#زمستان_خونین
#پلات_سیزدهم
بخار نفسهایم در هوا پخش میشود قدمی آرام به سمت کوچه برمیدارم دست به دیوار میگیرم انتظار کوچهای خالی دارم اما در تاریکی مبهم کوچه، دختری را میبینم که زانو زده است.
جسمی در میان کوچه رها شده و مقابل آن دختر که نه روسری ای سرش هست نه چیز دیگری انگار جسمی بر زمین افتاده است.
نکند بلایی بر سر همسر امیرعلی آورده اند؟! نکند مظلوم در این کوچه شبیه شوهرش گرفتار شده باشد؟!
با همین فکر انگار زمین و زمان بر سرم آوار میشود، نمیدانم خدا چه چیزی در وجود من دیده است که راهی این کوچه ام کرده، بر سر پیکر بچهها میکشاندم و همه چیز را به چشمهایم نشان میدهد.
قدم تند میکنم شاید زودتر برسم، شاید اینبار رسیدنم دیر نباشد و به موقع بتوانم کاری بکنم.
به محض رسیدن و سایهای که بر سر آن دختر که نشسته بود میافتد، میترسد اما با کمی مکث بلند میشود و میایستد.
ترس در چشمهایش برق میزند، خیره به چهرهی رنگ پریده اش نگاه میکنم و نمیخواهم نگاهم را به آن پیکر برسانم که چشمهایم را در ته این کوچه و سیاهی چشمان این دختر قفل میکنم.
از ترس زبانش به لکنت افتاده است و همانطور که قدم قدم عقب میرود، میگوید او نکشته! چه کسی را نکشته؟! مگر اصلا کشته ای در این کوچه وجود دارد؟!
به یک باره یاد حرف سهیل و آن جسم بر زمین افتاده میوفتم، پارچهای سیاه که انگار چادر است بر روی آن جسم انداخته اند و از زیر آن چادر خون جریان دارد.
باز هم باید من پای این پیکرها برسم، مثل انتهای آن کوچه و جسم امیرعلی اینبار هم نوبت من است که زانو بزنم.
روی دوزانو که مینشینم دختر هراسان به انتهای کوچه میدود و پشت سرش بچههایی که با فاصله از من آمده بودند به دنبالش میدوند.
حضور شخصی را پشت سرم احساس میکنم، کنارم زانو میزند و آرام چادر را از آن جسم کنار میزند و صورت دختری جوان و خونآلود مقابلمان ظاهر میشود.
باید به آن فکر کنم که زن و شوهری جوان، در یک شب شاید در یک ساعت معین باهم به شهادت رسیده اند؟!
یعنی این دختر تازه عروس امیرعلی است؟!
سهیل دست لرزاناش را سمت آن کیف میبرد، بازش میکند و گوشیای که در آن قرار دارد را درمیآورد و روشن میکند.
غیرقابل انتظار نبود پسزمینهای که با آن مواجه میشویم، عکس امیرعلی در لباس دامادی اش است، که بر تصویر آن گوشی نقش میبندد.
همین است که قلب سهیل، رفیق گرمابه گلستان امیرعلی را تکه تکه میکند و طاقت اش را تمام میکند.
برادرانه در آغوشش میکشم، نمیدانم ساعت به چند رسیده اما انگار هیاهوی خیابان کمی درحال کنترل است ولی مشخص نیست چندین نفر مثل این دختر و همسرش قربانی امشب شده اند.
اشکهای سهیل تمامی ندارد، حتما پیش چشماش شوخیهای آن روزی که امیرعلی با جعبه شیرینی آمد زنده میشود، شوخیهایشان هی هر ماموریت و خندههای محجوب امیرعلی است که طاقت و صبرش را تمام کرده است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق یعنی یه نماز با وضو گرفتن توی خون...💔
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهاردهم
- گرمای خانه -
چطور و چگونهاش را نمیدانم، اصلا متوجه این که راه را شناختم و بعداز آن به خانه رسیدم نشدهام.
