eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار می‌خواهد بیخیال پرسیدن شود و من شبیه دختری که دوست دارد جویایش شوند نصفه نیمه می‌گویم: - نه، فقط. کنجکاوانه می‌پرسد: - فقط چی؟ مکث می‌کنم، نمی‌خواهم بگویم اصلاً نمی‌خواستم از اول که اعتراف کنم که از دیدن آن دختر کنار او، آن‌هم با آن صمیمیت، حس و حال خوشی ندارم این برای ما زیادی احمقانه است، وقتی همه چیز نمایش است. اما یاسین از آن‌دسته آدم‌هایی نیست که ول کند با همان آرامش همیشگی‌اش جلو آمد و گفت: - بذار حدس بزنم، از جواد و حنانه خانم که اومدن خوشت نیومده؟! وقتی خودش می‌فهمد، من هم بدون تفره رفتن می‌گویم: - نه. تایی به ابروهایش می‌دهد: - از چی؟! این‌که یکی‌شون خانمه؟ در جواب اش فقط سکوت می‌کنم و نگاهم را به بیرون می‌دوزم و انگار در اعماق چشم‌هایم فرو می‌رود که می‌گوید: - آها. از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کنم: - آها چیه؟! با این یکی، دیگر نمی‌توانم خودم را نگه دارم، یاسین با خونسردی خاص خودش به من نگاه می‌کند، انگار دقیقاً دارد از چشم‌هایم ذهنم می‌خواند. - یعنی می‌خوای بگی فقط چون دختر بود، این‌قدر اخم کردی؟ با لحنی معمولی می‌گویم: - من اخم نکردم. خیلی حق به جانب می‌گوید: - آوا، ابروهات دارن علیه تو کودتا می‌کنن، یعنی اخم کردی، خودت رو توی آینه دیدی؟! با لحنی تند که انتظارش را نداشت گفتم: - اصلاً چرا انقدر نزدیکت بود؟ متعجب می‌گوید: - کی؟ با لحنی که تمام حسادت‌ام را بروز بدهد می‌گویم: - همون همون دختره! حنانه خانومتون! یاسین چند ثانیه به من نگاه می‌کند و بعد می‌خندد، خنده‌اش آن‌قدر بی‌مقدمه است که چند لحظه من را بیشتر عصبانی می‌کند. از خنده یه سرفه میوفتد و می‌گوید: - تو فکر کردی اون... جمله اش ناتمام می‌ماند که می‌پرسم: - چی؟ - هیچی، نه... - نه، بگو ببینم. - راستش... - یاسین! او هنوز می‌خندد من اما از شدت شرمندگی و دلخوری، همزمان دارم می‌سوزم. - جواد همسرشه! با ابروهایی بالا رفته نگاهش می‌کنم و او برای تفهیم بیشتر می‌گوید: - یعنی اون مردی که کنارش بود، شوهرشه. چند ثانیه طول می‌کشد تا حرفش به مغزم برسد، بعد مثل کسی که تازه از خواب پریده باشد، خشکم می‌زند. - چی؟ با لبخندی که سعی دارد قورتش دهد می‌گوید: - آره. - یعنی زن و شوهرن؟ - بله. خیلی هم خوشبخت به نظر می‌رسن، ولی ظاهرا یکی تو این اتاق از بس با دقت نگاه می‌کرده متوجه این نکته‌ی ساده نشده. دهنم نیمه‌باز مانده است، برای اینکه اوضاع را نجات بدهم، سریع می‌گویم: - خب معلومه، از کجا باید می‌فهمیدم؟ چادر داشت، شال داشت، خیلی رسمی بود آدم فکر می‌کرد شاید همکارن. با چشمانی ریز می‌گوید: - همکارن؟! - آره! تو هم که انقدر باهاشون راحت حرف می‌زدی، منم فکر کردم. حرفم را قطع می‌کنم که می‌گوید: - فکر کردی چی؟ خود را به آن راه می‌زنم. - هیچی! یاسین دوباره می‌خندد، این‌بار بلندتر از قبل! - آوا، تو واقعا داری می‌گی چون من با یه خانم و آقا درباره‌ی وصل کردن کابل و گذاشتن میز حرف زدم، حسادت کردی؟ شانه‌ای بالا می‌اندازم: - من حسادت نکردم! سری تکان می‌دهد و می‌گوید: - نه، معلومه. فقط اومدی تو اتاق من و قیافه‌ات شبیه کسیه که تازه فهمیده دنیا علیه‌ش تبانی کرده روش شوهرش غیرتی شده! با حرص نگاهش میکنم و بالش روی تخت را در یک حرکت برمی‌دارم و به سمتش پرت می‌کنم. یاسین با خنده جاخالی می‌دهد و بالش به دیوار می‌خورد و با خنده می‌گوید: - خیلی بی‌ادبی. حق به جانب می‌گویم: - تازه داشتم ملایم رفتار می‌کردم. نفس عمیقی می‌کشم، اما هنوز گونه‌هایم داغ است، باورم نمی‌شود هنوز که روی یاسین حساس شده ام. از اینکه اشتباه کرده‌ام، از اینکه این‌قدر زود نتیجه گرفته‌ام، و از اینکه یاسین حالا داشت با چنان لذتی مسخره‌ام می‌کرد که انگار عیدش شده، بیشتر از همه خجالت می‌کشم. او که دید سکوت کرده‌ام، صدایش را کمی پایین آورد و با شیطنت گفت: - حالا که فهمیدی زن و شوهرن، هنوزم ازش دلگیری؟ من به زن کسی چشم ندارما! کمی صورتم درهم می‌رود و بی‌تفاوت می‌گویم: - نه. سری تکان می‌دهد. - خیلی خب. چون داشتم نگران می‌شدم مجبور شم برای این حسادت کوچولوی بی‌موردت یه نسخه‌ی روان‌درمانی بنویسم. با پوزخندی عمیق که سعی دارد آتش درونم را نمایش ندهد می‌گویم: - کوچولو؟! روی تخت می‌نشیند، فاصله اش با من کمتر است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- آره دیگه. حسادتت از همون مدل‌های جمع‌وجوره، ولی خب اثرش سنگینه. با اخم نگاهش می‌کنم، اما این‌بار دیگر نتوانستم جلوی لبخندم را کامل بگیرم، یاسین هم متوجه شد و با همان لبخند همیشگی‌اش گفت: - دیدی؟ آخرش خودت لو رفتی. من زیر لب غر زدم: - خیلی اعصاب‌خوردکنی. با چشمانی ریز شده می‌گوید: - و تو خیلی زود نتیجه می‌گیری. شانه‌ای بالا می‌دهم برای این‌که تقصیر را از گردن خود بردارم مستقیم نسبت به او می‌گویم: - اصلاً مقصر تویی که این‌قدر عادی با همه رفتار می‌کنی. با خنده همه چیز را خودش گردن می‌گیرد و بیشتر حرص من را در می‌آورد. - آره، تقصیر من شد، فکر نمی‌کردم روی شوهر اجباریت حساسیت به خرج بدی. - خب هست دیگه! - چشم. از این به بعد وقتی مهمون زن اومد، باید برم با صدای بلند بگم:خانم محترم، لطفاً شایعه نشه، من فقط دارم کابل وصل می‌کنم. من متاهلم! با خنده‌ای ناخواسته، سرم را پایین می‌اندازم، لعنتی، واقعاً بلد است حرصم را دربیاورد و همزمان لبخند هم تحویلم بدهد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- حسی عجیب - وقتی دیدم آوا از جلوی پذیرایی کنار کشید و بی‌آنکه چیزی بگوید و از نگاهش حس عجیبی به من می‌رسید، مستقیم به سمت اتاق من رفت، همان لحظه فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست. اول فکر کردم از شلوغی آدم‌ها و باز و بسته شدن کارتن‌ها کلافه شده و خوشش از آدم‌های جدید نیامده شاید هم ترسیده است. اما نه! آوا از آن آدم‌هایی نبود که فقط با چند وسیله و چند نفر غریبه این‌طور ناگهان ساکت شود و از فضا دوری کند، جنس سکوتش این‌بار فرق داشت انگار دلخور بوده و جور دلخوری‌اش فرق داشت. از آن دلخوری‌هایی بود که اگر آدم خیلی حواسش جمع نباشد، ممکن است اصلاً متوجهش نشود من هم راستش دقیق نمی‌دانستم چرا این‌طور شده