از اولین صبحی که چشم گشودم و فهمیدم که من هم یک طلبه هستم؛ تا همین لحظه خیال میکنم که یک رویای طولانی را به نظاره نشسته ام :) هر صبح برایم تکرار دل انگیز عشق به حوزه است. قلبم میتپد. چنان عاشقی که هرچه از عمر رابطه اش با معشوق میگذرد، بیش از پیش شیفته و دلباختهی او میشود.
زیبایی این راه، زیبایی هفت آسمان است. شاید اگر روزی از من دربارهی اعجاز هستی بپرسند بی مقدمه بگویم: حوزه و تنها حوزه...
چون بعضی طلبه ها، امید و آرزو و انگیزه ندارن و مثل یک آب راکد گوشه و کناری در حال گذر عمرن، دلیل بر بد بودن این مسیر نیست! از آدمهای اشتباهه این راه فاصله بگیرید :)
شِیخ .
این سه روز کجا بودم؟
امسال میشه هفتمین سالی که توفیق پیدا کردم توی طلیعهی حضور به عنوان مجری خدمت کنم :) خدایا شکرت .
اینجا، صدای معجزه به گوش میرسد.
۳۶۵ روز پیش، به عنوان یک طلبه، با کاروانی ۲۰۰ نفره متشکل از طلاب استان سمنان راهی شهر مقدس قم شدم! نه برای حیات، بلکه برای سفری دو سه روزه! آمدم و دل دادم به خانم حضرت معصومه س، از عمق جان طلب کردم که روزی روزگاری در شهر او زندگی کنم و حیاتم را در این اتمسفر بهشتی ادامه دهم.
خیال نمیکردم چند ماه بعد، آرزویِ بزرگم به حقیقت برسد و من بشوم طلبه ای که ساکن قم است.
حالا هم در برنامه ای که پارسال اجرا شد حضور دارم! اما نه به عنوان مسافر، به عنوان یک طلبهی قمی...
بی شک از او هرچه که بخواهید میدهد. نا سلامتی اخت الرضاست ع :)
خیلی سخته که همزمان
هم بخوام از این جمع معنوی لذت ببرم و هم بخوام برای شما روایت کنم !
ولی طلیعه حضور، خاطرهی وصف نشدنی و خیلی زیباییه...
برای منی که چندین ساله طلبه هستم، دیدن شوق و ذوق و معنویت طلاب جدید الورود، خیلی تذکر مهمیه. انگار یه هشداره برای اینکه بیدار بشم و قدر طلبگی رو بدونم!
این روزها یه درگیری خیلی شیرین دارم که مربوط به نویسندگیم میشه. انقدر این ماجرا حال دلمو خوب میکنه که اصلا نمیتونم وصف کنم :)
امروز دومین باری بود که میهمان منزلشان شده بودم.
نخستین بار در میانهی گفت و گوی من و حاج خانم، حاج آقای مهدوی از تهران رسیدند و وارد منزل شدند.
بعد از سلام و احوالپرسی و گفت و گویی کوتاه، به اتاق کناری رفتند تا ما راحت باشیم. حاج خانم بی هیچ حرفی به سمت آشپزخانه رفتند و دو لیوان چای ریختند. با مویز و خرما و میوه، سینی خود را رنگین کردند و برای همسر تازه از سفر رسیدهی خود بردند.
دومین بارهم من و حاج خانم غرق در گفت و گوی صمیمانه ای بودیم که حاج آقا از راه رسیدند و برای آسایش و راحتی ما ترجیح دادند به اتاق بروند، حاج خانم درست شبیه دفعهی قبل به آشپزخانه رفتند و چای داغ و میوه برای همسر خود تدارک دیدند. بعد هم برای ادامه ی گفت و گو نزد من بازگشتند.
برای جوانی چون من که در آغاز مسیر همسری و همسنگری قرار دارد، این عمل درسی بزرگ و مهم بود. احترام به همسر، احترام به خود است و عشق حقیقی چنان زیباست که آدمی مشغول هر عمل مهمی هم که باشد؛ باید برای معشوق خویش ارزش و احترام قائل بشود.
امام صادق ع : سَعيدَةٌ سَعيدَةٌ امْرَأَةٌ تُكْرِمُ زَوْجَها وَلا تُؤْذيهِ وَ تُطيعُهُ فِى جَميعِ احْوالِهِ
میدونی وقتی با همسرت هممسیر باشی چقدر قشنگه؟ هردو مشغول مطالعه، درس، بحث، تبیین و تبلیغ ... نه تنها به هم کمک میکنیم بلکه مشوق هم در این راه پر نور هم هستیم :)