فقط وقتی خودم را یافتم که مقابل در قهوهای رنگ خانه ایستاده بودم و در انتظار باز شدن در، به آیفون نگاه میکردم.
مادر هراسان در را باز کرده و به میان حیاط دویدهاست، قدم از قدم برنمیدارم و در به آرامی بر روی پاشنهاش میچرخد و باز میشود.
- آوا کجایی تو؟ ندیدی چه بلوایی شده آخه! چرا رفتی بیرون، خاک برسرم اگه طوریت میشد چیکار میکردم من؟!
مغزم مادر را حالا جای مادر آن دختر، شاید هم آن پسر میگذارد.
میدانم مادران آنها چه میگویند، فردا و پس آن فردا میآیند در تلویزیون و بدون قطرهای اشک از آرزوی شهادت فرزندانشان میگویند.
نفس درونیام لبخندی تلخ میزند و تلنگری حوالهام میکنم.
"تو چرا ناراحتی؟! اونا آرزشون بود دیگه، پس بهتر که مردن."
نمیدانم چرا حرفاش را نمیتوانم قبول کنم، انگار چیزی از وجود من در کنار آن دو جسم جای مانده و حالا جای خالیاش خودنمایی میکند.
مادر دستم را میکشد و وادارم میکند که وارد خانه بشوم، سخت و سنگین قدم برمیدارم و اگر مادر نبود حتما چند باری را پخش زمین میشدم.
تعادلم را از دست دادهام، ذهن آشفته ام میان آن کوچه ها و همهمه ها به جای مانده و جسم من فقط گریخته است.
مقابل در پذیرایی با فشار مادر داخل میروم و گرمای خانه هرچند سرد شده باشد با رفتار اهالی اش اما کمی جانم را تازه میکند.
پدر حال آشفته ام را که میبیند، جلو میآید و مقابلم میایستد.
- این چه سر و وضعیه؟! کجا بودی تو؟!
پوزخندی بر لب مینشانم و به کنایه میگویم:
- رفته بودم حقم رو بگیرم، دیدم جای حق دارن جون آدمارو میگیرن!
مادر این را که میشنود، بر صورتاش میکوبد و میگوید:
- خاک به گورم کجا بودی تو دختر؟! نمیگی میگیرنت من و پدرت گرفتار میشیم؟
در این حال و اوضاع من مادر با پرویی تمام نگران خودش و همسرش است و اصلا نمیگوید در آن شلوغی ممکن بود چه بلایی بر سر من بیاید.
پوزخندی در مقابل حرفاش میزنم، به سمت اتاقام روانه میشوم و در برابر غرهای ریز و درشت مادر که سفارش میکند لباس عوض کرده و حمام بروم، بیتفاوت به حرفهایش بر روی تخت دراز میکشم.
همهی اتفاقات شبیه یک فیلم مقابل چشمهایم پلان به پلان میگذرد، چشمهایم را که میبندم بازهم سیاهی های آن کوچه و بوی خون را حس میکنم.
بازهم صدای بلند آن قاتلین را میشنوم و با وحشت چشمانم را باز میکنم.
حسی درونم میگوید نباید میرفتم، نباید حتی ثانیه ای به آن خیابان قدم میگذاشتم اما من چه میدانستم که چه اتفاقی قرار است بیوفتد.
بر چشمانم خواب نمیآید، مدام صحنهها تکرار میشوند و ضربان قلبام است که بالاتر میرود.
لباس های تنم را عوض میکنم و همگی را در سبد میاندازم و میخواهم راهی حمام شوم که صدای آیفون میآید و به محض اینکه در باز میشود صدای فریادهای عمویم را میشنوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پانزدهم
نمیدانم بر سر چه کسی داد میزند، اما میخواهم به او اهمیت ندهم و به حمام بروم که در اتاق باز میشود و مادر با صورتی رنگ پریده داخل میشود.
- چیکار کردی آوا! چیکار کردی که عموت تشنه به خونت شده؟!
