عصر بود. خانه را تمیز کرده بودم. از بن و ریشه. روز تشییع امام شهیدمان در قم، بنا بود میهمان داشته باشیم. گفتم عیب است زنِ شرقیِ ایرانیالاصل باشی و خانهات برق نزند. با نوزاد سخت بود. اما کنج به کنج را تمیز کردم تا میهمانانِ رهبر شهیدمان وقتی پا به خانه گذاشتند کیف کنند.
منتظر بودم آب سماور جوش بیاید. شیخ علی همانطور که اخبار را در صفحات مجازی دنبال میکرد گفت: خانم، میایی بریم تهران تشییع آقا؟
چشمانم چهارتا شد. گفتم: عزیزم. من نمیآیم. با این نوازد دو ماهه، در این گرما و شلوغی و جاده! واجب است؟ ما همین تشییع قم را هم شرکت کنیم قبول است. تازه از راه دور میهمان هم داریم. تن و جانم خسته میشود. نه! من نمیآیم.
همسرم با حزن و صدایی دلتنگ گفت: سختی کشیدن برای او ارزشش را دارد. این روزهای آخر است! مگر چندتا آقای شهید داشتیم؟
تهِ دلم با رفتن موافق بود. اما عافیت طلبی، من را از پذیرش سختیهای مسیر منصرف میکرد. دیدم رنج کشیدن در راه معشوق یکی از راههای ابراز عشق است. و من باید در راه اقتدار ایران عزیز خودم را به زحمت بیاندازم. دخترم باید از همین نوزادی در راه دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی قدم بردارد..
چای را دم کردم. کوله را بستم. لباسهایمان را اتو زدم و تا میتوانستم بغضم را قورت دادم. قرار بود روزی با دخترم برای دیدن روی ماه رهبرم به تهران بروم اما حالا داشتم با لباسهای مشکی و چشمانی اشک آلود برای تشییع پیکرش پاکش به پایتخت سفر میکردم.
یازدهِ شب با یک نوزاد ۶۶ روزه به سمت تهران حرکت کردیم و ۴ صبح میدان امام حسین ع کنار مردم روی زمین به شوق ملاقات با آقایمان نشسته بودیم. اصلا حواسمان نبود که او شهید شده است! و ما برای بدرقهی پیکر بیجانش آمدهایم. این غریبانه ترین احساس دنیا بود(: اولین و آخرین دیدار ...
صفحهاول
✍🏻 خانم ز شهسوار
رسیدیم تهران، رفتیم مرقد امام.
قبلترها وقتی هنوز مجرد بودم رفته بودم. اما اینبار انگار از یک غم بزرگ داشتم پناه میبردم به آغوشِ پدر.
از در ورودی حیاط مرقد تا جلوی در اصلی، اتوبوس گذاشته بودند. برای مایی که بچه به بغل داشتیم خیلی خوب بود. آنجا وقتی چشمم به قاب عکس امام خمینی ره افتاد به دخترکم غبطه خوردم که وجودش در این سن کم متبرک شده بود به اتمسفری که در خاک آن خمینی کبیر ره آرمیده بود.
فضای مرقد دلنشین بود. سمت راست آقایان دست زیر سر گذاشته و به خوابی عمیق فرو رفته بودند. پرچمهای سرخ خونخواهی رهبر شهید کنارشان بود. بعضیهاهم پلاستیک کفش را کرده بودند بالش زیر سر.
سمت چپ خانمها چادر به صورت کشیده خوابیده بودند. بچههایشان هم انگار نه انگار که عادت دارند توی خانه روی بالش مخصوص و پتوی نرم بخوابند؛ همانجا روی فرش، بی پتو، بی بالش، عمیق و آرام خوابیده بودند.
دستی به پنجره پنجره پنجرههای دور مرقد امام کشیدم و از راه دور بوسه ای به مزارش زدم. کاش دستم به آن سنگ مزارِ مقدس میرسید.
