eitaa logo
شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
4هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
9 فایل
جایی برای مکث.... مُحِبُّ الحُسین(ع). 'أني تحت ظل عباءة اميرالمؤمنين‌‌ سلام‌الله' ارتباط با من: @Mahro_collections
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
🍃🍃🍃🌸🍃 شروع زندگی پرهیجان دختری از دل جنگلهای گیلان.... 🍃🌸
شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
🍃🍃🍃🌻 کبری دستپاچه گفت نه آقاجان من غلط بکنم همچین کاری کنم،من چیکار دارم به خانواده خانوم کوچی
🍃🍃🍃🌻 هوا تاریک شده بود،از همه بیشتر از واکنش بهادر میترسیدم خودمو رسوندم عمارت ،خدا رو شکر بهادر خونه نبود ولی وقتی رسیدم متوجه شدم نادیا مثل گلوله از اتاق عصمت خارج شد،حالم از نمک نشناسی اونم بهم میخورد،رفتم کمک ننه آمنه و دخترا و با هم سفره شام رو پهن کردیم چند روز بود که ننه آمنه سرمای سختی خورده بود و برای همین هر شب براش یه مقدار کمی سوپ میپختن نادیا اون شب زیادی مهربون شده بود و مدام دور و بر ننه آمنه میچرخید و میگفت شما سرما خوردین برین بشینید سر سفره دخترها همه چیز رو مهیا میکنن ننه آمنه گفت خیلی خب،آروم گفتم ننه خبریه؟ این چرا انقدر با شما مهربون شده؟ گفت خیالت راحت حواسم بهشون هست نمیخواد نگران باشی با هم رفتیم سر سفره،بهادر هم رسیده بود،همه دور سفره جمع شده بودیم که یکی از خدمتکارا یه کاسه سوپ از آشپزخونه آورد و داد به ننه آمنه و گفت اینم سوپ شما خانوم بزرگ، ننه آمنه گفت ولی من چند شبه دارم سوپ میخورم امشب میلم نمیکشه سیمین دخترم بیا امشب تو سوپ بخور برات خوبه،سیمین گفت چشم ننه اشکال نداره بده من میخورم ظرف سوپ رو گذاشت تو سفره و همین که خواست کاسه سوپ رو سر بکشه عصمت با عصا زد زیر دستشو‌ کل کاسه خالی شد وسط سفره،همه شوکه شده بودیم بهادر داد زد این کارا چیه میکنی مادر؟ از شما بعیده یه سن و سالی ازت گذشته ،سر سفره جای این مسخره بازیاس؟کم از دست این رعیت میکشم تو خونه هم آسایش نداریم، عصمت ساکت بود،نادیا که اصلا رنگ به رو نداشت خواستم دهن باز کنم و بگم حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست که ننه آمنه زد روی پامو گفت اشکال نداره آقا یه کاسه سوپ بود دیگه،شامتونو بخورید از دهن می افته،از کار ننه آمنه حرصم گرفته بود برای همین چیزی نخوردم فقط منتظر بودم شام تموم شه و ازش بپرسم چرا اینکارو کردی؟ بعد از شام عصمت و نادیا هر کودوم به یه سمتی فرار کردن و بهادر هم رفت توی اتاقش،فرصت رو مناسب دیدمو گفتم ننه چرا اینجوری کردی؟ من مطمئنم این دوتا یه چیزی توی سوپ ریخته بودن، گفت منم میدونستم دخترجان ولی از عمد ظرفمو دادم به سیمین ،گفتم چرا ننه؟ اگه سیمین سوپ رو میخورد چی؟ گفت مطمئن بودم عصمت نمیذاره سیمین سوپ رو بخوره اگه جلوشو نمیگرفت خودم نمیذاشتم بخوره،گفتم من که اصلا متوجه نمیشم چی میگین،دستمو گرفت و گفت دنبال من بیا اینجا نمیشه حرف زد،وقتی رفتیم تو اتاق ننه آمنه گفت چند روزه متوجه رفتار عصمت با سیمین شدم خیلی نسبت بهش دل رحمه حتی میخواد کاری انجام بده بهش تشر میزنه میگه تو دختر خانی این کارا وظیفه کلفت هاس،ظرفمو دادم سیمین ببینم حاضره به خاطر سیمین از جونشم بگذره؟ 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🍃🍃🍃🌻 دعای عاقبت بخیری 🍃هرکس هر روزصبح سه مرتبه این دعا را صَـلّـَـۍٱللّٰـهُ عَـلَـیْـکَ یـٰاصـٰاحِـبَ ٱݪــزَّمـٰان وَ رَحْـمَـةُٱللّٰـهِ وَ بَـرَکـٰاتُـــهُۥ اَلْـحَـمْـدُلِلّٰـهِ ٱݪّـَـذیٖ اَحْـیـٰانـیٖ بِـوِلٰایَـتِـکَ وَ وِلٰایَـةِ آبـٰائِـکَ ٱݪـطّـٰاهِـریٖـنَ بخواند و حق‌النّاس بر ذِمّه وی نباشد ♥️ خـداوند به او روگرداند وتا به بهشت برود از او روی برنگرداند. 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