این را با صدایی لرزان و نگران میگوید، انگار فرصت حمام رفتن نیست و باید لباسی بر تن کرده که باب میل عمو باشد تا شاید کمی عصبانیتاش را فروکش کند.
مانتوی بلند ندارم و به پوشیدن پیراهنی که تا زانو است اکتفا میکنم، موهایم را جمع میکنم و به سمت پذیرایی راهی میشوم.
عمو همچنان وسط پذیرایی ایستاده و داد و فریاد میکند و پدر حتی فرصت نمیکند بفهمد چهخبر شده تا طرفداری کند.
هرچند نباید هم از او انتظار طرفداری از من را داشت، او هرچه شود پشت خانواده خودش میایستد.
از نگاه خیرهی پدر به من، عمو سمت من برمیگردد، نمیدانستم پسرش هم همراهش آمده که حداقل شالی بر سرم بیاندازم و مادر از پهلو نیشگونم میگیرد.
شانهای بالا میاندازم، تقصیر من نیست که آنها سرزده آمده اند و حالا پسرش طوری سرش را پایین انداخته که کم مانده در زمین فرو برود.
عمو قدمی طرفم میآید و با همان فریاد هایش میگوید:
- علیک سلام آوا خانم! چیکار کردی دختر؟! امشب کجا بودی؟!
دست به سینه تکیهای به دیوار میزنم و میگویم:
- سلام خانعمو، جایی نبودم با دوستام رفته بودم بیرون همین، دلیل عصبانیت شما اینه؟!
پسرش انگار از حرف من عصبانی شده که سرش را بالا میآورد و با نگاهی که به خون نشسته میگوید:
- بیرون رفتن؟! اون بیرون رفتن شامل محل اغتشاشات هم میشه درسته؟!
نفسام را بیرون میدهم و با کمی مکث میگویم:
- ما رفته بودیم کافه، یهو خیابون شلوغ شد.
عمو پورخندی میزند و میگوید:
- توکه راست میگی! تو و مادرت شدین تف سربالا توی خانواده ما! روزی نیست که بخاطر شما مادر ما عذاب نکشه، بخاطر این دهن دریدگیهات، بخاطر این سر و وضع و لباس پوشیدنت، شدی مایه ننگ!
منتظر جواب ما نمیماند و سمت پدر برمیگردد، انگشتاش را بالا میآورد و میگوید:
- محسن اگه از اطلاعات، از بسیج هرجا اومدن سراغش بردنش تعجب نکن سراغ منم نیا، دخترت آدم کشته!
این را که میگوید مادر محکم تراز هروقتی دو دسته بر صورتاش میکوبد، رنگ از رخسار پدر میپرد و من میمانم و آن جنازهای که در کوچه بوده و قتلاش بر گردن من افتاده است.
میخواهم دهن باز کنم، دفاع کنم اما عمو فرصت نمیدهد و از خانه بیرون میرود، پسرش هم با نگاهی سرزنش وار دنبالش میرود.
به محض اینکه در را پشت سرشان میبندند پدر سمت من میآید و دستاش بالا میرود، ثانیهای بعد سمت راست صورتم میسوزد و سرم بر دیوار میخورد.
پدری که تاحالا صدای بلندش را نشنیده ام بر سرم فریاد میزند:
- چه غلطی کردی آوا؟! کیو کشتی تو؟!
دستهایم را روی جای دست پدر میگذارم، اشک در چشمانم حلقه میزند، به راستی چقدر دست پدر سنگین است!
اشکهای مادر بیامان جاریست و من نمیدانم باید چه پاسخی بدهم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شانزدهم
پای همان دیوار با صورتی که میسوزد مینشینم، پدر را تابه حال به این اندازه آشفته ندیده بودم، فکر اینکه من برایش مهم باشم برایم کمی سخت است.
شاید جای نگران من بودن نگران آبروی خودش است که بعدا بگویند دخترش در آن کوچه آدم کشته است!
اما نه، من آن دختر را نکشته بودم، من حتی به او دست هم نزدم و فقط از صدای نفسی که نمیکشید فهمیدم مرده است، چطور مرا قاتل مینامند.
