گفت: نویسنده ای؟
گفتم: من فقط رسم رفاقت را خوب میدانم. هرکه نبود، هرکه رفت، هرکه نشنید، او بود و ماند و شنید. پس من هم برایش مینویسم. تا ابد!
گفت: درمورد چه کسی صحبت میکنی ؟
گفتم: دفتر خاطراتم. آدم نیست اما حیات دارد! دل دارد و جان. در هر وقت از شبانه روز که به سراغش بروم شنوای حرفهای من است. پس من برایش مینویسم. چون او خارق العاده است.
به قلم خودم
پروین..mp3
زمان:
حجم:
680.2K
دلت نگیره خب!؟
پاشو، خودتو بتکون
رشد کن و ریشه بده 🌱.
امروز که رفته بودیم حرم، خیلی عجیب و زیاد به یاد شهید محمد حسین محمدخانی بودم. اگه شد به یاد ایشون چند تا صلوات بفرستید :)
چقدر دلم برای روزهای اول طلبگی تنگ شده. روزهایی که هر ثانیه اش برام لذت بخش بود. دوری از خانواده رو به جون خریده بودم و رفته بودم یه شهر دیگه تا دل بدم به درس و بحث و معنویت ...
بچه بودم اما از روزی که برای اولین بار به عنوان یک طلبه نشسته پای درس اساتید و شدم شاگرد امام زمان، حس کردم یه شبه کلی قد کشیدم و بزرگ شدم! بار رسالتی رو روی دوشم احساس میکردم که باعث میشد قدم هام رو محکم تر بردارم. بابام میگفت : تو دیگه الان طلبه ای. خندیدنت، راه رفتنت، درس خوندنت، حجابت و همه چیزت باید الگو باشه. اگه همه یک هستن تا باید ده باشی.
عمل کردن به این نصیحتِ بابا سخت بود. هنوزم سخته. اما شیرینه.
این ترم کلاسهامون زودتر شروع شد. هر روز که وارد حوزه میشم، انگار بعد از سالها برگشتم به خونه. آرامشش، آدمهاش، درسهاش و همه چیزش برام شبیه یک رویایِ به حقیقت پیوسته است :)
نمیدونم چیشد؟ ولی خیلی خوشحالم که بعد از گذشت این همه سال هنوز هم عاشقانه، حوزه رو دوست دارم. انگار شده جزئی از وجودم و تنها افتخاره حیاتم ...
هرجایی رفتم، با افتخار سرمو گرفتم بالا و با یک لبخند نازک و غرورآمیز گفتم: طلبه ام . امیدوارم یروزی حوزه علمیه هم به داشتن طلبه ای مثل من افتخار کنه و به عالم فخر بفروشه بابت داشتنم.
به قلم خودم