هدایت شده از شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
‌زیارت آل یاسین.mp3
زمان: حجم: 19.4M
🍃🍃🍃🌻 سلام بدیم به امام زمانمون🕊 سلام کردن مستحبه و جواب سلام واجبه پس مطمئن باشید که ان شاءالله حضرت مهدی،جواب سلاممون رو میده🥹 ۸ دقیقه بیشتر زمان نمیبره ولی قلبمون رو آروم میکنه🤍 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
هدایت شده از شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
. حدود یکسال از ازدواجمون نگذشته بود که من دچاره یه سری توهمات شدم👽 ...همش احساس میکردم تو خونه یه نفر دائم دنبالمه بی جهت میشنیدم که یکی اسممو صدا میزنه👽 ...رفته رفته این توهمات رنگ و بوی واقعیت گرفت و موقع تنهاییم سایه ها و اشخاصیو میدیدم که از جلوی چشمم به سرعت رد میشدن... تا اینکه عرشیارو باردار شدم ...با باردار شدنم شرایط عوض شد و به جای ویار کردن.... https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336 داستان واقعی مهیج و پر از استرس 😻
🍃🍃🍃🌻 یه سری پارچه‌ای از پیش آماده شده آوردن و انداختن دور گردن عرشیا ، بعدش یکی از اتاق‌های خونه رو با عطر و بخور خوشبو کردن و عرشیا رو تک و تنها گذاشتنش تو اتاق و درو بستن... به همدیگه می‌گفتن الان اجنه با همزادش عوضش میکنن و حال بچه خوب میشه... بعد از یک ساعت عرشیا رو از اتاق درآوردن و خوابوندن از اون روز به بعد تا همین الان انگار واقعاً این بچه عوض شده و رفتارهایی از خودش به نمایش می‌ذاره که برای دیگران وحشتناکه ... به غزل خانم گفتم منظورت از رفتارهای وحشتناک چیه؟! گفت از اون ماجرا به بعد عرشیا دیگه از درد نمی‌نالید و نفس کشیدنشم درست شده بود ... ولی در عوض دچار اختلالات روحی شد ، همش از یه شخصی حرف می‌زد که روی درخت نشسته و اونو نگاه می‌کنه... اوایل فکر می‌کردیم که این حرفاش نتیجه تاثیر فیلم و کارتون‌ها و بازی‌های کامپیوتری شه ولی کم کم توهماتش رنگ و بوی واقعیت گرفت و دائماً اون دوست خیالیش کنارش بود و باهاش صحبت می‌کرد... نکته ترسناک این داستان از دو هفته پیش شروع شد اون روز عرشیا به من گفت : که دوستم گشنشه غذا بهم بده که برم بهش بدم، پیش خودم گفتم حتماً خودش گشنش شده حالا داره اینجوری درخواست غذا می‌کنه... سریع یه ساندویچ درست کردم و دادم بهش بعد چند دقیقه برگشت و گفت: مامان دوستم از این غذاها دوست نداره... غذای استخون دار می‌خواد، با این حرفش یه خورده تعجب کردم چون می‌دونستم عرشیا عاشق ساندویچ کالباسه، یادم افتاد از شام دیشب هنوز مقداری مرغ باقی مونده سریع داغش کردم و دادم بهش یواشی دنبالش رفتم که ببینم این غذا رو چیکار می‌کنه ... دیدم رفت تو زیرزمین از اون جایی که زیرزمینمون مجهز به دوربینه سریع رفتم و از تو دوربین دیدم که عرشیا نشسته رو زمین و از تو بشقاب تکه‌های مرغ رو با دست برمی‌داره و دستشو به سمت مقابلش انگار که داره دهن کسی غذا میزاره می‌گیره و لقمه از دستش غیب می‌شه... 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
934.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃🍃🌸🍃 بزن قدش ۴٧ ساله شدیم 👊💪 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
هدایت شده از شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
🍃🍃🍃🌸🍃 شروع زندگی پرهیجان دختری از دل جنگلهای گیلان.... 🍃🌸
