Tsukino...:)
فکت شونزدهم این باشه که.... فکر میکنم وقتی نسبت به یه نفر احساس تنفر میکنم و نمیتونم جلوی خودم رو بگ
فکت هفدهم این باشه که...
دیدگاه ها، ذهنیت ها و نظراتم برای خودم واضح نیستن. یعنی ثابتن، اما وقتی خودم از خودم بپرسم که نظرت راجب فلان چیز چیه؟ جوابی که دریافت میکنم هیچیه.
یعنی انگار ذهنم بر پایه چهارچوب مشخصی کار نمیکنه
یا شاید اون میدونه و به من نمیگه
هدایت شده از یتیم خونه رهان-
"اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه، چون تو باهاش خوبی مثل اینه که توقع داشته باشی گرگ تورو نخوره چون تو ام اونو نمیخوری."
لورا این را گفت و شمشیر نقره کوبش را که در قلب آشین فرو رفته بود چرخاند.
آشین برای لحظاتی ساکت ماند و به چهره ی محبوبش خیره شد، خون گوشه ی لبهایش را سرخ کرده بود.
وقتی بالاخره حرف زد صدایش کمی میلرزید. هرچند لحنش هنوز هم گرمایی غیر دلنشین داشت.
"اما...اما برعکس این حرف هم وجود داره...اینکه از کسی که بخاطر تو نفس میکشه انتظار نفرت داشته باشی، چون خودت ازش متنفری...مثل اینه که از مثل اینه که از گوسفند انتظار داشته باشی بچه هاتو بخوره، چون تو بچه هاشو میخوری...."
با گفتن این جمله،آشین آخرین لبخند شیرینش را به همسر عزیز تر از جانش زد و در هیاهوی گرگ و میش با محبوبش وداع کرد...
Tsukino...:)
#Art
به قول دوستان، اگه این نیمرو عه که ماهم از این نیمرو ها🤌
خیلی زیباست‹:✨