⁶بذار مثال بزنم..
مثلا برای من، همیشه سوال بوده که چرا میتونم از رنگ استفاده کنم؟ این توانایی که در طول دراز مدت به وجود اومده چه کاربردی برام داشته و خواهد داشت؟ و یکی از چیزایی که تازگی با دید متفاوتی بهش نگاه کردم این بود: کنترل عواطف و احساساتی که از کنترل خارج شدن
منظورم چیه؟ برای مثال توی شرایط خاصی ناگهان تمام احساساتم مثل یک سیل آوار میشن روی سرم و اون موقع واقعا نمیدونم باید چیکارشون کنم. خب من میتونم با استفاده از اون رنگ ها اون حجم از احساسات رو تخلیه کنم و بار رو سبک تر کنم، و بعد بیشتر بهش فکر کنم
میدونی؟ چنین چیزی مد نظرم بود..
.
⁶خب این درسته.. اما نکته اینجاست که قاعدتاً خالق از میزان لطافت و احساسات هر فرد آگاه بوده، و میتونه یکسری از علاقه های ما به همین برگرده..
برای مثال فردی که علاقه به اشپزی، خیاطی، نقاشی و هر چیز دیگه ای داره و یادگرفته برای کنترل عواطف و احساساتش ازشون استفاده کنه.. من فکر میکنم اون علاقه و اون کنترل شدن مثل قفل و کلید میمونن.. یعنی از اول برای هم ساخته شدن..
Tsukino...:)
دو سال پیش این موقع هم همین تصمیم رو گرفته بودم، اما اون موقع خوش میگذشت و بهم آرامش خاطر میداد...
این تصمیم رو یادتونه؟ همون موقع ها بود که یه کار عجیب کردم.. یه چیز جالب توی پینترست پیدا کردم که دلم میخواست کاراکترامون رو توی اون استایل ببینم.. کنما و وایولت رو.. پس یکسری جزییات بهش اضافه و رنگش کردم..
Tsukino...:)
چند وقت پیش، دلم خواست دوباره کشیدنش رو امتحان کنم.. این بار از رو نه.. و چند روز پیش انجامش دادم و رنگش کردم..
Tsukino...:)
چند وقت پیش، دلم خواست دوباره کشیدنش رو امتحان کنم.. این بار از رو نه.. و چند روز پیش انجامش دادم و
نتیجه این بود.. یک کنما و وایولت خوابآلود..
هدایت شده از ᴏꜰꜰ ᴛʜᴇ ᴡᴀʟʟ
کاش مردم همونقدر که رفتارهای دیگران رو زیر نظر داشتن و دربارش انتقاد نظر می کردن درباره رفتارهای خودشونم همین می بودن
Tsukino...:)
فکت بیست و یکم این باشه که... اینقدر که بیان کردن ناراحتیم برام سخته خود دلخوری برام سخت نیست
فکت بیست و دوم هم این باشه که...
فکت بیست و دو قبلی رو نوشتم بعد از کپی کردنش یادم رفت دوباره پیستش کنم و پرید👺
فکت بیست و سوم هم این باشه که..
من به دو دلیل دوست ندارم نقاشی هامو تا تموم نشدن به کسی نشون بدم
دلیل اول اینکه ذوقم از بین میره برای تموم کردنش و رونمایی کردن ازش و دلیل دوم اینکه معمولا ایده ای که دارم رو در غالب خطخطی فقط خودم متوجه میشم و اغلب آدما راجبش دچار اشتباه میشن
دوستان.. با توجه به این بحثی که الان پیش اومده...
میخوام بگم که منم همینطور.. تقریبا دو ساله مدام دارم از خودم و بقیه میپرسم که من باید چیکار کنم؟ مسیری که فقط به شغل و پیشرفت مهارت هام بخواد ختم بشه منو اصلا اونقدر راضی نمیکنه که بخوام بابتش بجنگم.. من میخوام بدونم که واقعا کی هستم... هیچ چیز بیدلیل آفریده نشده و هیچ استعدادی بی دلیل به وجود نیومده و به این باور دارم، اما نمیدونم و نمیتونم حدس بزنم که هرکدوم واقعا برای چیه!
ولی البته این مال سنمون هم هست.. جوان توی اوج کنجکاوی و تواناییه.. حالا فکر کن این جوان خودش رو درست نشناسه.. ندونه داره کجا میره و واقعا میخواد چیکار کنه.. خب باعث پوچی هم میشه دیگه.. من وقتی از خیلی بزرگتر ها این سوال هام رو پرسیدم، بهم گفتن که مختص سنته و وقتی از این دوره عبور کنی دیگه اینا برات دغدغه نیست. یا بهم گفتن که زیادی دارم سخت میگیرم و فقط زندگی کنم و برای آینده تلاش کنم. خب این جواب ها منو راضی نکرد! من جوونیم رو توی پوچی و با نمیدونم ها بگذرونم که چی بشه؟ خب خودمم میدونم هرچی بزرگتر بشیم به دنیا بیشتر عادت میکنیم و دغدغه هامون بیشتر و متفاوت میشه و دیگه این دغدغه های امروز رو نداریم ولی من فکر میکردم باید از این دغدغه استفاده کرد..
چند هفته پیش، توی یه کتاب فروشی به یه کتابی برخوردم.. کتاب «من کیستم» از آقای محمد شجاعی.. یه ورق که به این کتاب زدم، دیدم به نظر میاد دقیقا راجب همین دغدغه های من صحبت کرده و به نظر رسید بتونه تا حدودی جواب این دغدغه ها رو بده.. من هنوزم نمیدونم، و اگه کسی میتونه راجب اون دغدغه ها باهام بحث کنه و قانعم کنه با کمال میل پذیرا هستم