🍃🍃🍃🌻 ظرفمو دادم سیمین ببینم حاضره به خاطر سیمین از جونشم بگذره؟ گفتم چرا جونش،اتفاقی که برای عصمت نیفتاد؟ گفت هنوز مونده به تجربه من برسی دختر جان عصمت با این کارش نشون داد خبر داشته تو ظرف سوپ سم ریختن و اگه بهادر متوجه میشد حتما سرشو به باد میداد،گفتم آره بهادر این روزها خیلی ذهنش درگیر آبادیه خیلی چیزایی که جلوی روش اتفاق می افتنم نمیبینه،ولی باید میذاشتین همونجا دستشو رو کنم،گفت دخترجان اگه تو چیزی میگفتی بهادر فکر میکرد چون به مادرش بدبینی این حرفارو میزنی و اصلا حرفاتو باور نمیکرد عصمت هم مثل همیشه میزد زیره همه چی و تو آدم بده میشدی،جلوی اینها باید زرنگ باشی،من امشب خیلی چیزها متوجه شدم همین برای اینکه عصمت رو زمین بزنیم کافیه فقط به من اعتماد کن،فردا میفرستمت دنبال یه نفر باید پیغاممو بهش برسونی... تا شب به صبح رسید من آروم و قرار نداشتم و دلم میخواست هر کاری ننه آمنه میخواد انجام بده سریع تر به سرانجام برسه چون دیگه یه دقیقه هم حاضر نبودم حضور عصمت رو کنار خودم تو عمارت تحمل کنم،فردا صبحش ننه آمنه بهم گفت برو به این آدرسی که بهت میگم یکم از آبادی دوره و اونور جنگله ولی باید حتما بری و فریبا ماما رو بیاری،گفتم ننه آخه به چه بهونه ای بیارمش؟ گفت چه میدونم دختر جان بگو عصمت خانوم کار مهمی باهات داره هر طوری شده باید بیاریش عمارت،گفتم حالا باهاش چیکار داری؟گفت تنها شاهد ما همین فریباس و نباید بذاری کسی از موضوع با خبر بشه وگرنه همینم با چندتا اشرفی دهنش رو میبندن و دیگه دستمون به هیچ جا بند نیست... رفتم به همون آدرسی که ننه آمنه داده بود و سراغ فریبا ماما رو گرفتم،وقتی دیدمش انقدر پیر بود که نمیدونستم چجوری باید با خودم تا عمارت ببرمش،سلام کردم گفت شما کی هستی؟ گفتم من ندیمه عصمت خانوم هستم از عمارت اربابی اومدم، عصمت خانوم گفتن کار مهمی باهاتون دارن و حتما باید همین امروز بیاین به عمارت،یهو چشماش برق زد و گفت خود عصمت خانوم اینو گفته؟ گفتم بله خانوم جان،گفت ولی عصمت خانوم به من گفته بود که حق ندارم به عمارت و حتی آبادی نزدیک بشم از سی سال پیش مهین ماما رو برای مامایی به عمارت میاره حالا چی شده یاد من افتاده؟گفتم من خبر ندارم خانوم جان فکر کنم میخواستن چیز مهمی بهتون بگن ،گفت خیلی خب صبر کن چارقدمو سر کنم بریم،توی راه اینقدر حرف زد و از قدیم گفت که دیگه جونی برام نمونده بود همش فکرم درگیر این بود که این پیرزن ضعیف چجوری میخواد عصمت خانوم رو با اون ابهت زمین بزنه و اصلا به حرفاش توجه نمیکردم که گفت... 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃🍃🌻 🎥 او خوراک مار و مور خواهد شد و جمهوری اسلامی همچنان خواهد ایستاد... 🦋 ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃🍃🌻 . روفو پارگی لباس به روش خانوم گلدوزا 😌🧵 . ☁️ 🦋 . ایدی کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
هدایت شده از شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
. حدود یکسال از ازدواجمون نگذشته بود که من دچاره یه سری توهمات شدم👽 ...همش احساس میکردم تو خونه یه نفر دائم دنبالمه بی جهت میشنیدم که یکی اسممو صدا میزنه👽 ...رفته رفته این توهمات رنگ و بوی واقعیت گرفت و موقع تنهاییم سایه ها و اشخاصیو میدیدم که از جلوی چشمم به سرعت رد میشدن... تا اینکه عرشیارو باردار شدم ...با باردار شدنم شرایط عوض شد و به جای ویار کردن.... https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336 داستان واقعی مهیج و پر از استرس 😻