#زمستان_خونین
#پلات_شانزدهم
پای همان دیوار با صورتی که میسوزد مینشینم، پدر را تابه حال به این اندازه آشفته ندیده بودم، فکر اینکه من برایش مهم باشم برایم کمی سخت است.
شاید جای نگران من بودن نگران آبروی خودش است که بعدا بگویند دخترش در آن کوچه آدم کشته است!
اما نه، من آن دختر را نکشته بودم، من حتی به او دست هم نزدم و فقط از صدای نفسی که نمیکشید فهمیدم مرده است، چطور مرا قاتل مینامند.
قاتل نامیدن من آنقدر برای پدر مادرم سنگین بود که حتی از توهینی که به مادرم شد گذشتند.
چقدر دلم میخواهد همهی اینهارا به پدر بگویم، بگویم چه شده بود از کجا رسیدم به آن کوچه یا حتی مقصر به خیابان رفتنم چه کسی بود، اما گوش پدر در این شرایط بدهکار حرفهای من نیست.
شیشهی چشمام میشکند و اشک بر روی گونهام سرازیر میشود، به جای دست پدر که میرسد کمی میسوزد و بعد راه دیگر باز میکند.
دختر ناز پرودهای نبودهام اما تاحالا جز مادر که او هم از سر دلسوزی مادر بودنش میزد، از کس دیگری کتک نخورده بودم و این سیلی از هزار فحش برایم بدتر تلقی میشود.
خانه را اینبار نه سکوت، بلکه صدای اشکهای مادر و قدمهای پدر پر کرده است، کاش قدرت این را داشتم مقابلشان بایستم و از کاری که نکردهام دفاع کنم!
ساعتی از رفتن عمو و پسرش میگذرد که صدای آیفون توجهمان را جلب میکند، هرسه به هم نگاه میکنیم، ساعت یازده شب چه کسی میتواند سراغی از ما بگیرد؟!
نکند باز عمو برگشته است؟!
پدر با قدمهایی پراز تعلل و سست به سمت آیفون میرود، از صفحه نمایشش نگاه میکند و انگار چیز خوبی نمیبیند که شانههایش بیشتراز پیش آویزان میشود.
آرام گوشی را برمیدارد، سعی میکند صدایش نلرزد و بلهای میگوید.
نمیدانم از آن طرف چه میگویند که دستاش روی دکمه میرود و در حیاط را باز میکند، از ترس آنکه برای بردنم آمده باشند از زمین برمیخیزم.
مقابل چشم پدر و مادرم به اتاق میروم و در را قفل میکنم، چرا باید برای گناه نکرده، قتل نکرده متهم شوم و حتی به میز محاکمه کشیده شوم.
این چه شب نحسی بود که مرا گرفتار خودش کرد!
صدای نفسهایم در اتاق میپیچد، استرس و دلهره مانند زهر در تمام تنم پیچیده است.
صدای چرخیدن در روی پاشنه را که میشنوم، انگار دستانی بر گردنم فرود میآید و قصد خفه کردنم را دارد.
آب دهانم را به سختی فرو میبرم، صدای پچ پچ میشنوم ولی نمیدانم مخاطب پدر کیست که کمی صدایش را پایین برده است.
عرق سرد بر روی پیشانی ام مینشیند اما تمام تنم آتش گرفته است، شبیه به همان آتشی که هنگام آمدن به خانه لحظه ای دیدم بر تن یک جوان آویخته و اورا زنده زنده میسوزاند!
حال خوبی نداشتم، همانجا بر سر خیابان ایستاده بودم و تماشا میکردم، حتما یا سپاهی بوده یا بسیجی که اینگونه گرداگردش جمع شده اند مبادا کسی برای خاموش کردن آتش تنش اقدامی کند.
مغزم بیاراده سمت اتفاقاتی که در خیابان افتاده کشانده میشود و اینبار جای باز شدن پلکهایم صدای در است که مرا به این اتاق باز میگرداند.
یک بار، دوبار، و سومین بار همراه با صدا زدن اسمم است.
- خانم فلاح لطفاً در رو باز کنید!
باز کردن در را خودش امتحان نکرده است، اما حالا دست اش نزدیک دستگیره میرود آن را پایین میکشد و با قفل بودن در مواجه میشود.
