کودکی که حتی صورتت را نمیبینم
زبان باز کن و بگو: این خون، خون من نیست.
چمیدانم
مگر تو مادر نداری؟ بگو خون مادری، پدری، کسی است.
زبان باز کن و بگو، شهادت بده که آخر پیروز میشویم.
✍زهرا زارعی
#انتقام_ملی
https://eitaa.com/Ssalaa
صَلا
سردار هر چه هم که شود باز تو افتخار مایی. #انتقام_ملی #وعده_صادق
میگویند فرمانده نظامی باید با ابهت باشد که در دل دشمنانش ترس ایجاد کند، صلابت و تحکم باید از صدایش بیرون بریزد، باید اخمو و ترسناک باشد که کسی جرئت نزدیک شدن به او را نداشته باشد. باور کن. همه میدانند، همه شان همینطورند،
اما شما فرق میکنید، اما تو، تو فرق میکنی
صدای تو باعث آرامش میشد. چشمانت همیشه نوید امید میداد.از موشک و پهباد هایمان که حرف میزدی لبخندت، لبخند به روی لبهایمان میکشاند. تو را نگاه میکردیم و دلمان قرص میشد.تو را نگاه میکردیم و رجز هایت سراسر وجودمان را پر میکرد از افتخار. تو را نگاه میکردیم و غرور سر تا پایمان را فرا میگرفت. تو را نگاه میکردیم و میخندیدیم به تهدید های همه این احمق ها.
نسل ما که تهرانی مقدم و چمران و باکری ندید. خود تو آیینه تهرانی مقدم بودی، خودِ خودت. به تو که گوش میکردیم انگار تهرانی مقدم برایمان حرف میزد. ما تهرانی مقدم و همت و حسن باقری را با شما شناختیم همانگونه که خمینی را با خامنه ای.
همه آرامش و مهربانی و گردنِ باریک تر از موی تو برای ما بود ولی غرش سجیل و فتاح و شهابت تن دشمن را میلرزاند. میترسیدند و میترسند از تو و شاگردانت. می ترسیدند و میترسند از قدرت صحبت هایت، از رونمایی های پی در پی، از آن لباس سبزت، حتی از لبخندت. میترسیدند که گَشتند تا پیدایت کنند. که تو را به ناحق شهید کردند در حالی که حقی را ناحق نکردی، درحالی که به حق کسی تعدی نکردی، در حالی که فقط از وطنت دفاع کردی.
اما حالا، مرا ببخش که حتی نتوانستم برایت عزاداری کنم. فرصت نشد، ببخشید. تو عمرت را برای آرامش من صرف کردی اما من برایت آنقدر ها وقت نداشتم، ببخشید. آخر ناگهان همه چیز در هم پیچید. یک دفعه خودمان را وسط معرکه دیدیم، یا نه وسط معرکه بودیم ولی یک دفعه انگار صدایی حواسمان را جلب کرد، سرمان را برگرداند به سوی خودش، پلک هامان را گرفت و چشمانمان را باز کرد. اینجا بود که دیدم نیستی. برای همین فرصت نشد، ببخشید.کارهای مهم تری بود. باید دعا میکردیم برای اینکه خدا به دلهای مومنین آرامش دهد. بعد باید صدقه میدادیم برای اینکه خدا رهبرمان را در پناه خود حفظ کند، که هفتاد نوع بلا ، که همه بلا ها را از او دور کند. بعد باید حواسمان به این جاسوس ها و وطن فروش ها میبود، حالا نوبت آن رسیده که طبق دستورِ ولیْ عمل کنیم و زندگی عادی را در پیش بگیریم. به اجتماعاتمان ادامه دهیم ، درس هامان را بخوانیم. موکب بزنیم.خرید کنیم. دورهمی ها را باز گردانیم. چمیدانم قاب گوشیمان را عوض کنیم. امروز نوبت زندگی است.
