🟢📖Story Time / به وقت داستان
◇ The Last Leaf 🍁 آخرین برگ
Johnsy was ill with pneumonia. She lay in her bed, looking out of the window at an ivy vine on the wall opposite. Day by day, she watched the leaves fall. “When the last leaf falls, I will die,” she whispered.
جانسی به بیماری ذاتالریه مبتلا بود. او در تختخوابش دراز کشیده بود و از پنجره به پیچکی که روی دیوار مقابل بود نگاه میکرد. روز به روز، او شاهد ریختن برگها بود. او با صدایی آرام گفت: «وقتی آخرین برگ بیفتد، من خواهم مرد.»
An old painter named Behrman lived downstairs. When he heard about Johnsy’s thought, he went out into the cold, stormy night. He painted a leaf on the wall.
نقاش پیری به نام برمن در طبقه پایین زندگی میکرد. وقتی او از فکر جانسی باخبر شد، در آن شب سرد و طوفانی بیرون رفت. او یک برگ روی دیوار نقاشی کرد.
The next morning, the last leaf was still there. It didn’t fall. Seeing it, Johnsy felt hope and began to recover. The leaf was Behrman’s masterpiece; he had sacrificed his life to paint it in the storm.
صبح روز بعد، آخرین برگ هنوز آنجا بود. نیفتاد. جانسی با دیدن آن، احساس امید کرد و شروع به بهبودی کرد. آن برگ شاهکار برمن بود؛ او جان خود را فدا کرده بود تا آن را در میان طوفان نقاشی کند.
👤O. Henry / او. هنری
#story_time
___________
•✨@Shlanguageacademy
🟡📚 Words / کلمات
◇ 🦋 Insects / حشرات
Ant 🐜
مورچه (اَنت)
Ladybird 🐞
کفشدوزک (لِیدی بِرد)
Bee 🐝
زنبور (بی)
Butterfly 🦋
پروانه (بادِرفِلای)
Dragonfly
سنجاقک (دِراگِن فِلای)
Fly 🪰
مگس (فِلای)
Mosquito 🦟
پشه/ مارالیا (ماسکیتو)
#word
#حشرات
_______
•🍀@Shlanguageacademy
🟢🎬 Quote / نقل قول
The only way to do great work is to love what you do !
تنها راه اینکه کار بزرگی بکنی اینه که به کاری میکنی عشق بورزی !
👤 #Steve_Jobs
#Quotes
__________
•✨@Shlanguageacademy
زمان:
حجم:
35.7K
I need three things
The sun for the day
The moon for the night
And you for my whole life ! ❤️
من به سه چیز نیاز دارم
به خورشید برای روز
به ماه برای شب
و تو برای کل زندگیم !
#voice_time
_________
•✨@Shlanguageacademy
🟡📓 Grammer Time / به وقت گرامر
◇ 👤 Personal Pronouns 1 / ضمایر شخصی ۱
I • من
I want to go out .
من میخوام برم بیرون .
You • تو
You are beautiful !
تو زیبایی !
He • (او (آقا
He can fix your car .
اون میتونه ماشینت رو درست کنه .
She • (او (خانم
She draws very well .
اون خیلی خوب طراحی میکنه .
It • او (اشیاء و حیوانات)
It 's my pet , Jessy .
اون حیوون خونگی منه ، جسی .
We • ما
We will visit him later .
ما بعدا به ملاقاتش میریم .
You • شما
You are invited to the my party !
شما به مهمانی من دعوتید !
They • (آنها (برای همه غایبین
They are a group of tourists from Japan.
آنها یه گروه گردشگر از ژاپن هستند.
#ضمایر
#ضمایر_شخصی
#type_1
#personal_pronouns
#Pronoun
____________
•🌿@Shlanguageacademy
🟡🎬 Quote / نقل قول
The future belongs to those who believe in the beauty of their dearms.
آینده به کسانی تعلق دارد که به زیبایی افکارشان باور دارند .
👤 Eleanor Roosevelt | النور روزولت
#Quotes
_______
•✨@Shlanguageacademy
🟢📚 Words / کلمات
◇📒 Subjects / موضوعات درسی
Philosophy 🧠
فلسفه (فیلوسُفی)
Mathematics 🧮
ریاضیات (مَفِمَتیکس)
Law ⚖
حقوق (لا)
History 📹
تاریخ (هیستُری)
Medicine 💉
پزشکی (مِدیسِن)
Literature 📖
ادبیات (لِتریچِر)
Geography 🌍
جغرافیا (جِئوگِرَفی)
Engineering 👷🏻♂
مهندسی (اینجینییِرینگ)
#word
#درس
________
•✨@Shlanguageacademy
زمان:
حجم:
56.5K
Isn't it strange?
You believe in ghost, you never saw
But you don't believe in guy you see in a mirror
Think about it ! ✨
عجیب نیست؟
که به روحی که ندیدی باور داری
اما به کسی که تو آینه میبینی نه
درباره ش فکر کن ! ✨
#voice_time
____________
•✨@Shlanguageacademy
🟢📖 Story Time / به وقت داستان
◇ The Gift of the Magi 🎁 هدیه ی مجوسان
Jim and Della lived in a small apartment and counted coins the way others count days. Christmas was near. Jim studied the old clock and sighed, because he had nothing expensive to give. Della looked at her worn hands and decided she would not let Jim down.
جیم و دلا در یک آپارتمان کوچک زندگی میکردند و سکهها را مثل دیگران که روزها را میشمارند حساب میکردند. کریسمس نزدیک بود. جیم به ساعت قدیمی نگاه کرد و آه کشید، چون چیزی گرانقیمت برای هدیه دادن نداشت. دلا به دستان فرسودهاش نگاه کرد و تصمیم گرفت جیم را ناامید نکند.
That night, Della cut her long hair and sold it. Jim, not knowing, sold his watch. They both did it quietly, as if the sacrifice were not painful—only necessary.
آن شب، دلا موهای بلندش را کوتاه کرد و فروخت. جیم هم بدون اینکه بداند، ساعتش را فروخت. هر دو بیصدا این کار را کردند، انگار فداکاری درد ندارد؛ فقط لازم است.
On Christmas morning, Jim opened a small box. Inside was a chain for his watch. Della opened hers and found hair ornaments. For a moment they stared, confused by the symmetry of their choices.
صبح کریسمس، جیم یک جعبه کوچک را باز کرد. درونش زنجیری برای ساعتش بود. دللا هم جعبه خودش را باز کرد و گیرههای مو پیدا کرد. برای لحظهای به انتخابهایشان خیره ماندند؛ انتخابهایی که دقیقاً روبهروی هم قرار گرفته بود.
ادامه پیام بعد ⬇️