فکر کردی راحته به ارباب بگیم نه؟به قول خودت ما رعیتشیم پدرامونم رعیتشن،من اگه با تو فرار کنم میدونی چی به سر پدر و مادرم میاد؟ منتظر جوابش نشدم و تا خونه دویدم،نزدیکای خونه بودم که نفسم گرفت، حالت تهوع و سرگیجه داشتم به زور خودمو تا خونه رسوندم،مادرم با دیدن وضعیتم ترسید و گفت چی شده؟چرا رنگت پریده؟ دستمو گرفت و گفت چرا بدنت یخ کرده؟ زبونم لال مثل زن های آبستن شدی،گفتم نه مامان به خاطر اینکه زود برسم خونه تموم راهو دویدم برای همین حالم بد شد،مامان تقریبا قانع شد ولی با حرفاش ترس زیادی توی دلم انداخته بود،مامانم ماما بود و توی تموم عمرش کلی زن حامله دیده بود و کلی بچه دنیا آورده بود ممکن نبود اشتباه کنه،با خودم فکر میکردم یعنی من واقعا آبستن شدم؟به هر حال اگر حامله هم بودم هیچ کاری جز صبر از دستم بر نمیومد برای همین گذاشتم ببینم سرنوشت چه تصمیمی برای زندگیم میگیره،تقریبا یک ماه و نیم از اون اتفاق شوم میگذشت من هر روز استرسم بیشتر میشد،فکر میکردم حامله شدم،روز های سرد پاییز تموم شده بود و زمستان رخت سفیدش رو روی تموم درختای آبادی پهن کرده بود، جهیزیه من تقریبا حاضر بود،چند دست اوروسی اطلس،چندتا صندوق که کار دست پدرم بود،دیگ ها و آفتابه های مسی،چراغ ،فرش های تبریزی،چینی های سبز نیک کالا روسی،پدرم تمام پول شیربها رو داده بود برای جهیزیه من تا لایق عمارت ارباب باشه،تو این مدت خبری از خانواده خان نبود،پدرم داشت کم کم نگران میشد که نکنه بهادر خان از ازدواج با من منصرف شده باشه... ولی یکی دو روز بعد یکی از مباشر های ارباب به خانه ما اومد و گفت فردا خانواده خان میان که صیغه عقد رو جاری کنن،قلبم تو سینم لرزید،نمیدونم چرا دلشوره داشتم و از آینده میترسیدم اگه یه نفر از قضیه اونروز کلبه چیزی میفهمید حتما یه بلایی سرم میاوردن... روز موعود رسید و بهادر با اسب سفیدی وارد حیاط خونمون شد،وقتی دیدمش سرمو انداختم پایین و سلام آرومی کردم،مادرم اومد به استقبالش و گفت آقا خوش اومدین،بهادر گفت سلام زرین ماما اومدم ببینم کاری دارین؟چیزی لازم ندارین؟ مامان گفت: خدارو شکر از سر دولتی خان همه چیز محیاست،بهادر گفت اجازه هست با خورشید خانوم حرف بزنم؟مادرم گفت: اختیار دارین ارباب اجازه مام دست شماس،رفتم کنار چاه نشستم و بهادر هم اومد کنارم نشست،از ترس و خجالت نمیتونستم به چشماش نگاه کنم خودمو با قرقره چاه مشغول کردم،گفت خورشید تو هم اندازه من خوشحالی؟ 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌻 گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد! حواستون به دوستاتونم باشه🥰🙋🏻‍♀️ 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃🍃🌻 به ما «روش صحیح اعتراض» رو هیچوقت هیچکس یاد نداد. از مدرسه گرفته تا اداره و بعدتر تو جامعه ما همیشه سر همدیگه داد زدیم! همیشه دعوا کردیم! درحالیکه اعتراض برای اصلاح بوده! ما حتی توی خانواده‌های خودمون هم روش درست اعتراض کردن رو بلد نیستیم. بین زن و شوهر به جای گفت‌و‌گو، دعوا سایه انداخته. بیاید تمرین کنیم این مملکت که امروز فردا فقط نیست! قراره سالیان سال این نسل‌ها بیان و زندگی کنن! بیاید یه کمی به نحوه‌ی اعتراض در هر شغل و موقعیت و رابطه‌ای فکر کنیم.. بیاید تمرین کنیم کسی بد پیچید جلوی ماشینمون به جای فحش و داد و بیداد بریم بهش آروم اعتراض کنیم! بیاید اگه از فردا کارمندی دیدیم که کارش رو درست انجام نمیده زنگ بزنیم بازرسی اون اداره و اگه جواب نداد باز هم زنگ بزنیم! انقدر همه زنگ بزنیم تا مجبور بشن جواب بدن! اعتراض کنیم اما با نجابت ایرانی خودمون... ‌ 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌸🍃 شروع زندگی پرهیجان دختری از دل جنگلهای گیلان.... 🍃🌸