اما نه، ما تو را فراموش که نمیکنیم. در حین همین زندگی عادی هم حواسمان به تو هست.از طرفت زیارت میرویم بابا. به نیابت از تو سوره فتح میخوانیم . اصلا همین حالا هم عکس تو گوشه و کنار را گرفته. در خیابان ها، در فضای مجازی روی پروفایل ها.
ولی سرمان که خلوت تر شد خودم برایت عزاداری میکنم. خودم مینشینم گوشه ای برایت یک دل سیر گریه میکنم. باور کن. همه مان جمع میشویم که بدرقه ات کنیم، همه مان . دستهامان را بالا میبریم که تشخیصمان دهی. دم حیدر حیدر میگیریم که صدامان را بشنوی. شاید اصلا مثل حاج قاسم تو را هم دور جبهه مقاومت طواف دادیم. سرمان که خلوت تر شد خودمان برایت عزاداری میکنیم. سردار هر چه هم که شود باز تو افتخار مایی. آخرچه کسی میتواند این لبخند را از بین ببرد؟ چه کسی میتواند صدایت را خاموش کند؟ احمقانه است. تو تا ابد در قلبمان میمانی. همانطور که حاج قاسم هنوز همینجاست. تا ابد از تو حرف میزنیم. تا ابد به خاطر وجود تو به خودمان میبالیم. سردار تو افتخار مایی.
✍زهرا زارعی
#انتقام_ملی
#وعده_صادق
#مرگ_بر_اسرائیل
https://eitaa.com/Ssalaa
۱/۲
صبح زود صدای پدر بزرگ از را از کوچه شنیدم که صدا بلند کرده بود: السلام علیکم یا اهل البیت و رحمه الله و برکاته
شادی و اشتیاق تمام وجودم را پر کرد. بازی را رها کردم و دویدم سمت در چوبی خانه صدای قدم های تند برادر کوچکم پشت سر به گوش میرسید. دستم را روی دستگیره گذاشتم و سر برگرداندم و منتظرش ماندم، پاهای کوچکش تند و تند جا به جا میشد، دست هایش را بالا برده در هوا تکان میداد گویی میخواهد پرواز کند. به در که رسید او هم دستش را دراز کرد و روی دست من گذاشت با صدای ارام با هم شمردیم: یک، دو، سه و ناگهان در را گشودیم: و علیکم السلام و رحمه الله و برکاته. پدر بزرگ رو به رویمان ایستاده بود و دستش را بالا برده بود اما قبل اینکه بخواهد در بزند ما در را باز کرده بودیم، در این خانه که برای ورود رسول خدا مانعی نبود. ما را که دید لبخند کل صورتش را پر کرد سریع به سمتمان آمد، اول برادرم و سپس من را بوسید و در آغوشمان گرفت. بوی عطرش قبل از خودش آمده و همه خانه را دربر گرفته بود. دست دور گردنش انداختم که پدرم به سویمان آمد: بوی رسول خدا را استشمام میکنم، چشمش که به پدربزرگ افتاد چهره اش انگار گشاده تر شد فدای شما شوم سلام علیکم. به دنبال او مادر از چهار چوب در پیدا شد: پدرم آمده؟ السلام علیکم یا رسول الله
پدر بزرگ به همه مان سلام گفت و از احوال و وضعیت خانه پرسید بعد گفت برویم؟ پدر عبا را کمی بالا گرفت مادر چادر را روی سرش مرتب کرد: برویم ای پیامبر خدا
پدر بزرگ حسین را در آغوش گرفت و عبای خود را روی سر خودش و او انداخت بعد دستش را دراز کرد، معلوم بود که آنجا هم جایگاه من است، پریدم و دستش را گرفتم و خودم را در زیر عبا جای دادم. پدر بزرگ رو به سوی آسمان کرد و گفت خداوندا، اینانند اهل بیت من. از در خانه که بیرون رفتیم جمعیت مسلمین گوشه و کنار ایستاده بودند، برخی با نگاه های متعجب ما را دنبال میکردند عده زیادی با شادی و مهربانی به ما سلام میگفتند و چهره شان نوید شادی و شور و ذوق میداد، برخی با دست ما را به یک دیگر نشان میدادند و با هیجان پچ پچ میکردند: نگاه کنید علی باز هم آنجاست، ما که شک نداشتیم آخر همین میشود.