قاتل نامیدن من آنقدر برای پدر مادرم سنگین بود که حتی از توهینی که به مادرم شد گذشتند.
چقدر دلم میخواهد همهی اینهارا به پدر بگویم، بگویم چه شده بود از کجا رسیدم به آن کوچه یا حتی مقصر به خیابان رفتنم چه کسی بود، اما گوش پدر در این شرایط بدهکار حرفهای من نیست.
شیشهی چشمام میشکند و اشک بر روی گونهام سرازیر میشود، به جای دست پدر که میرسد کمی میسوزد و بعد راه دیگر باز میکند.
دختر ناز پرودهای نبودهام اما تاحالا جز مادر که او هم از سر دلسوزی مادر بودنش میزد، از کس دیگری کتک نخورده بودم و این سیلی از هزار فحش برایم بدتر تلقی میشود.
خانه را اینبار نه سکوت، بلکه صدای اشکهای مادر و قدمهای پدر پر کرده است، کاش قدرت این را داشتم مقابلشان بایستم و از کاری که نکردهام دفاع کنم!
ساعتی از رفتن عمو و پسرش میگذرد که صدای آیفون توجهمان را جلب میکند، هرسه به هم نگاه میکنیم، ساعت یازده شب چه کسی میتواند سراغی از ما بگیرد؟!
نکند باز عمو برگشته است؟!
پدر با قدمهایی پراز تعلل و سست به سمت آیفون میرود، از صفحه نمایشش نگاه میکند و انگار چیز خوبی نمیبیند که شانههایش بیشتراز پیش آویزان میشود.
آرام گوشی را برمیدارد، سعی میکند صدایش نلرزد و بلهای میگوید.
نمیدانم از آن طرف چه میگویند که دستاش روی دکمه میرود و در حیاط را باز میکند، از ترس آنکه برای بردنم آمده باشند از زمین برمیخیزم.
مقابل چشم پدر و مادرم به اتاق میروم و در را قفل میکنم، چرا باید برای گناه نکرده، قتل نکرده متهم شوم و حتی به میز محاکمه کشیده شوم.
این چه شب نحسی بود که مرا گرفتار خودش کرد!
صدای نفسهایم در اتاق میپیچد، استرس و دلهره مانند زهر در تمام تنم پیچیده است.
صدای چرخیدن در روی پاشنه را که میشنوم، انگار دستانی بر گردنم فرود میآید و قصد خفه کردنم را دارد.
آب دهانم را به سختی فرو میبرم، صدای پچ پچ میشنوم ولی نمیدانم مخاطب پدر کیست که کمی صدایش را پایین برده است.
عرق سرد بر روی پیشانی ام مینشیند اما تمام تنم آتش گرفته است، شبیه به همان آتشی که هنگام آمدن به خانه لحظه ای دیدم بر تن یک جوان آویخته و اورا زنده زنده میسوزاند!
حال خوبی نداشتم، همانجا بر سر خیابان ایستاده بودم و تماشا میکردم، حتما یا سپاهی بوده یا بسیجی که اینگونه گرداگردش جمع شده اند مبادا کسی برای خاموش کردن آتش تنش اقدامی کند.
مغزم بیاراده سمت اتفاقاتی که در خیابان افتاده کشانده میشود و اینبار جای باز شدن پلکهایم صدای در است که مرا به این اتاق باز میگرداند.
یک بار، دوبار، و سومین بار همراه با صدا زدن اسمم است.
- خانم فلاح لطفاً در رو باز کنید!
باز کردن در را خودش امتحان نکرده است، اما حالا دست اش نزدیک دستگیره میرود آن را پایین میکشد و با قفل بودن در مواجه میشود.
- خانم فلاح بهتره جرم خودتون رو سنگین تر نکنید، در رو باز کنید.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفدهم
- قابعکسیادگاری -
بالاخره بغضی که از دیشب قاتلام شده است میشکند، وقتی چهرههای معصومشان را نگاه میکنم، وقتی یادم میآید چگونه پیکرهای خون آلود و سوختهشان را در کاور کرده ام قلبم به درد میآید.
