سودازَده.
ـ [ 0:42 ]
اون تمومِ وجودمُ بهم زد ، دوباره شروع کرد به چیندن ؛
ولی ایندفه به سلیقهخودش ، همونی ک میخواست باشم .
تیکههای من به هم وصل نمیشد ، دوباره بههم میزد ، دوباره خراب میکرد ، دوباره شروع میکرد .
انقدی منو به هم ریخت ک دیگه یادش رفت من چی بودم ؛
من کی بودم ؟ .
دیگه منو نمیشناخت ؛ رفت ..
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد ؛
من برای تمام احتمالات زندگی ، خستهام ، خیلی خسته ..
تو رفتیُ هنوز ؛
سالهاست ک درِ گوش من آرام آرام ، خشخشِ گامِ تو تکرارکُنان ، میدهد آزارم ..