اما حواس من به نگاه های خشم آلود آن چند نفر بود که با عصبانیت به پدر و پدر بزرگم زل زده بودند و دندان هایشان را به هم میفشردند. پدر بزرگ که فهمید، دستم را نوازش کرد و به آرامی گفت: نگران نباش میوه دلم خیر است، خیر است ان شا الله. پیامبر جلوتر راه افتاد و پشت سرش مادر و سپس پدر
دیروز مسیحیان نجران به مدینه آمده بودند و بعد از کلی سوال و جواب و جدال بر سر بندگی عیسی مسیح آخر وحی آمده بود که خدا را داور بگیریم و لعنت خدا را قرار دهیم بر دروغگو ها. برای همین پدربزرگ امروز اول وقت به خانه ما آمده بود تا اهلش را، اهل بیتش را برای مباهله ببرد. بعد از چندی در میان تماشاچیان به محل قرار رسیدیم. پدربزرگ رو به ما کرد و فرمود: هر گاه من دعائی کردم شما آمین بگویید. سپس برگشت و چشم هایش را تنگ کرد، ابروانش را کمی در هم کشید و دست من را فشرد و به گروه مسیحیان رو به رویمان چشم دوخت. صدای مادر به گوش میرسید که زیر لب ذکر خدا میگفت. سرم را از زیر عبا بیرون آوردم و به پدرم نگاه کردم، او هم اخم کرده، دستانش را مشت کرده و پشت سرمان ایستاده بود. گویی در میدان نبرد است و از پدر بزرگ محافظت میکند. سرم را دوباره زیر عبا بردم و دیدم حسین هم سعی دارد اخم کند و خود را شبیه پدر و پدر بزرگ کند اما مگر اخم روی آن صورت کوچک زیبا مینشست؟
https://eitaa.com/Ssalaa
صَلا
۱/۲ صبح زود صدای پدر بزرگ از را از کوچه شنیدم که صدا بلند کرده بود: السلام علیکم یا اهل البیت و رحم
۲/۲
ناگهان در گروه مسیحیان ولوله افتاد، . مانند مورچه هایی که در لانه آنان آب ریخته شود ، با چشمان وحشت زده به این سو و آن سو میرفتند، ما را به یک دیگر نشان میدادند و صحبت میکردند. کارشان کم کم داشت به درگیری میکشید که یکی از آنها که از لباسش معلوم بود سردسته شان است رو به بقیه گروه کرد وشروع به صحبت کرد، همه ساکت شدند و من هم گوش تیز کردم که شنیدم میگوید: ای مسیحیان، من چهره هایی میبینم که اگر از خدا درخواست کنند کوهی را از جای بکند، میکند. مبادا مباهله کنید وگرنه هلاک میشوید و تا آخر دنیا حتی یک نفر نصرانی روی زمین باقی نمیماند. زمزمه از گروه مسیحیان برخاست وکمی بعد یک نفر از آنان برای مذاکره به سوی ما آمد. به نزدیکی ما که رسید نگاهی به من و برادرم انداخت و برای مدتی گویی محو چهره حسین شد که از سر عادت دسته ای از موی پدر بزرگ را در دست گرفته و لبهایش را جمع کرده بود و با اخمی که زینت بخش صورتش بود او را زیر نظر داشت. آن فرد گلویش را صاف کرد و سعی کرد با بلند حرف زدن لرزش صدایش را بگیرد : اى ابا القاسم ما مشورت كرديم و صلاح خود را در اين ديديم كه با تو مباهله نكنيم و شما را به دين خودتان و خود را به دين خود واگذاريم. پدربزرگ این را که شنید لبخند پیروزی بر لبانش نقش بست، صدای هلهله و شادی توجهم را جلب کرد، خواستم سر از زیر عبا بیرون آورم و ببینم صدا از کجا می آید