🍃🍃🍃🌻 قسمت هفتم❤️ بهت قول میدم،من همیشه کنارت هستم خورشید،فقط خوشحال باش کاری میکنم همه حسرت زندگی تورو بخورن،هنوز سرم پایین بود،گفت خورشید بهم نگاه کن،آروم سرمو بالا آوردم،گفت لبخند بزن وقتی میخندی دنیا برای من قشنگ تر میشه،سعی کن از ته دلت منو ببخشی،مثل خورشید بتابی به زندگیم،برای اولین بار به چشم های سیاهش نگاه کردم موهاش مشکی و صاف بود،من یه دختر لاغر و چشم رنگی و بور بودم درست نقطه مقابل بهادر ،ته دلم یه چیز می گفت دوستش داشته باش،تو همین فکرا بودم که بهادر گفت فقط خدا می تونه تو رو از من بگیره خورشید،یهو یادم افتاد به جریان حاملگی گفتم بهادر خان فکر میکنم من...همین که خواستم بهش بگم کمال وارد حیاط شد و یه راست اومد رو به روی بهادر ایستاد،باز هم نتونستم بهش بگم،کمال با بهادر دست داد و گفت مبارک باشه بهادر خان مراقب دختر عموی ما باش ارزشش خیلی بیشتر ازاین آبادی زمین هاتونه،بهادر با عصبانیت گفت اگر خونه خودم بودم تک تک دندوناتو می ریختم تو دهنت دیگه نبینم دور بر خورشید بپلکی، شیر فهم شدی؟حالا بزن به چاک،کمال یه پوزخند زدو راهشو گرفت رفت بهادرم سوار اسبش شد و گفت فردا میبینمت و رفت... همون موقع مادرم صدام کرد و گفت خورشید بیا بریم جنگل،گفتم الان؟ گفت آره آقاجانت هوس ترش تره کرده بعدشم یه سر بریم امامزاده میخوام نذرمو ادا کنم، بدو که خیلی کار داریم،گفتم چشم،راهی شدیم و چند ساعت بعد رسیدیم به سمت جنگل یکم بالاتر از خونه ننه آمنه،گفتم آخه اینجاها که یخ بسته چجوری میخوای سبزی بچینی؟مادر گفت خورشید مادرم می گفت این سبزیا دوا درمون همه ی بیماری هاس دیگه چه بهتر که زیر برف باشن و تازه بمونن،با دست برفارو کنار میزدیم و سبزی میچیدیم،دستام یخ بسته بود که بالاخره مادرم گفت همینقدر کافیه و راضی شد که برگردیم،رفتیم به سمت امامزاده، نزدیکیای خونه ننه آمنه بودیم که من ایستادم،مادرم گفت چرا ایستادی،زود باش باید بریم امامزاده و تا شب نشده برگردیم خونه،گفتم مادر اینجا خونه ننه آمنه هست میخوام یه سر بزنم و برای عروسی دعوتش کنم، مادرم گفت خیلی خب پس من یواش یواش میرم تو هم زود بیا تا امامزاده و باهم برگردیم خونه،گفتم چشم، رفتم در خونه ننه در زدم،ننه درو باز کرد و گفت سلام دخترم ،خوبی خورشید؟ گفتم خوبم گفت چه خبر؟ گفتم فردا میان عقدم کنن برای بهادر گفت خداروشکر،با خجالت گفتم ننه فکر کنم من آبستن شدم،گفت خدا مرگم بده دختر،کسی که نفهمیده؟ گفتم نه،هنوز ولی مادرم یه شکایی کرده هی میگه شبیه زنای آبستن شدی،گفت خب مادرت ماما هست معلومه که شک میکنه،حالا غصه نخور تو که داری زنش می شی... 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌻 💖💫الهی با نام و یادت ⚪️💫روزمان را آغاز میکنیم 💖💫خدای مهربانم به اندازه ⚪️💫قطره های باران 💖💫در کار دوستانم برکت ⚪️💫در مشکلشان گشایش 💖💫در وجودشان سلامتی ⚪️💫در زندگَیشان خوشبختی 💖💫در خانه شان آرامش قرار ده 💖💫 بسْم اللّٰه الرَّحْمٰن الرَّحیم ⚪️💫 الــهـــی بــه امــیــد تـــو 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336