eitaa logo
Tsukino...:)
57 دنبال‌کننده
158 عکس
22 ویدیو
1 فایل
بنفشه ای تک و تنها در بیابان، زیر نور مهتاب نشسته بود.. https://eitaa.com/Marius_Sh
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🐥 شبا یه ردیف آجر میچیدم بعد میخوابیدم😅 https://eitaa.com/joinchat/960364732C48fd6478d3
از پلان متنفرم👺👺👺
هدایت شده از انیماتیک | Animatick
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️انیمیشن کاسب خون 🔸این انیمیشن یک نسخه کامله از تتاقضات و تضادهای وطن‌فروش جماعت در مواجهه با کشته‌های فیک دی ماه و شهدای جنگ رمضان ✅اکیدا تماشا و فورواردش رو توصیه می‌کنم 🆔 @animatick_ir
هدایت شده از تأملات | تولايى
یاد نگار (نهایی).pdf
حجم: 3.2M
🔸هوالعلیّ اکثر ما از عید غدیر، فقط همینقدر می‌دونیم که رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله دست أمیرالمؤمنین علیه‌السلام رو به عنوان جانشین بالا بردن و تمام! اما غدیر فقط همین بود؟! اگر دوست دارین راجع به غدیر بیشتر بدونین، اگر می‌خواین با جزئیات بزرگترین عید تمام مسلمان‌ها بیشتر آشنا بشین، اگر می‌خواین به یک نگاه عمیق‌تر، وقایع روز غدیر رو مرور کنین، کتاب «یادِ نگار» یک پیشنهاد ویژه است! 💌این کتاب، چکیده و خلاصه‌ای از روایت مرحوم حضرت علامه طهرانی قدّس‌سرّه از روز غدیره که توسط استاد بزرگوارم حجت‌السلام‌والمسلمین شیخ حمزه فکری تألیف و گزینش شده 🔸حتما بخونید و به دیگران هدیه بدین ✊🇮🇷@m_a_tavallaie |
هدایت شده از فدائیان
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی همه از کنارت رفتن تنهات گذاشتن... به تنهایی امام زمان (عج) فکر کن.. 💔 @ir_fadaeian
چهاردهم ذی‌الحجّه، سالِ دهم هجرت
امروز صبح، پیش از آنکه آفتاب از پشتِ تپّه‌های سرخ‌فامِ تهامه قد بکشد، از خواب برخاستم. کاروان هنوز در هاله‌ای از خموشیِ سحر آرمیده بود. تنها صدای جویدنِ شتران می‌آمد که کاهِ خشک را در دهان می‌گرداندند و گاه زنگِ کوچکی از گردنِ یکی‌شان به نرمی می‌جنبید و در سکوتِ بیابان گم می‌شد. بادِ خُنکِ بامدادی از میانِ طناب‌های هودج می‌گذشت و پرده را تکان می‌داد. امّ‌کلثوم، پیچیده در بُردِ یمانیِ نازکش، هنوز خواب بود. یک مشت از گیسوانش روی گونه ریخته بود و دستِ کوچکش، گوشه‌ی جامه‌ام را گرفته بود. زینب بیدار بود. دخترم عادت دارد پیش از دیگران بیدار شود. نشسته بود و با تکه‌ای چوب، بر خاکِ نرمِ کنارِ هودج نقش می‌کشید. پرسیدم: «چه می‌نویسی جان مادر؟» سر بلند نکرد. گفت: «اسمِ پدرم را.» لبخند زدم. علی... چه می‌داند این دختر که انگشتانِ کوچکش، این ساعت، بر گردِ چه خورشیدی می‌گردند؟ گمان می‌کند نامِ پدرش را بر خاکِ ابطح می‌نویسد. و حال آنکه اگر فرشتگانِ مقرّب، این نام را بر پرهایِ خویش نقش کنند، رواست. اگر کوه‌ها آن را بر سینه حمل کنند، اندک است. اگر دریاها برایِ نگاشتنش مرکّب شوند، کفایت نمی‌کند. علی... نامی که هنوز همه‌ی رازهایِ خویش را بر زمین نگشوده است. نامی که در سینه‌ی تقدیر، چون امانتی عظیم نهفته است. نامی که روزی از حصارِ این بیابان‌ها خواهد گذشت. از مرزِ قبیله‌ها عبور خواهد کرد. از دولت‌ها و سلطنت‌ها جان به در خواهد برد. قرن‌ها بر او خواهند شورید و قرن‌ها با او خواهند جنگید. منبرها برایش برپا خواهند شد و شمشیرها برایش از نیام بیرون خواهد آمد. امّا نامِ او خواهد ماند. چنان‌که ستاره می‌ماند. چنان‌که خورشید می‌ماند. چنان‌که وعده‌هایِ خدا می‌ماند. علی... حسن و حسین، کمی آن‌سوتر، کنارِ مشک‌های آب بودند. حسن، ریگ‌های رنگ‌خورده‌ی بیابان را از خاک جدا می‌کرد و در دامنِ خویش می‌ریخت. حسین اما میانِ آن همه سنگ‌ریزه، گردترین‌شان را برمی‌گزید و با وسواسِ کودکانه‌ای زیرِ نورِ صبح می‌چرخاند. یکی روزی با همین دست‌ها، سفره‌ی کرامت بر زمین خواهد گشود و دیگری، در ظهرِ عطشناکِ تاریخ، مُهرِ سرخِ شهادت را بر پیشانیِ قرن‌ها خواهد زد. ابطح در سکوتی نرم فرو رفته بود. پدرم از میانِ خیمه‌ها عبور می‌کرد.