که دیدم حسین زود تر از من به آسمان چشم دوخته و مبخندد گویی آشنایی دیده و خوش و بش میکند. پدر بزرگ زیر لب الحمداللهی گفت و رو به مسیحی کرد و محکم و رسا گفت: حالا که مباهله را نپذیرفتید پس اسلام را بپذیرید. اسلام آورید که هرچه به نفع مسلمین است به نفع شما هم باشد و هر چه به ضرر مسلمانان شد به ضرر شما هم بشود. مسیحیان این پیشنهاد را هم نپذیرفتند. پدر بزرگ گفت: پس من به ناچار باید با شما بجنگم. پدرم یک قدم جلو آمد و سینه سپر کرد.مادر میگوید حرف جنگ و دفاع از اسلام که میشود هیچ کس در دنیا حریف پدربزرگ و پدر نیست. مسیحیان بعد از گفت و گو با هم گفتند: ما توان جنگ با شما را که نداریم ولی حاضریم با شما مصالحه کنیم در مقابل، هر سال چیزی به شما بپردازیم. بعد از کمی بحث پدربزرگ برای آنها جزیه ای تعیین کرد. وقتی میخواستیم به خانه برگردیم پدر بزرگ دوباره دستم را فشرد و گفت قسم به خدایی که جان من در دست اوست هلاکت و نابودی بالای سر این مسیحیان اهل نجران آویزان شده بود، اگر جرئت میکردند در مقابل من و اهل بیتم بایستند و نفرین خدا را بر دروغ گویان فرار دهند مانند خوک و میمون مسخ میشدند و بیابان در زیر پاهایشان شعله ور میگشت در آخر خداى تعالى نجران و اهلش را منقرض مىكرد، حتى مرغان بالاى درختهايشان را مىسوزاند و اما بقيه نصاراى دنيا، يك سال طول نمىكشيد كه همه هلاك مىشدند و در روى زمين حتى يك نصرانى هم باقى نمىماند.
آنگاه حسین را روی زمین گذاشت و عبا را بر روی شانه اش انداخت. پای حسین که به زمین رسید به سمت مادر دوید و با همان صدای کودکانه اش فریاد زد: پس من به ناچار باید با شما بجنگم. مادر بوسه ای بر پیشانی اش زد و نگاه جستجو گرش را به من دوخت تا ببیند من کدام جمله پدربزرگ را حفظ کرده ام. اخم کردم، یک پایم را جلو گذاشتم و با صدای بلند شبیه پدر بزرگ گفتم: حالا که مباهله را نپذیرفتید پس اسلام را بپذیرید. لب های پدربزرگ آنقدر از هم باز شد که دندانهایش ، حتی آن دندانش که در احد شکسته بود نمایان شد. چشمان پدر با رضایت و در سکوت بین همه ما جا به جا مبشد. تا وقتی رسول خدا هست که جانشینش اظهار نظری نمیکند. سر چرخاندم سمت منافقان عصبانی که پا بر زمین میکوبیدند و خود را در کوچه پس کوچه ها پنهان میکردند و گفتم الحمدلله.
✍زهرا زارعی
#مباهله
https://eitaa.com/Ssalaa
یدِ واحدهٔ امتِ واحده
هنوز چندی از حمله رژیم خون آشام، گرگ صفت، و سگ هار آمریکا در منطقه به ایران نگذشته است که مردم این سرزمین در زیر پدافند های در حال کار، با کفن و مشت های گره زده و فریاد الله اکبر به خیابان ها آمده اند. امروز ایران یکپارچه خشم است و جوش و خروش. امروز ایران سینه ی سپرکردهٔ جبهه مقاومت است. امروز مردم ایران نشان دادند واحد شمارش انسان نفر نیست امّت است چرا که «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً» ابراهیم به تنهایی یک امت بود.
