" سرمه ای "
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه هر کسی بعد از تو من را دید گفت از
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
ادمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن، آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
دانه ز فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه
ـ حامد عسکری
غزل یک کتاب سرمه ای
مثل سابق عزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست
به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست
ـ حامد عسکری
" سرمه ای "
غزل یک کتاب سرمه ای مثل سابق عزلم ساده و بارانی نیست هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست به زلیخا
حال این ماهی افتاده به این برکهی خشک
حال حبسیهنویسی است که زندانی نیست
چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بیچشم که کرمانی نیست
ـ حامد عسکری
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زخمی به گل کهنه ما کاشت خداوند . . .
" سرمه ای "