- خانم فلاح بهتره جرم خودتون رو سنگین تر نکنید، در رو باز کنید.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفدهم
- قابعکسیادگاری -
بالاخره بغضی که از دیشب قاتلام شده است میشکند، وقتی چهرههای معصومشان را نگاه میکنم، وقتی یادم میآید چگونه پیکرهای خون آلود و سوختهشان را در کاور کرده ام قلبم به درد میآید.
قدرتی که دیشب من داشته ام تا برادرانم را، عزیزانم را راهی سردخانه کنم از کجا آمده بود؟!
چقدر در آن لحظات یاد کربلا و خیمههای سوخته و سرهای بر نیزه کرده ام، به راستی که خواهر حسین(ع) صبر داشت، صبرداشت که آن مصیبتها را دید و طاقت آورد.
با پشت دست اشکهایم را پس میزنم، این عکس من است و بچههای این پایگاه، پایگاه بسیج صاحبالزمان(عج)!
تعدادشان همراه با خانمها به سی نفر میرسد، سی نفری که پنج تایشان را دیشب از میان دست و پا جمع کرده ام، هرکدام روضهی جداگانه داشتند.
میثم را زنده زنده سوزانده بودند و از او شاید فقط استخوان های سوخته باقی مانده بود، امیرعلی را آنقدر بر جسماش چاقو و قمه زده بودند که جای سالم نداشت.
از بقیهشان هم نگویم که بهتر است! هنوز چندتایی از خانواده هایشان متوجه این اتفاق نشده اند، یعنی هیچکدام ما دل این را نداشته ایم که بهشان خبر بدهیم.
یکی از آن خانواده ها، خانوادهی امیرعلی و همسرش هست، نمیدانم چطور باید در چشم پدر امیرعلی نگاه کنم و بگویم، پسر و عروس ات در یک شب در یک ساعت شهید شده اند!
اصلا پیرمرد طاقت شنیدن این حرف را دارد؟!
چه صبح جمعهی بدی شده است، حالِ دلم غریب تراز هروقتی است، انگار که در این دنیا دیگر کسی برایم باقی نمانده است.
صدای ضربهای که به در زده میشود، مانع تنهایی بیشترم میشود، اشکهایم را پاک میکنم، سعی میکنم صدایم را صاف کنم و بفرمایید میگویم.
در باز میشود و عرفان با چشمانی به خون نشسته داخل میآید، به دنبالش سید مهدی و علی و خانم رضایی هم داخل میآیند.
احتمالا خبر جدیدی شده که تیم تحلیل و بررسی همگی با هم آمده اند، دور میز جمع میشویم، هیچکدامشان نمیخواهند صحبت کنند، انگار میترسند از چیزی که بر لبشان قرار است جاری شود.
با صدایی گرفته وادارشان میکنم که صحبت کنند.
- بسمالله بچهها، چیشده؟!
علی سرش را بالا میآورد نگاهی کوتاه به من میکند و سپس میگوید:
- آقا یاسین برای امشب بازم فراخوان دادن، چطوری امشب رو مدیریت کنیم دیگه!
سیدمهدی با صدایی که از ته چاه به گوش میرسد وهمان هم میلرزد میگوید:
- من دیگه طاقت به خون غلتیدن بچههارو ندارم، آقا یاسین حداقل حق تیر بگیرید برامون.
عرفان که تا آن لحظه به سختی سکوت کرده است لب باز میکند و میگوید:
- آقا یاسین اینا همشون مسلح ان، چندتایی از بچهها رو با تیر کشتن، فقط چاقو و قمه نبوده! آقا یاسین رفتی توی سردخونه بیمارستانا ببینی چه خبره؟! فقط بسیجی و نظامی نزدن ها، چندتایی از مردم عادی رو توی پیاده رو، توی خیابون زدن.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
فرمانده ایرانی2(1).pdf
حجم:
7.5M
پیدیاف دو بخش آخر رمان فرمانده ایرانی.
کپی حرامه❌
فرمانده ایرانی(1).pdf
حجم:
6.1M
پیدیاف دو بخش اول رمان فرمانده ایرانی.
کپی حرامه❌
#زمستان_خونین
#پلات_هجدهم
میدانم که بچهها بیشتراز هرچیزی نیاز به اسلحه دارند، اگر اسلحه نباشند شبیه به دیشب ارباً اربا باید تک تکشان را تحویل بدهم.