صاحب آسمان ها و زمین خود گفته است این اسلام شما، امت واحده است، امتی یگانه. و من پروردگار شما هستم. تدبیر امور شما به دست من است. پرورش و گرداندن زندگیتان کار من است. پس من را بپرستید و از من پروا کنید. اِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون( سوره انبیا، آیه ۹۲) وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ( سوره مومنون، آیه ۵۲) مردم ایران امروز به دنیا فهماندند که این امت واحده از مرگ نمی هراسد. که مرگ پایان دنیا نیست. که مرگ فقط جا به جا شدن از دنیایی به دنیای دیگر است. امروز مردم به دنیا فهماندند که تنها پروردگارشان را می پرستند و جز او چشمداشتی به کمک دیگران ندارند، إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ(سوره فاتحه، آیه ۵)
امروز این امت واحده، خود ید واحدی شدند علیه دشمن خدا و دشمن خودشان.
✍زهرا زارعی
#جانم_فدای_ایران
https://eitaa.com/Ssalaa
زندگی را با قوت ادامه دهید.
امروز صبح پایم را که داخل رختکن باشگاه گذاشتم صدای کسی میآمد که با خنده به دوستش میگفت:«دیدی صداهای دیشب چه وحشتناک بود؟ میگن میخواستن راه آهن رو بزنن خونه ما هم نزدیک اونجاست،اگه خونمونو میزدن امروز نمیومدم.» دوستش خندید:«خونه ما نزدیک اونجا نیست ولی صداها بلند بود.» از رختکن که بیرون رفتم چند نفر با هم صحبت میکردند. یکی میگفت:«بابا اینا دارن میپیچونن، شوهرم میگه باشگاه های مردونه جای سوزن انداختن نیست؛ الان کلاسای ما به جنگ چیکار داره؟» دیگری خندید و گفت: «تازه اینجا زیر زمینم هست میتونن بیان پناهگاه.» کمی آنطرفتر یکی میگفت:«حالا قیمت ها هم زیاد فرق نکرده فقط مواد با ماندگاری بالا؛ کنسروی که قبلا میخریدم پنجاه تومن الان شده هفتاد، ولی تخم مرخ و سویا و اینا قیمتش همونه.» آمدم خوشمزگی کنم و بگویم کنسرو پنجاه تومانی از کجا میخریدی که مربی زودتر گفت:«مصرف تخم مرغ ما که خیلی کمه مهم نیست، روزی فقط ده تا میخورم تازه فقط سفیده، همه زرده ها را میریزم دور.» اخم کردم، حرف اسراف شاخک هایم را تیز میکند. آمدم دهان باز کنم که یکی گفت:« زرده ها رو دور نریزین، بذارین کنار پنچره پرنده ها میخورن، حتی اگه خام بود بذارین یه گوشه گربه ها دوست دارن، مامان بزرگ من وقتی تخم مرغ برای چشم زخم میشکونه دیگه حوصله نداره اسم بگه، همونجوری تخم مرغ رو میزنه به دیوار و میگه چشم هر کی بود دیگه شکست، بعد گربه ها میان میخورنش.» دیگری گفت:« مامان من تخم مرغ رو میذاره تو پلاستیک و بعد میزنه به دیوار...» بحث به همان سرعت که از توپ و تفنگ و موشک به قیمت کنسرو تغییر کرده بود، به تخم مرغ و گربه و چشم زخم رسید. امان از این خانم ها.
