فقط میتونم بگم :
بیخیال آینده بیخیال زندگی بیخیال رویا ها بیخیال همه چی.
امشب که چشمامو بستم دیگه فرداش چشمام باز نشه . .
دو برگ نوش نگاه تون (:
کنجکاوم حس اولیه تون رو بدونم فقط میخونم جواب نمیدم جوابا رو اونجایی میزارم که پل ارتباطی مون قراره بشه🤓♥️!
https://harfeto.timefriend.net/16624047696492
-شاهرگ !(:
دو برگ نوش نگاه تون (: کنجکاوم حس اولیه تون رو بدونم فقط میخونم جواب نمیدم جوابا رو اونجایی میزارم ک
پناه چک شد؟!
رمان ام شروع شده هاااا دو برگ آپ شده داخل کانال🙂✨!
-شاهرگ !(:
*ولی بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که : من تنها تر از اون چیزی ام که فکرشو میکنم،تو یه #انز
📌اینجاست که جناب صائب تبریزی میفرمایند :
*ما زنده به آنیم که آرام نگیریم،موجیم که آسودگی ما عدم ماست-
shayma.co4_5803375529935504844.ogg
زمان:
حجم:
827.2K
من مُردم ،ولی به دستِ خودم...
یک بار برای همیشه!
-شاهرگ !(:
من مُردم ،ولی به دستِ خودم... یک بار برای همیشه!
بازم یسری حرفه . .
از بهترین مکان زندگیم(:
#کافهتهرون
-شاهرگ !(:
من مُردم ،ولی به دستِ خودم... یک بار برای همیشه!
خب ، پشت تموم این پادکستا کلی ماجرا خوابیده !
قبل از این روزا یه مکانی داشتم #کافهتهرون
مخلوطی از حال دل و یسری حرفای نگفته و بغضای فرو خورده و قانون زندگی اصلا انگاری خوده خوده خودتو بهت نشون میداد . .
کافهچی ناشناس بوده و هست،منو و امثال منی که تو کافه اش رفت و آمد داشتیم و یجورایی پاتوق مون بود حس میکردیم صاحبِ صدای تموم پادکستا کافهچی کافه مونِ !
شایدم صدایِ یه غریبه آشنا برای همه مون.
راضی بودیم از این وضع که هر روز صبح دست دل و بگیریم و ببریم #کافهتهرون همه مون یه میز و صندلی مخصوص به خودمون داشتیم کافهچی نمیومد سفارش بگیره خودش میدونست کیی چیی دوست داره کیی الان به چی نیاز داره :
سیگار ؟
قهوه ؟
چای؟
امان از فضای #کافهتهرون ! یه مکان دنج و گرم یه مکان پر از سکوت.
اصلا خودش ام تو کنج ترین نقطه شهر بود.
کسی با کسی حرف نمیزد مگر با چشماش مثل من که با چشمام با اون پیرمرد کنار پنجره صحبت میکردم و اون با چشماش جوابم رو میداد . .
همهچیز تو #کافهتهرون متفاوت بود !
یه روز از روزای نحس زمستونی صبح شد طبق معمول دست دل و گرفتم،قاطی اون بوران خودمو رسوندم به #کافهتهرون . .
کره کره هاش پایین بود ! عجیب بود کافهچی حتی روزای تعطیل ام میومد کافه حتی شبانه روز کره کره کافه بالا بود !
برگشتم.
فردا صبح دوباره دست دل و گرفتم،با آخرین اتوبوس واحد اون منطقه خودمو رسوندم به #کافهتهرون باز کره کره هاش پایین بود.
تا چند ماه کار من بالا پایین کردن یه خیابون بود که انتهاش میخورد به #کافهتهرون
نبود !
کافهچی نبود حتی پیرمردی که کنار پنجره کافه مینشست هم نبود !
زمستون اومد و کافه رو با خودش برد . .
یاد حرفای کافهچی افتادم :
ببینید من همیشه نیستم،
من خسته ام،کافهامم خسته اس،
یه روزی که زمستون بزنه به دلم میرم !
کافه رو هم با خودم میبرم . .
الان شیش ماهِ که گذشته.
شیش ماهِ کافهچی رفته،کافه اش ام با خودش برده . .
شیش ماهِ که هر روز یا با پای پیاده،یا با آخرین اوتوبوس واحد اون منطقه خیابونش رو متر میکنم !
فقط به اون تیکه ای از حرفای کافهچی فکر میکنم که میگف : ولی بعد زمستون بهار میشه اون روزی که دلم بهار بشه برمیگردم !
-ولی کافهچی نمیدونست من دلم رو یه جایی میون صداش ! میون حرفاش ! جا گذاشتم-
.نقطهسرخط.