نفس ام سبک میکنم، دستانم را بر روی میز شیشهای درهم قلاب میکنم و میگویم:
- سعی میکنم حکم اسلحه رو واستون بگیرم، فقط باید شماهم یک لطفی به من که نه، به رفیقتون بکنید.
نگاهشان بین هم میچرخد و سپس سمت من بازمیگردد.
- چیکار باید بکنیم آقا یاسین؟!
از جای برمیخیزم و میگویم:
- خانواده امیرعلی و همسرش رو از نگرانی دربیارید، من نمیتونم این کار رو انجام بدم شما متقبل بشید.
نگاه خیرهام روی شیشهی میز ثابت مانده و حتی جرعت این را نمیکنم که به چشمهایشان نگاه کنم اما خوب میدانم شیشهی اشک هایشان شکسته است و بازهم یادشان آمده چه بلایی بر سر آن تازه داماد آمده است.
بر اتاق سکوت حاکم شده که از بیرون متوجه سروصداهایی میشوم، به سمت در میروم و در را باز میکنم، سهیل است که راهرو و سالن ورودی را بر سرش گذاشته است.
اشک میریزد و داد میزند، نگهبانان دستاناش را گرفته اند و اجازه نمیدهند داخل شود به رد نگاه و اشاره هایش که دقت میکنم، ختم میشود به دختری که بر روی صندلی نشسته است.
به نگهبان اشاره میکنم و نگاه سهیل سمت من برمیگردد، متوجه حضورم که میشود دستان نگهبانان را پس میزند و سمت من میآید.
از شدت عصبانیت تمام صورتاش سرخ شده و رگهای پیشانی اش متورم است.
- چیشده سهیل چرا این جارو روی سرت گذاشتی؟!
نفس نفس میزند، منتظر میمانم نفساش بالا بیاید و همانطور که من انتظار میکشم نگاه او هم ثانیه ای از آن دختر جدا نمیشود.
حس میکنم آن دختر را میشناسم، شاید از مجرمین دیشب بوده که حالا اینجا آوردنش اما قبل از اتهام زدن باید مطمئن شوم.
- آقا یاسین قاتل زهرا خانمه!
دست به سینه، به دیوار تکیه میزنم.
- قاتل؟! اتهام قتلش مگه ثابت شده؟!
نگاهاش سمت من کشیده میشود.
- آقا یاسین! خودتون بالای سر جنازه دیدیدش، معلومه که ثابت شده!
لبخند محوی میزنم، دست روی شانهاش میگذارم و سمت اتاقم هدایتاش میکنم.
به سرباز آن دختر اشاره میکنم از آنجا ببردش و در گوش سهیل میگویم:
- من و تو نه قاضی هستیم، نه بازجو! باید صبرکنیم ببینیم قضیه چیه.
آتشی که به جاناش افتاده خاموش نمیشود، دستام را پس میزند و میگوید:
- چطوری میتونی این و بگی؟! چطوری یاسین؟! تو که دیدی چه بلایی سر بچهها آوردن..
سعی بر آرام کردنش داشتهام اما حریف عصبانیتاش نمیشوم، هرچقدر سمت اتاق هدایت اش میکنم یک قدم پس میآید و یک قدم پیش میرود.
حتی برای بردن آن دختر زمان میخرم اما سهیل قبل از بردن اش خودش را به آن دختر میرساند.
پشت سرش راهی که مانده را میدوم، صدایش میکنم و او بدون توجه به من نزدیک آن دختر میشود.
از چشمهای عصبانی اش خون چکه میکند!
کنارش میایستم و هرچقدر میخواهم عقب بکشم اورا، عقب نمیآید.
دستان دختر میلرزد، نگاهش ترسیده است و اشک روی گونهاش میچکد.
- چطوری دلت اومد باهاش اون کارو بکنی! چطوری؟!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصدها رسید و ما هنوز آوارهایم . .
‹ دلنوشته سپهبد شهید عبدالرحیم موسوی
برای شهید امان الهی ' 🥲🌱 ›
#زمستان_خونین
#پلات_نوزدهم
- دستبند و بازجویی -
با دست و پای لرزان از مقابل در کنار میروم، دستگیره را مداوم پایین میکشند و تلاش میکنند در باز شود.
از هر فشاری که به در میآید، ترس آنکه باز شود و هیبت بزرگشان مقابل چشمانم نمایان شود جانم را میگیرد.