نزدیک اذان صبح بود. مرقد را به سمت میدان امام حسین ع ترک کردیم. با مترو به سمت محل قرار عاشقانهمان با امام امت رهسپار شدیم.
مترو پر شده بود از آدمهای سیاه پوشی که پرچم سرخ به دست داشتند و شعار یالثارات الخامنهای سر میدادند. برای من دیدن آن همه جمعیت حیرت بر انگیز بود. و برای آنها دیدن ما با یک نوزاد دو ماهه جای تعجب داشت. اما کسی شماتتمان نمیکرد که بگوید چرا این طفلک را آوردهاید وسط این همه آدم!؟ همه قوت قلب بودند. همه ابراز محبت میکردند.
یک خانمی کنارم نشسته بود. سن و سال دار و از آن آدمهای با تجربه! پنج صفحه نصیحتم کرد. بعد از داخل کیفش یک بسته کوچک میوهی خشک و یک بسته کوچکتر بادام به سمتم گرفت. به هوای اینکه نوزاد دارم خواست مدام دهانم بجنبد که مبادا وسط را ضعف کنم و به تبعیت از من فرزندم نیز دچار بیحالی شود.
رسیدیم میدان امام حسین ع، تازه اذان گفته بودند. هوا خوب بود. میدان و جدول های خیابان کناری شده بود محل استراحت مردمی که چند ساعت زودتر آمده بودند تا با امامشان وداع کنند.
ما سه نفر، همان وسط میدان نشستیم. با بغض، با غرور ..
صفحه دوم
✍🏻 خانمِ ز شهسوار
آفتاب که طلوع کرد، گفتیم پیاده برویم سمت خیابان دماوند. گفته بودند تشییع از آنجا شروع میشود. جمعیتِ حاضر در خیابان به طرز باشکوهی زیبا بود. دخترم با آن قد و قامت ریزه میزهاش شده بود سوژهی عکاسی. همه قربان صدقهاش میرفتند.
سه تا پل عابر پیاده را پشتسر گذاشتیم. از میدان خیلی فاصله گرفته بودیم. بعد ناگهان همهمه پیچید که تشییع از میدان امام حسین ع آغاز میشود. سیل جمعیت از سمت خیابان دماوند به میدان روانه شد. دست و پای فاطمه دخترم را با آب بطری خیس کردم. صورتش را شستم. گرمای هوا لحظه به لحظه سوزانتر میشد.
همان مسیری که رفته بودیم را بازگشتیم. سختی کشیدن برای وصالِ او جز آسودگی نبود.
همهمه و گرمای هوا سبب شد پناه گرفتن در یک کوچه را انتخاب کنم. نه برای خودم. برای آسودگی دخترم. رفتیم داخل کوچه و زیر سایه نشستیم. چشم انتظارِ آمدن پیکر بیجان کسی که همهی زندگیمان بود ...
مردم شانه به شانه هم نشسته بودند. بیتاب و مغموم.
صفحه سوم
✍🏻 خانم ز شهسوار
#قوموا_لله | #ادامه_راه
لباس روییِ دخترم را از تنش در آوردم. بدنش از شدت گرما داغ داغ شده بود. حق داشت طفلکی. دو ماه زیر کولر خوابیده بود. حالا یکهو بردهبودیمَش وسط جهنم! خیلی صبوری کرد. آرام بود. با چشمانش مردم را، آسمان را، پرچم های سرخ را دنبال میکرد.
اما برای نوزاد دوماهه همینقدر صبوریهم زیاد بود. ناگهان شبیه یک نارنجک منفجر شد. گریه، گریه، گریه، گریه و گریه!
لج کرده بود. میخواست بخوابد اما نمیتوانست. گرمای هوا و روشنایی روز و صدای باندهای اطراف مانع میشد.
