پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸"
میا:میگم مانلی
مانلی:جون؟!
میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره خوشم میاد🤭🙌🏻
مانلی:چی میگی دیوونه؟!🤣
میا:وای حال کردی چطوری ایستگاتو گرفتم؟🤣🤣🤣
مانلی:ای بیشعورررر🤬🤡..
رایان:سلام مانلی خانم
مانلی:سلام آقا رایان خوب هستید؟ آراد کو؟
رایان:آراد امروز نتونست بیاد
مانلی:آها
رایان:بله
میا:امدم و دقیقا حرفای مانلی رو پرسیدم که...
مانلی:میا امروز آراد نیومده
میا:آه اوکی
مانلی:اُهومممم
رایان:من دیگه برم صدام میکنن
مانلی و میا همزمان:باشه👐🏻
ناتالی دختره پیکمی کلاس:عه سلام رایان جون خوبی؟
رایان:سلام ناتالی خانم خوبم مرسی
ناتالی:چرا داشتی با مانلی و میا حرف میزدی ؟!!نمیدونم چرا هر پسری میاد تو دبیرستان ما میره سمته اونا!!!!
رایان:خب شاید به خاطره چهره و رفتارشونه که واقعا خوش چهره و خوش اخلاقن این طور نیست؟
ناتالی:عه چراهمینطوره^دروغ🎀^
یکم بعد...
آراد:سلام سلامممم
رایان:سروکله تو که پیدا شد فکر میکردم نمیای امروز
آراد:کار اداری داشتم مجبور شدم با ددی برم شرکتمون
ناتالی:آراد جوننن مگه شما شرکت دارید؟
آراد:بابای من و بابای رایان....
رایان:فورا جلو دهنه آرادو گرفتم و به ناتالی گفتم بره
رایان:معلوم هست چی میگی دیوونه؟
آراد:تو چرا اینجوری میکنی چی گفتم حالا مگه🙄
رایان:مگه ما میدونیم باباهای اونا چکارن ؟ که تو سریع لو میدی
آراد:راست میگی ها
رایان:آره پس تو دیگه حرف نزن
میا:عه مانلی ببین کی اومده
مانلی:مگه رایان نگفت آراد امروز نمیاد
میا:چرا ولی حالا که وره دله منو و توعه
مانلی :آرههه
آراد :سلام دخترا چطورید چخبررر
میا:چطوری آراد صبح خبری ازت نبود
آراد:آره یکم کار داشتم
میا:آه
ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸" میا:میگم مانلی مانلی:جون؟! میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره
10 بازدید بخوره پارت بعدو میدم دخملا🍓
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸" میا:میگم مانلی مانلی:جون؟! میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره
این پارتو طولانی نوشتم حال کنید😉👀🤌🏻
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸" میا:میگم مانلی مانلی:جون؟! میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره
پارت ³ آخرین بهار در ساکورا 🌸"
زنگ خورد و همه هجوم آوردن به سمت در دبیرستان^
مانلی:خداحافظ میا
میا:خداحافظ سیسی💅🏻
مانلی:همین که از میا جدا شدم میخواستم برم اون سمت که یه ماشین داشت با سرعت میومد سمتم
میا:جیغ کشیدم! مانلییییی
رایان:نگاهی به مانلی کردم و باسرعت دویدم سمتش و بغلش کردم آوردمش اینور
رایان:حالتون خوبه؟!
مانلی:مرسی ببخشید آقا رایان نزدیک بود خودتونو هم ماشین بزنه
رایان:خواهش میکنم
آراد:خیره بهشون بودم که میا خانم گفت...
میا:آقا آراد خیلی بهم میان مگه نه؟؟؟
آراد:آره💘
راننده شخصیه رایان:آقا حالتون خوبه؟؟
رایان:آره خوبم اراد بیا بریم خداحافظ بچها
میا و مانلی:خداحافظ....-
《روز بعد♧》
ناتالی :میبینی آتیسا؟ خداشانس بده دیدی دیروز رایان چجوری مانلی بدردنخورو بغل کرد؟!
آتیسا دستیاره دختره پیکمی کلاس:آره نگاش کن ایششش
ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ³ آخرین بهار در ساکورا 🌸" زنگ خورد و همه هجوم آوردن به سمت در دبیرستان^ مانلی:خداحافظ میا می
15 بازدید بخوره پارت بعدو میدم دخملا🍓