نگاهی به گوشی ام میکنم که روی تخت رها شده است، سریع آن را برمیدارم و به صداهای خارج از اتاق که میخواهند به زور در را باز کنند اهمیتی نمیدهم.
شماره روزبه را میگیرم، شاید تنها کسی که بتواند از این باتلاق بیرونم بکشد او باشد! شاید شاهد شود که من کسی را نکشته ام و تقصیری ندارم.
گوشی اش را جواب میدهد، از خش صدایش مشخص است درحال فرار بوده و نفس نفس میزند.
- روزبه اینا اومدن دنبال من، اومدن توی خونمون!
نمیدانم کلمات را چگونه ردیف میکنم، از روزبه انتظار کمک دارم و او فقط یک جمله میگوید:
- اومدن خونتون؟! اسمی از من نیاری! آوا اسم من رو نیاری.
جای نجات دادن من، به فکر خودش است! هنوز جملهی بعدی را نگفته ام که در با شدت باز میشود و سه نفر وارد اتاق میشوند.
صدای گریهها و التماس مادر را حالا واضح تر میشنوم، گوشی در دستم خشک میشود و نفس ام سنگین بالا میآید.
چشمهای آن مردی که مدام پشت در تهدید میکرد و صدای سنگینی داشت میدرخشد، انگار متهم تمام اتفاقات امشب را گرفته و میتواند به تاوان آنها سلاخی ام کند.
آب دهانم را سخت قورت میدهم، اشارهای میکند که مأمور زن سراغم بیاید.
گوشی را آن یکی از دستم میستاند و مامور زن با دستبند سمتم میآید، خودش دستانم را جلو میآورد و جسم سخت و سرد دستبند را روی مچ داغ من میبندد.
جسمم انگار تب دارد، طوری در آتش این تب میسوزد که سردی دستبند دستم را بیحس میکند.
محکم بازویم را میگیرد و میکشد تا از اتاق خارجم کند، پاهایم توان حرکت ندارند و به زور راهی میشود.
به پذیرایی که میروم مادر با شیون میخواهد سمتم بیاید اما آن یکی مامور زن جلویش را میگیرد، چشمان مادر از اشک کاسهای از خون شده است.
و من حتی فکرش را نمیکردم یک روز او اینگونه برای من گریه کند!
جلوی پدر که میرسم، در نگاهش شانههایی شکست خورده میبینم، انگار نمیداند باید به من اطمینان دهد یا تف در صورتم بیاندازد.
مامور هولم میدهد و از قاب در خارج میشوم، اما نگاهم به پشت سر است و لحظهای که سرمای سنگهای حیاط را پاهایم احساس میکند، انگار جان به کالبدم برمیگردد.
نفسام بالا میآید و صدایم برای التماس بالا میرود.
- من نکشتمش، بخدا کار من نبود، مامان، بابا بخدا من نکشتمش. کمکم کنید من نکشتمش.
من میگفتم و مامور به اجبار از خانه بیرونم میکشید، یکی از جلو مرا میکشید و دیگری از پشت سر هولم میداد.
تمام گفتههای زندانیهای سیاسی از نحوه دستگیریشان ثانیه ای مقابل چشمم آمد، بله این مامورین با وحشیبازی تمام متهم را میبرند و انگار میخواهند قربانی اش کنند.
به اجبار سوار ون سیاهی میشوم و آخر دستمال سیاهی دور چشمانم بسته میشود، از التماس و تقلا جانی به تنم نمیماند و تسلیم این تقدیر میشوم.
گوشهی صندلی کز میکنم و اشکهایم آرام بر گونه ام راه باز میکند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم
نمیدانم چند ساعت در این خیابان و آن خیابان گشت و گذار میکنند و هر نیم ساعت یک نفر را به این ون اضافه میکنند، اما وقتی دستمال سیاه از مقابل چشمانم باز میشود که هوا روشن شده است.
به اجبار روسری و چادر بر سرم میاندازند و از پلههایی بالایم میبرند، از آن همه آدم که دیشب گرفته اند چرا فقط مرا به اینجا آورده اند؟!
نکند جرمی که مرا متهم کرده اند سنگین تراست!
هزار و یک فکر سراغم میآید، هزار و یک نشانه که بگوید ایکاش دیشب قلم پایم خورد میشد و به آن خیابان نمیرفتم.
بر روی صندلیهایی در یک راهرویی مینشینم و ماموری بالای سرم میایستد.