مردمان برایش راه باز می‌کردند.نه از بیمِ شمشیر.نه از هیبتِ تخت. محبّت، آدابِ خودش را دارد.چشمه که می‌آید، تشنگی کنار می‌رود.خورشید که سر می‌زند، تاریکی اصرار نمی‌کند بماند. و محمد... از همان جنس بود. نگاهش کردم. مدتی است در سیمای او چیزی می‌بینم که خاطرم را آرام نمی‌گذارد. سال‌ها پیش نیز چنین بود. چند روز پیش از بدر. چند روز پیش از فتح. چند روز پیش از نزولِ آیاتی که جهان را دو نیم می‌کرد. این سکوت را می‌شناسم.این نگاه را می‌شناسم. این فاصله گرفتن‌های کوتاه از جمع را. گویی فرشته‌ای در آستانه‌ی رسیدن است و هنوز بال‌هایش از افق پیدا نشده. پدرم مدتی طولانی با علی سخن گفت.آن‌قدر آرام که واژه‌ها به گوش نمی‌رسید. از دور می‌دیدم که گاهی نگاهِ پدر تا بلندای آسمان بالا می‌رود؛ چنان‌که گویی پاسخِ سخنی را در آن سوی ابرها جست‌وجو می‌کند. گاه بر چهره‌ی علی می‌ایستد؛ بر همان چهره‌ای که سال‌ها در کنارِ وحی قد کشیده بود. من سال‌هاست این نگاه را می‌شناسم. نگاهِ کسی است که امانتی همسنگِ رسالت را در سینه دارد و لحظه‌شماری می‌کند تا فرمانِ آسمان برای آشکار ساختنش فرود آید. کاروان آماده‌ی حرکت شد.مهتران، مهارِ شتران را کشیدند.زنان در هودج‌ها نشستند.مردان، رداها را بر سر افکندند.خاک از زیرِ قدم‌ها برخاست.وادی پشتِ سر ماند. من از شکافِ پرده، به قامتِ علی نگاه کردم. آفتاب تازه بر شانه‌هایش نشسته بود. بر همان شانه‌هایی که سال‌ها پیش، در تاریکیِ شب، کیسه‌های نان را به خانه‌ی یتیمان برده بودند. بر همان شانه‌هایی که در اُحد، سپرِ جانِ رسول خدا شدند. بر همان شانه‌هایی که حسن را خوابانده بودند و حسین را بر دوش نشانده بودند و زینب را در آغوش گرفته بودند. گاهی با خود می‌اندیشم: خدا بعضی مردان را به قامتِ نخل می‌نشاند؛ در سنگ‌بارانِ روزگار می‌رویند، در آفتاب می‌پزند، در باد می‌لغزند و خم می‌شوند، امّا چون وقتِ ثمرشان برسد، زمین، یک‌باره به وسعتِ یک امت از برکتشان روزی می‌خورد. کاروان پیش می‌رفت. مدینه در خیالِ بسیاری از مردمان بود. خانه‌ها.نخلستان‌ها.بازارها.فرزندان. امّا دلِ من، در پسِ این سکوتِ ممتد، حکمی دیگر می‌خوانْد؛ گویی این راه هنوز به فرجامِ خویش نرسیده است. گویی آسمان، امانتی را در قبضه‌ی غیب نگاه داشته که هنوز اذنِ ظهورش نرسیده؛ و واژه‌ای عظیم، قرن‌هاست در سینه‌ی روزگار به حبسِ وقار مانده است، در انتظارِ آن دم که از لسانِ رسول، از غیب به شهود درآید. (ف‌حاء) |°@vaght_chai/:)
یادمه کوچیک که بودم، وقتی خانوادگی سرما می‌خوردیم یه نفر بود که همیشه می‌گفت خودتون رو سفت بگیرین! اجازه ندین ویروس اینقدر راحت بهتون غلبه کنه! اشتها ندارین؟ با این حال غذا بخورین! می‌دونم میخواین کل روز رو بخوابین اما به این راحتی تسلیم نشین! همیشه هم خودش اولین نفر خوب میشد.. و حرفاش برای من مسخره بود.. مگه میشه آدم اشتها نداشته باشه و غذا بخوره؟ دیگه از گلوم پایین نمیره بزرگوار👺 یا اینکه وقتی بلند میشم انگار بین دو دنیا دارم سپری میکنم منظورت چیه که قوی بمون..👺 از نظر علمی کاری ندارم که چقدر روش اون بنده خدا درست یا غلط بوده.. چیزی که می‌خوام بگم اینه که وقتی بزرگتر شدم یهو به خودم اومدم و دیدم دارم از روشش برای مقابله با مشکلات روزمره استفاده میکنم درحالی که توصیه هاشو ظاهراً فراموش کرده بودم..