𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸" میا:میگم مانلی مانلی:جون؟! میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره
این پارتو طولانی نوشتم حال کنید😉👀🤌🏻
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸" میا:میگم مانلی مانلی:جون؟! میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره
پارت ³ آخرین بهار در ساکورا 🌸"
زنگ خورد و همه هجوم آوردن به سمت در دبیرستان^
مانلی:خداحافظ میا
میا:خداحافظ سیسی💅🏻
مانلی:همین که از میا جدا شدم میخواستم برم اون سمت که یه ماشین داشت با سرعت میومد سمتم
میا:جیغ کشیدم! مانلییییی
رایان:نگاهی به مانلی کردم و باسرعت دویدم سمتش و بغلش کردم آوردمش اینور
رایان:حالتون خوبه؟!
مانلی:مرسی ببخشید آقا رایان نزدیک بود خودتونو هم ماشین بزنه
رایان:خواهش میکنم
آراد:خیره بهشون بودم که میا خانم گفت...
میا:آقا آراد خیلی بهم میان مگه نه؟؟؟
آراد:آره💘
راننده شخصیه رایان:آقا حالتون خوبه؟؟
رایان:آره خوبم اراد بیا بریم خداحافظ بچها
میا و مانلی:خداحافظ....-
《روز بعد♧》
ناتالی :میبینی آتیسا؟ خداشانس بده دیدی دیروز رایان چجوری مانلی بدردنخورو بغل کرد؟!
آتیسا دستیاره دختره پیکمی کلاس:آره نگاش کن ایششش
ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ³ آخرین بهار در ساکورا 🌸" زنگ خورد و همه هجوم آوردن به سمت در دبیرستان^ مانلی:خداحافظ میا می
15 بازدید بخوره پارت بعدو میدم دخملا🍓