آدم های زیادی میروند و میآیند، تمام تنم از ترس میلرزد و روی ویبره رفته است.
نمیدانم چرا زودتر تکلیف ام را روشن نمیکنند، قرار است چقدر در این شکنجه گاه بمانم و از ترس بلرزم!
ساعتی که در سالن هست هفت صبح را نشان میدهد، یعنی نزدیک شش ساعت مرا در آن ماشین بالا و پایین کرده اند و حالا به اینجا آوردند.
سرم را پایین میاندازم، چشمهایم دیگر نای اشک ریختن ندارد و بدنم جای تب داشتن در سرمایی جانسوز فرو رفته است.
نمیدانم چقدر میگذرد که صدای بلند مردی توجهم را جلب میکند، کلمهی قاتل از زبانش نمیافتد و اشاره اش سمت من است!
به قتلی که نکرده ام متهم شده و انگشتهای اشاره روانه ام شده اند، اصلا چطور بدون آنکه مطمئن شوند آمده اند و مرا اینطور بازداشت کرده اند.
آن مرد را نگهبانان نگهداشته اند وگرنه از عصبانیت اش مشخص است اگر سمت من میآمد، سر بر تنم نمیگذاشت!
مردی با پیرهن مشکی و آستین هایی که تا آرنج اش تا خورده است، از اتاقی در راهروی روبرویی بیرون میآید.
از دیشب تاحالا هرکدام از این مردان نظامی را دیده ام، همه فقط ریش داشته اند و چشمهایی ترسناک اما انگار این یکی با بقیه آنها متفاوت است.
انگار برایش لباس پوشیدن، نحوهی راه رفتن یا حتی پیرایش صورتاش مهم است که اینقدر مرتب است.
طوری قدم برمیدارد که نگاه همه را جلب خودش میکند، وقتی سروصدای آن مرد را میبیند نگاهش را طرف من میکشاند و از رد چشمهایش تازه میفهمم او همان است که دیشب بر سر آن جنازه رسید.
نگاهش به من کوتاه و مختصر است، به نگهبانان اشاره میکند و بعد آن مرد را نزد خود میبرد، کمی صحبت میکند میخواهد به اتاق ببردش و من کمی خیالم راحت میشود.
به مامور بالای سرم اشارهای میکند، معنی اشارهاش را نمیفهمم ولی انگار آن یکی با او به توافق نمیرسد که شبیه زندانی از بند گریخته سمت من حمله ور میشود.
دست مامور را چنگ میزنم، نزدیکم میآید و نفس داغ و حرصی اش پوستم را میسوزاند!
کلمات اش را با داد وهوار بر سرم آوار میکند، آن یکی میآید و هرچقدر میخواهد از من دورش کند موفق نمیشود.
نکند آن دختر زن این مرد بوده که اینگونه آتش خشماش فوران کرده است.
چشمهای ترسیدهام را به او خیره میکنم، چانهام از ترس میلرزد و زانوهایم سست میشود.
مامور سعی میکند قامتم را صاف نگهدارد اما من زیر بار حرفهایش میشکنم و بر زمین میافتم.
طاقت آن یکی تمام شده انگار که صدایش را بلند میکند.
ـ بسه سهیل! بهت گفتم من و تو بازجوی این دختر نیستیم، تمومش کن! قبل از شماها همه من رسیدم بالای سرش، نه چاقویی دستش بود نه اسلحهای، ما همینطوری نمیتونیم بگیم قاتله.
فرستادیم دنبال فیلم دوربینهای اون کوچه، بهتره توام صبر کنی!
کلمات را محکم و استوار بیان میکند، فکرش را هم نمیکردم یک روز مردی از این قماش از من طرفداری کند و مانع این شود که اذیتم کنند.
حرفش تمام میشود اما آن دیگری کوتاه نمیآید که فریاد میزند:
- یاسین آدم کشته، مطمئنم قاتل زهرا خانم این دختره است! یاسین اون فقط دو روز از عقدش گذشته بود. بزار خودم به حرفش میارم.
صدای یکی آن یکی بلندتر میشود و در سالن میپیچد، همه تک به تک دورشان جمع میشوند و مردی که گویا اسم اش یاسین است سعی میکند آن یکی را آرام کند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_ویکم
- پریشانی یک رفیق و خانواده -
آرام کردن سهیل آنهم یک روز بعداز شهادت رفیق دیرینهاش وقتی که مقابل قاتل اش ایستاده، سخت ترین کار دنیا برایم بود.
