خورشید غروب میکند. میرود ! درست شبیه آدمهایی که روزی بی دلیل ترکمان کردند بی آنکه بدانیم چرا ؟
شهر خاموش میشود. انگار در آن گوشه و کنار ها کسی دستش خورده باشد به پریز برق و ناگهان روشنایی را از دیدگان ربوده باشد. . .
ستاره ها به لطفِ سیاهیِ آسمان، خودی نشان میدهند و چشمک زنان در سقف پهناور شهر دلربایی میکنند.
مردم، خسته از دویدن ها و نرسیدن ها و رسیدن های انگشت شمار، به خانه هایشان میروند و هرکسی در هرجایی از خانه که بخواهد سر بر بالین میگذارد و با اختیار به مرگِ چند ساعته مبتلا میشود.
در شب، همه چیز بوی تنهایی میدهد. هر دلی در رخت خواب خود، نجوایی دارد و هر چشمی، اشکی..
شب، برای استراحت است. برای خاموش ماندن. و من همین شبِ پر سکوت و وهم انگیز را برای خاطر تمام تنهایی هایش طور دیگری دوست دارم.
شب، بزرگ است. شبیه یک کتاب قطور و پر قصه. شب عمیق است. شبیه یک اقیانوس ژرف. شب، شب است. درست شبیه خودش. و من در شب، غرق میشوم در سوالاتم، در داشته هایم، در نداشته هایم، در آنچه که هستم.
شب، شبیه آغوشِ خداست! بی صدا، بدون هیجانات کذائی، بی دروغ، واقعی و آرامشبخش.. در خاموشی شب، میشود به خاموشی قبر اندیشید! به ساعات اولیه پس جان دادن که آدمی غوطه ور در اعمال خود تنهاست و باید دوام بیاورد. انگار در این تاریکی مطلق، ناخودآگاه انسان غرق در اعمال و رفتار خود میشود و در شبِ عزیز است که دستش برای خودش رو میشود.
من شب را طور دیگری دوست دارم برای تنهایی هایش، تنهایی های ارزشمندِ بی نظیری که قلب من را پیوند میزنند به خداوند. خدایی که گاهی در همهمه های روز و مشغولیت های دنیایی فراموشش میکنم ..
پ.ن: ببخشید که بخاطر همه، همه کار کردیم. اما بخاطر تو یکم بیشتر با خودمون خلوت نکردیم. کاش میشد بفهمیم آدما تو تنهایی هاشون، بدون گوشی و همهمه و اضطراب ها میتونن یکم به تو نزدیک تر بشن. دوستت دارم رفیقِ با معرفت. دوستت دارم خدا.
به قلم خودم
باید با چشمهای بسته بنویسم.
چشمهای بسته، خیال بافی را خوب میشناسد. آدمیزاد میتواند روی پاره آجری سر بگذارد و تصور کند که روی تخت پادشاهی لم داده است.
برای همین میگویم که باید با چشمهای بسته بنویسم. تا حقیقت را نگویم و از داستان سرایی های خیالم روایت کنم.
البته! پاییز در راه است. دیگر لازم نیست برای خوش نوشتن و خوش دیدن، به تصورات ذهنم پناه ببرم. اتفاقا باید چشم بگشایم و نفس بکشم در هوایی که سر تا سر شبیه خواب است.
پاییز، چای، کتاب و بوی خوشِ باران، درواقع رویاهایی به حقیقت پیوسته هستند.
فعلا چشمهایم را نمیبندم. پاییز که بیایید خودش من را به حرف زدن و نوشتن وادار میکند.
پاییز، فصل شاعر هاست. فصل آدمهایی که با کلمات به زندگی خود ادامه میدهند. پاییز فصل حیاتِ دوبارهی بینوایان است. فصل شروع یک عاشقانه ی آرام، پاییز، سه ماهِ رویایی ست. پاییز، کتاب است!
به قلم خودم
ای عجیبِ قشنگ
با نگاهی پر از لفظِ مرطوب . .
گفت: نویسنده ای؟
گفتم: من فقط رسم رفاقت را خوب میدانم. هرکه نبود، هرکه رفت، هرکه نشنید، او بود و ماند و شنید. پس من هم برایش مینویسم. تا ابد!
گفت: درمورد چه کسی صحبت میکنی ؟
گفتم: دفتر خاطراتم. آدم نیست اما حیات دارد! دل دارد و جان. در هر وقت از شبانه روز که به سراغش بروم شنوای حرفهای من است. پس من برایش مینویسم. چون او خارق العاده است.
به قلم خودم
پروین..mp3
زمان:
حجم:
680.2K
دلت نگیره خب!؟
پاشو، خودتو بتکون
رشد کن و ریشه بده 🌱.
امروز که رفته بودیم حرم، خیلی عجیب و زیاد به یاد شهید محمد حسین محمدخانی بودم. اگه شد به یاد ایشون چند تا صلوات بفرستید :)