قدرتی که دیشب من داشته ام تا برادرانم را، عزیزانم را راهی سردخانه کنم از کجا آمده بود؟!
چقدر در آن لحظات یاد کربلا و خیمههای سوخته و سرهای بر نیزه کرده ام، به راستی که خواهر حسین(ع) صبر داشت، صبرداشت که آن مصیبتها را دید و طاقت آورد.
با پشت دست اشکهایم را پس میزنم، این عکس من است و بچههای این پایگاه، پایگاه بسیج صاحبالزمان(عج)!
تعدادشان همراه با خانمها به سی نفر میرسد، سی نفری که پنج تایشان را دیشب از میان دست و پا جمع کرده ام، هرکدام روضهی جداگانه داشتند.
میثم را زنده زنده سوزانده بودند و از او شاید فقط استخوان های سوخته باقی مانده بود، امیرعلی را آنقدر بر جسماش چاقو و قمه زده بودند که جای سالم نداشت.
از بقیهشان هم نگویم که بهتر است! هنوز چندتایی از خانواده هایشان متوجه این اتفاق نشده اند، یعنی هیچکدام ما دل این را نداشته ایم که بهشان خبر بدهیم.
یکی از آن خانواده ها، خانوادهی امیرعلی و همسرش هست، نمیدانم چطور باید در چشم پدر امیرعلی نگاه کنم و بگویم، پسر و عروس ات در یک شب در یک ساعت شهید شده اند!
اصلا پیرمرد طاقت شنیدن این حرف را دارد؟!
چه صبح جمعهی بدی شده است، حالِ دلم غریب تراز هروقتی است، انگار که در این دنیا دیگر کسی برایم باقی نمانده است.
صدای ضربهای که به در زده میشود، مانع تنهایی بیشترم میشود، اشکهایم را پاک میکنم، سعی میکنم صدایم را صاف کنم و بفرمایید میگویم.
در باز میشود و عرفان با چشمانی به خون نشسته داخل میآید، به دنبالش سید مهدی و علی و خانم رضایی هم داخل میآیند.
احتمالا خبر جدیدی شده که تیم تحلیل و بررسی همگی با هم آمده اند، دور میز جمع میشویم، هیچکدامشان نمیخواهند صحبت کنند، انگار میترسند از چیزی که بر لبشان قرار است جاری شود.
با صدایی گرفته وادارشان میکنم که صحبت کنند.
- بسمالله بچهها، چیشده؟!
علی سرش را بالا میآورد نگاهی کوتاه به من میکند و سپس میگوید:
- آقا یاسین برای امشب بازم فراخوان دادن، چطوری امشب رو مدیریت کنیم دیگه!
سیدمهدی با صدایی که از ته چاه به گوش میرسد وهمان هم میلرزد میگوید:
- من دیگه طاقت به خون غلتیدن بچههارو ندارم، آقا یاسین حداقل حق تیر بگیرید برامون.
عرفان که تا آن لحظه به سختی سکوت کرده است لب باز میکند و میگوید:
- آقا یاسین اینا همشون مسلح ان، چندتایی از بچهها رو با تیر کشتن، فقط چاقو و قمه نبوده! آقا یاسین رفتی توی سردخونه بیمارستانا ببینی چه خبره؟! فقط بسیجی و نظامی نزدن ها، چندتایی از مردم عادی رو توی پیاده رو، توی خیابون زدن.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
فرمانده ایرانی2(1).pdf
حجم:
7.5M
پیدیاف دو بخش آخر رمان فرمانده ایرانی.
کپی حرامه❌
فرمانده ایرانی(1).pdf
حجم:
6.1M
پیدیاف دو بخش اول رمان فرمانده ایرانی.
کپی حرامه❌
#زمستان_خونین
#پلات_هجدهم
میدانم که بچهها بیشتراز هرچیزی نیاز به اسلحه دارند، اگر اسلحه نباشند شبیه به دیشب ارباً اربا باید تک تکشان را تحویل بدهم.