نمیدانستم آتش قلب اش را تند کنم، یا به این متهم فرصت نفس کشیدن بدهم.
با سیلیای که اصلا دلم نمیخواست به صورت اش بنشیند، کمی آتش اش را فروکش کردم، تنها راهی که برایم باقی گذاشته بود همین بود!
همه کارکان پایگاه جمع شده بودند و تماشا میکردند، سیلی را که زدم درکنار قلب او قلب من هم آتش گرفت!
عقب عقب از من فاصله گرفت و در آخر هم از پایگاه خارج شد، انگار از میزان جدیتام بقیه هم ترسیده بودند که با چشمانی ترسان متفرق شدند.
رفتند و من ماندم و یک متهم، متهمی که بخاطرش در صورت نیرویم سیلی زده بودم!
دستی که به صورت سهیل نشسته بود گز گز میکرد، سمت متهم و ماموری که کنارش بود برگشتم و گفتم:
- چرا آوردیدش اینجا؟!
مامور میخواهد جواب دهد که صدای گرم حاجی از پشت سر به گوشم میرسد.
- من خواستم یاسین! خواستم بیاد اینجا، چون متهم به قتل نیروی ماست.
سمت حاجی برمیگردم، چقدر زود رخت سیاه بچهها را به تن کرده و من هنوز فرصت نکرده ام حتی به خانه بروم برای رخت سیاه به تن کردن.
سلامی آرام میکنم، پاسخی کوتاه میدهد و سپس اشاره میکند که آن دختر را به اتاقی ببرند و میگوید:
- بهش یک چیزی بدید بخوره، تا من برگردم.
مامور دختر را از روی زمین بلند میکند و در راهرو یک اتاق را انتخاب میکند و اورا آنجا میبرد.
حاجی با قدمهایی آهسته، با چشمانی که ابهت همیشگی اش را نشان میدهد سمتم میآید و دست روی شانهام میگذارد.
سرم را پایین میاندازم، به گمانم میخواهد بابت سیلی ای که به سهیل زده ام مواخذه ام کند اما حاجی همیشه برای ما شگفتانهای دارد که میگوید:
- توی جنگ هشت ساله، وقتی اسیر میگرفتن خب میبردن توی زندانهای ایران. یک روز محمد بروجردی توی یکی از زندان ها بوده که میبینه سرباز با لگد به اسیر میزنه، محمد بروجردی میره و میگه چرا همچین کاری کردی، به اون اهانت سرباز اعتراض میکنه.
حالا توام رویهی همون شهید رو پیش گرفتی، چه بسا که متهم تو یک دختره و ما نمیدونیم اصلا چه نقشی توی قضیهی دیشب داشته.
ضربهای روی شانهام میزند، همین ضربه کار هزار قوت قلب را میدهد، لبخندی محو میزنم.
علی، سیدمهدی و بقیه بالاخره از اتاق من بیرون میآیند تا بروند و خبر شهادت امیرعلی و همسرش را به خانواده اش بدهند که حاجی مانعشان میشود.
- اجازه بدید من و یاسین بریم.
این حرف حاجی انگار برایشان یک معجزه است، انتظارش را نداشتهاند که ازین کار سخت رهایی یابند و کنار بکشند.
حاجی مرا همراه خود میکند، از پایگاه خارج میشویم و وقتی برای رسیدن به خانهی پدر مهدی از خیابان ها عبور میکنیم، آثار شورش دیشب را خوب میبینیم.
چه بلایی بر سر خیابانها آورده اند!
ماشین در کوچهای، مقابل یک در سبز رنگ متوقف میشود، حاجی یا فاطمه الزهرا میگوید و نگاهی از آینه به من میکند.
- امیدوارم خدا بهشون صبر زینبی بده.
سری تکان میدهم، من و حاجی پیاده میشویم و راننده ماشین را پارک میکند تامارا همراهی کند.
حاجی جلوتر میرود، تسبیح در دستاش میلرزد و این لرزش را به وضوح احساس میکنم.
با تعلل دستاش را سمت آیفون میبرد و دکمه را فشار میدهد، با صدایی که از پشت در میآید انگار مادری منتظر آمدن پسرش است که آنقدر پرشور در را باز میکند.
در که باز میشود، اما نظر من باز میگردد گویی مادر قصد خروج از خانه را داشته و ما بد موقع آمده ایم.