از باشگاه که بیرون آمدم پیامک بانک به چشمم خورد:« سالروزتان را صمیمانه تبریک میگوییم.» در خیابان و مترو هم زندگی مثل همیشه جریان داشت. دختر کوچکی سرهمی سبز تیره پوشیده بود و موهای سیاهش را با کش موی صورتی بسته بود، با خودم گفتم با این لباس گرمش نمیشود؟ خانمی در دیوار دنبال فرش 9متری میگشت، لیست را پایین و بالا میکرد و قیمت ها را نگاه میکرد. دوچرخه سازی سرکوچه پر بود از پسر ها و دخترهای کوچک که برای تعمیر دوچرخه شان آمده بودند، انگار برای تابستان حسابی آماده اند. یکی دوچرخه را برعکس کرده بود و زل زده بود به زنجیر تا صاحب مغازه برسد، یکی سوار شده بود و از چهره اش رضایت میبارید، گویی تعمیر موفق بوده. یکی دست روغنیش را به چرخ ها میکشید. با خود گفتم: کاش وقتی بچه بودم بیشتر دوچرخه بازی میکردم. به خانه که رسیدم شروع کردم به خواندن خبر ها:« دیشب پدافند مشهد صد درصد موفق عمل کرده و هیچ اصابتی نداشته ایم، حرم رضوی در امن و امان است، مردم با آرامش در حال عبادت هستند.» الحمدللهی گفتم و رفتم سراغ یخچال؛ آرد، خامه، تخم مرغ، همه مواد کیک هست به جزشیر. باید به اهل خانه پیام دهم آمدنی شیر بگیرند، باید کیک درست کنم.امروز تولدم است، روز خودِ خودم.
✍زهرا زارعی
#زندگی_جاریست
https://eitaa.com/Ssalaa
سپر سید
میگویند در راه تهران شهید شده ای، آخر هم این وحشی های صهیونیست کارشان را کردند، مبارکت باشد. حالا میروی در پی سید که باز محافظش شوی، که باز سپرش شوی، که حتی آنجا هم پشت سرش سینه سپر کنی که کسی به او نگاه بد نکند.
ما که همه جا را گشتیم و چیزی از تو پیدا نکردیم ابوعلی، فقط میدانیم محافظ سیدمان بودی. سر می چرخاندی به چپ و راست و منتظر گلوله و بمب و توپ و تفنگ بودی که قربانی شوی و خودت را در دل سید جا کنی.
نمیدانم وقتی حرام زاده های غاصب آن هشتاد بمب سنگرشکن را روی سر سیدمان خالی میکردند در کدام ماموریت بودی؟ نمیدانم وقتی فهمیدی سیدمان رفته و تو کنارش نبودی چه حالی شدی؟ نمیدانم پس از آن در دنیای بدون سید چه میکردی؟
بعد از آن روزهای کذایی آخر تو را در تشییع پیکر سید دیدیم، باز هم تا آخرین لحظه رهایش نکردی. در آخرین ماموریتت باز هم تا لحظه آخر کنارش ماندی تا وفاداریت را ثابت کنی. ابوعلی بعد دفن سید دیگر کار محافظت تو تمام شد. دیگر سیدی نبود که مثل پروانه دورش بگردی. مامورت تو تمام شد. اما حالا در راه تهران چه میکردی؟ دنبال چه می آمدی ابوعلی؟ اینبار میخواستی از چه کسی محافظت کنی؟
✍زهرا زارعی
https://eitaa.com/Ssalaa
هدایت شده از آستان قدس رضوی و حرم مطهر
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیین سنتی صلا در حرم مطهر رضوی
🔹در نخستین روز از ماه محرم الحرام خادمان بارگاه منور رضوی در آیین سنتی صلا، آغاز عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) را اعلام کردند.
@aqr_ir
صَلا
سردار هر چه هم که شود باز تو افتخار مایی. #انتقام_ملی #وعده_صادق
امیر علی اِبن محمد تقی
حالا زندگی کن، دیگر حتی غمگین هم نمیشوی، خدا برای پاداش مومنان که کم نمیگذارد.
هنوز هم محافظت از آسمان این سرزمین بر عهده توست.
حالا نفس بگیر، وقتی برگردی باز کلی کار هست که انجام دهی.
https://eitaa.com/Ssalaa