ناگهان دیدم اطرافم پر شد از آدمهای نگران. مردی میانسال فاطمه را از بغلم گرفت و سعی کرد آرامش کند. نتوانست. زیر انداز را از دو طرف چسبیدیم و دخترم را وسطش گذاشتیم و شروع کردیم تاب دادن. آرام نشد! صدای جیغش بالاتر میرفت. همسرم او را در آغوش گرفت و از این طرف کوچه به آن طرف کوچه راه میرفت تا بلکه عزیزکم بخوابد. یکی از آقایان جمع پشت همسرم راه میرفت و با بادبزن او را باد میزد.
خانمها هرکدام نسخهای میپیچیدند که انصافا خوب بود. منتهی نه برای نوزادی که در آن داغی هوا لج کرده و بیخواب بود. یک ساعت گریه کرد. یک ساعت از این سر کوچه تا آن سر کوچه راه رفتم. نهایتا گذاشتیمش روی پا و تابش دادیم. خوابش برد. از آن خوابهای عمیق.
دختر بچه ای شش هفت ساله، بادبزن به دست بالای سر دخترم ایستاده بود و او را باد میزد.
کاش میتوانستم از این همه محبت مردم فیلم میگرفتم. کاش میشد..
تازه خستگی از جانم در رفته بودم. گفتم حالا دیگر کم کم پیکرها را میآورند و چون فاطمه خواب است راحت میتوانم تا جلوی جلو بروم. وسط کوچه نشسته بودم.
همهمهی کوچه کم شد. خیابان خلوت شد. مردم پراکنده شدند. دلم هُری ریخت. گفتم لابد آقا را آوردند و از میدان هم گذشتند. من جاماندم.. مثل دی ماه که از دیدار آقا با مردم قم جامانده بودم.
بعد از پرس و جو و چک کردن اخبار، گفتند آقا را مستقیما بردهاند - آزادی - برای همین هم جمعیت یکهو ناپدید شده بود. بعضیها به سمت اتوبوسهایشان رهسپار بودند تا یار ندیده و معشوق نبوسیده به شهرستان برگردند. بعضیهاهم زانو به بغل گرفته کنج به کنج خیابان نشسته بودند. چون آخرین دیدار برایشان میسر نشده بود.
آن عدهای که دوباره رفتند آزادی، لابد تنی آهنین داشتند. چون ازدحام و گرمای هوا یک مرد قوی هیکل را هم از پا در میآورد.
من نگاهی به آسمان داغ شهر انداختم و گلایهای نکردم. نگفتم چرا از شب قبل مردم را با شوق و بغض توی خیابان دماوند و میدان امام حسین ع نگهداشتهاند؟ چرا از همان اول نگفتند آمدن یار از آزادی آغاز میشود؟
خب این مردمِ رنج کشیده و چهارماه دور از پدر مانده، التیام میخواستند. که آن مرهم، نوازشِ نسیمِ عبور پیکرها از کنارشان بود.
من گلایه نکردم، اما و اگر نیاوردم. وظیفهی من حضور بود. ادب حکم میکرد پیش از انکه آقایم قم بیاید من برای دیدنش به تهران بروم.
حالا لیاقت نداشتم حتی برای آخرین بار در پایتخت تماشایش کنم. خب ... فدای سرش. اصل انجام وظیفه بود...
با شیخ علی اراده کردیم به بازگشتن. پاهایم راه میرفت. اما قلبم سنجاق شده بود به تهران. آنجا برای اولین بار در دل گفتم: کاش یک پروانه بودم. .
کاش پروانه بودم و تا رسیدن به شمع وجود او در سیل جمعیت عاشقان، پرواز میکردم. اما حیف. یار ندیده، به سمت دیار حرکت کردم...
صفحه چهارم
✍🏻 خانم ز شهسوار
#قوموا_لله | #ادامه_راه
شِیخ .
لباس روییِ دخترم را از تنش در آوردم. بدنش از شدت گرما داغ داغ شده بود. حق داشت طفلکی. دو ماه زیر ک
ما یار ندیده تبِ معشوق کشیدیم.
پانزدهم تیر.