چادر سیاهاش را مرتب میکند، رو میگیرد و آرام سلام میکند.
سر حاجی بالا نمیآید اما من گذری کوتاه به صورت آن زن میاندازم، شبیه امیرعلی نیست اما شبیه آن دختر که در آن کوچه غریب گرفتار شده بود، هست!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_ودوم
حاجی جواب سلام را آرام میدهد و میگوید:
- منزل آقای نوری؟!
آن خانم از مقابل در کمی کنار میرود و رو به داخل خانه میگوید:
- حاج آقا با شما کار دارن.
این را میگوید و به آرامی میرود، در انتظار آمدن حاج آقایی که صدایش کرده بودند چند لحظه ای صبر میکنیم.
بالاخره میآیند، پیرمردی که شباهت زیادی به امیرعلی دارد مقابل چشمهایمان است.
حاجی آرام سلام میکند و پدر امیرعلی هم پاسخ پراز مهری را میدهد.
حاجی با تعلل و کمی این پا و آن پا کردن میگوید:
- من فرمانده پسرتون امیرعلی هستم.
این را که میگوید، انگار قفل نا آشنا بودن برای آن مرد میشکند و لبخند به روی لبهایش راه باز میکند.
اصرار میکند داخل شویم اما کار ما در جلوی در خیلی راحت تراست.
ممانعت مارا که میبیند، به داخل خانه که حالا میبینم دو خانم چادری ایستاده اند نگاهی میکند و میگوید:
- حاج خانم فرمانده امیرعلیِ، دوتا چایی بیار.
حاجی مقاومت میکند و میگوید:
- نه حاجآقا برای خوردن چای نیومدیم، خبری بود درمورد امیرعلی که باید بهتون میدادیم.
لبخند از روی لبهای پیرمرد سر میخورد و چهرهاش نگران میشود، هردو خانم کمی پیش میآیند و پشت سرش میایستند.
حاجی نفساش را بیرون میدهد و با لحنی آرام میگوید:
- خدا به شما و حاج خانمتون سعادت پدر و مادر شهید شدن رو عنایت کرده. انشالله که پسرتون با سیدالشهدا محشور باشه و خدا به شما صبر زینبی بده.
حرف حاجی که تمام میشود، قامت پیرمرد میشکند. دست اش را به دیوار میگیرد و سرش را پایین میاندازد.
مادر اش انگار مقاومت بیشتری دارد، بغض در صورتاش و چشمهایش نمایان است اما به آن خانم دیگری تکیه نمیدهد.
به صورت حاجی خیره میشود و میگوید:
- بچم کجا شهید شد؟! چطوری شهید شد؟! زنش... زنش باهاش بوده دیشب، خبر داره امیرم شهید شده؟!
بغض در صدای این مادر قلبم را میشکند، تکهای از قلبم که همراه امیرعلی رفته بود جایش میسوزد و خون و درد فواره میزند.
حاجی نمیداند خبر دوم را چگونه بگوید، سرش را سمت من میچرخاند و اشاره میکند که بگویم.
نمیدانم چطور مطرح کنم اما با صدایی لرزان که سعی میکنم کمی مقاوم باشد میگویم:
- رسم امیرعلی یار نیمه راه بودن نبود، انگار باهم عهد بسته بودن که باهم برن. توی یک ساعت، توی یک شب، آخرین سفارش امیرعلی به ما همسرش بود اما ما دیر رسیدیم. خانمش زودتر خودش رو به امیرعلی رسوند.
این خبر دیگر طاقت مادر را تماممیکند، یاحسین میگوید و بر زمین میافتد، وقتی که آن زنی که کنارش بوده کمکاش نمیکند تازه میفهمم که عمق فاجعه از آن چیزی که فکرش را میکردیم بیشتر است.
آن زن جلو میآید و میگوید:
- زهرای من با امیرعلی رفت؟!
شیشهی نگاهم ترک میخورد و اشک روانهی گونهام میشود، ذکر یا زهرا که بر لب آن مادر روانه شد، تازه مصیبت بر خانه آوار میشود.
صدای اشکهایشان دیگر از هم قابل تشخیص نیست، بعید میدانم عزادار یکی از فرزندانشان باشند، آنها عزادار عروس و دامادی هستند که پیمان سفرهی عقدشان شهادت درکنار هم بوده است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