نفس ام سبک میکنم، دستانم را بر روی میز شیشهای درهم قلاب میکنم و میگویم:
- سعی میکنم حکم اسلحه رو واستون بگیرم، فقط باید شماهم یک لطفی به من که نه، به رفیقتون بکنید.
نگاهشان بین هم میچرخد و سپس سمت من بازمیگردد.
- چیکار باید بکنیم آقا یاسین؟!
از جای برمیخیزم و میگویم:
- خانواده امیرعلی و همسرش رو از نگرانی دربیارید، من نمیتونم این کار رو انجام بدم شما متقبل بشید.
نگاه خیرهام روی شیشهی میز ثابت مانده و حتی جرعت این را نمیکنم که به چشمهایشان نگاه کنم اما خوب میدانم شیشهی اشک هایشان شکسته است و بازهم یادشان آمده چه بلایی بر سر آن تازه داماد آمده است.
بر اتاق سکوت حاکم شده که از بیرون متوجه سروصداهایی میشوم، به سمت در میروم و در را باز میکنم، سهیل است که راهرو و سالن ورودی را بر سرش گذاشته است.
اشک میریزد و داد میزند، نگهبانان دستاناش را گرفته اند و اجازه نمیدهند داخل شود به رد نگاه و اشاره هایش که دقت میکنم، ختم میشود به دختری که بر روی صندلی نشسته است.
به نگهبان اشاره میکنم و نگاه سهیل سمت من برمیگردد، متوجه حضورم که میشود دستان نگهبانان را پس میزند و سمت من میآید.
از شدت عصبانیت تمام صورتاش سرخ شده و رگهای پیشانی اش متورم است.
- چیشده سهیل چرا این جارو روی سرت گذاشتی؟!
نفس نفس میزند، منتظر میمانم نفساش بالا بیاید و همانطور که من انتظار میکشم نگاه او هم ثانیه ای از آن دختر جدا نمیشود.
حس میکنم آن دختر را میشناسم، شاید از مجرمین دیشب بوده که حالا اینجا آوردنش اما قبل از اتهام زدن باید مطمئن شوم.
- آقا یاسین قاتل زهرا خانمه!
دست به سینه، به دیوار تکیه میزنم.
- قاتل؟! اتهام قتلش مگه ثابت شده؟!
نگاهاش سمت من کشیده میشود.
- آقا یاسین! خودتون بالای سر جنازه دیدیدش، معلومه که ثابت شده!
لبخند محوی میزنم، دست روی شانهاش میگذارم و سمت اتاقم هدایتاش میکنم.
به سرباز آن دختر اشاره میکنم از آنجا ببردش و در گوش سهیل میگویم:
- من و تو نه قاضی هستیم، نه بازجو! باید صبرکنیم ببینیم قضیه چیه.
آتشی که به جاناش افتاده خاموش نمیشود، دستام را پس میزند و میگوید:
- چطوری میتونی این و بگی؟! چطوری یاسین؟! تو که دیدی چه بلایی سر بچهها آوردن..
سعی بر آرام کردنش داشتهام اما حریف عصبانیتاش نمیشوم، هرچقدر سمت اتاق هدایت اش میکنم یک قدم پس میآید و یک قدم پیش میرود.
حتی برای بردن آن دختر زمان میخرم اما سهیل قبل از بردن اش خودش را به آن دختر میرساند.
پشت سرش راهی که مانده را میدوم، صدایش میکنم و او بدون توجه به من نزدیک آن دختر میشود.
از چشمهای عصبانی اش خون چکه میکند!
کنارش میایستم و هرچقدر میخواهم عقب بکشم اورا، عقب نمیآید.
دستان دختر میلرزد، نگاهش ترسیده است و اشک روی گونهاش میچکد.
- چطوری دلت اومد باهاش اون کارو بکنی! چطوری؟!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصدها رسید و ما هنوز آوارهایم . .
‹ دلنوشته سپهبد شهید عبدالرحیم موسوی
برای شهید امان الهی ' 🥲🌱 ›