و حواسم جمع او شده است. فقط می‌دانستم چیزی شده که باعث این دلخوری شده و او برای مخفی کردنش راهی اتاق من شده است، پشت سرش راهی می‌شوم. نه اینکه بخواهم عمداً سر به سرش بگذارم، اما وقتی اخم‌هایش را دیدم، وقتی آن‌طور ساکت و معترض نگاهم کرد، ناخودآگاه زبانم به شوخی باز شد، انگار باید بخاطر حرف مادرهم که شده حواسم به او باشد. وقتی هم که فهمیدم علت دلخوری‌اش چه بوده، دیگر نه وقت داشتم درست توضیح بدهم، نه دل این را داشتم که خنده‌ام را نگه دارم، فکرش را هم نمی‌کردم او بخواهد بخاطر نزدیکی همسر جواد به من حسادت کند. حقیقتا از حسادت آوا خوشم آمده است، نه از این بابت که ناراحتش کرده‌ام، بلکه از این جهت که برایم عجیب بود، دختری که برای مدتی معین و موقت قرار است همسر اجباری من باشد این‌طور حسادت کرده است. آوا معمولاً احساساتش را این‌قدر زود لو نمی‌داد اما حالا، فقط با دیدن یک زن کنار من، واکنشش آن‌قدر واضح بود که حتی لازم نبود حدس بزنم همه چیز عیان بود. مشکل فقط این بود که هنوز نمی‌فهمیدم دقیقاً چه چیزی در آن صحنه این‌قدر او را حساس کرده است، خود آن دختر؟ صمیمیت ما؟ یا صرفاً این‌که او هنوز نمی‌خواست بپذیرد که قرار نیست تنها باشیم؟! در نگاه اول حتی فکرم سمت این رفت که آوا از دوستان یا کسانی که هم عقیده من هستند بدش می‌آید و وقتی حدس اولیه ام را گفتم و واکنش‌اش را دیدم فهمیدم این‌طور نیست. او فقط حسادتی دخترانه داشت، شبیه یلدا وقتی به بچه‌های یحیی و یسنا بیشتر توجه می‌کردم، جنس این حسادت همان‌طور بود با این تفاوت که یلدا برای من ماندگار است اما حضور آوا در زندگی ام موقت است. سعی کردم با شوخی کردن که نتیجه اش ضربه‌ای بود که در مقابل اش جا خالی دادم، حالش را عوض کنم. او هم به واسطه‌ی همین قهر از اتاق من خوشش آمده و چمدانش را از اتاق کوچک‌تر به آن یکی برد و من هم بعداز آنکه یک دل سیر به خودش و حسادتش خندیدم از اتاق بیرون آمدم. وقتی از اتاق بیرون آمدم، دیدم مهمان‌ها تقریباً کارشان را شروع کرده‌اند و خانه کم‌کم شکل یک مرکز کاری به خودش می‌گیرد. جواد در حال باز کردن بسته‌بندی مانیتور بود و همسرش کیس‌ها را کنار دیوار می‌گذاشت بعد هم با دقت به چیدمان میز نگاه می‌کرد. آوا اما هنوز در اتاق مانده بود، میتوانم از آن سکوت سنگینش بفهمم که دارد با خودش کلنجار می‌رود، شاید شرمنده شده و پشیمان است. همان موقع همسر جواد رو به من کرد و گفت: - آقا یاسین، اگر خوبه، از آوا می‌خوایم بیاد سر سیستم باید کار رمزگشایی رو زودتر شروع کنه. من سرم را به علامت تأیید تکان دادم ولی نمی‌دانم آوا فعلا شرایط انجام این‌کار را دارد یانه اما گفتم: - بهش خودتون بگید بیاد، الان وقتشه شروع کنه. حنانه نگاه کوتاهی به سمت راهرو انداخت و بعد به آرامی به سمت اتاق من رفت و در را پشت سرش بست، دقایقی بعد در باز شد و آوا با همان حالت نه‌چندان راضی‌اش بیرون آمد. از همان نگاه اول معلوم بود هنوز ته دلش با من قهر است، یا دست‌کم از چیزی که فکر کرده بود، خجالت می‌کشد. دلیلی برای قهرش وجود نداشته است، چرا باید در مقابل من این‌قدر حساسیت بخرج بدهد! حنانه لبخند کوچکی زد و مستقیم سر اصل مطلب رفت: - آوا خانم؟ آوا با تعلل و بی‌میلی پاسخ داد: - بله؟ حنانه با لحنی آرام گفت: - من باید یه چیز مهم بهت بگم، یکی از سیستم‌ها قراره در اختیار تو باشه برای کمک کردن به ما! آوا جای این‌که جوابی به او بدهد، نگاهش را سمت من روانه کرد که بی‌تفاوت روی مبل جای گرفته ام و به جواد خیره شده ام. حنانه با صبوری ادامه می‌دهد: - روی اون سیستم، یه سری اطلاعات رمزگذاری شده هست که باید رمزگشایی بشن، رمز ها دست شماست درسته؟! آوا با تردید می‌گوید: - یعنی من باید باهاش کار کنم؟ حنانه سری به تایید تکان می‌دهد و می‌گوید:
- دقیقاً همین‌طوره، باید شما باهاش کار کنی. آوا کلافه می‌پرسد: - و بعدش چی میشه؟! حنانه شبیه یک آموزگاری که با صبوری با شاگردش صحبت می‌کند، ادامه می‌دهد: - بعدش اطلاعات رو در اختیار ما می‌ذاری، ما فقط می‌خوایم مطمئن بشیم چیزی از دست نمی‌ره. آوا ابروهایش را کمی بالا انداخت، این‌بار نه از حسادت، بلکه از جدیت موضوع و آن‌که فهمید آن اطلاعات واقعا برای ما مهم است. حنانه ادامه داد: - کارش حساسه، برای همین هم ترجیح دادیم خودت انجامش بدی، بهتراز هرکسی می‌دونی باید چی‌کار کنی فقط حواست باشه که جز اینا کارهای دیگه ایم هست. - اصلا چرا من؟! رمز هارو بهتون میدم! از این هول زدگی تعجب می‌کنم، گفته بود می‌خواهد همکار ما باشد و حالا پشیمان شده است. - چون هم دقیق کار می‌کنی، هم به ساختار این مدل سیستم‌ها آشنایی داری هم برای ما و دشمن مهمی! سکوت آوا عجیب است، اگر مخاطب‌اش من بودم قطعا به بحث می‌رسید. - و چون لازم داریم کسی باشه که وسط شلوغی، حواسش پرت نشه. آن‌جا بود که لبخند محوی روی لبم نشست، این جمله را که شنیدم، تقریباً مطمئن شدم منظورش فقط مهارت آوا نیست و نمی‌خواهند از او استفاده ابزاری کنند. آوا هم متوجه شد، چون نگاهش به سمت من چرخید، فقط برای یک لحظه، اما همان نگاه کوتاه کافی بود تا بفهمم هنوز هم کمی از دست من دلخور است، نمی‌دانم چرا بیخیال نمی‌شود. حنانه یکی از صندلی‌ها را عقب کشید و با لحنی آرام اما جدی گفت: - اگه موافقی، همین الان می‌تونیم شروع کنیم. من سیستم رو آماده می‌کنم، تو فقط بیا و ببین چی لازم داری. من از روی مبل به آن‌ها نگاه می‌کنم و چیزی درونم می‌گفت این ماجرا تازه اول راه است. آوا هنوز هیچ‌چیز را درست هضم نکرده است؛ نه ماجرای ازدواجمان را، نه حسادت خودش را، نه کار جدیدی را که قرار است انجام بدهد. و من، برخلاف ظاهر خونسردم، خیلی خوب می‌فهمم این موقعیت قرار نیست به همین سادگی تمام شود.
جواد از مقابل سیستم‌ها کنار می‌آید و حنانه با لبخندی که سعی دارد آرام‌بخش باشد، آوا را پشت مانیتور می‌نشاند. من چند متر عقب‌تر، آرنج‌هایم را روی زانوهایم گره کرده‌ام و به آوا خیره میشوم. شبیه به ماشینِ پیچیده‌ای است که قطعاتش را باز کرده باشند؛ گیج، سردرگم و تهی مانیتور را نگاه می‌کند، اما انگار هیچ‌چیز نمی‌بیند. حنانه با حوصله، مرحله به مرحله برایش توضیح می‌دهد و من، از گوشه‌ی چشم، جواد را می‌بینم که با لبخندی شیطنت‌آمیز و نگاهی که بوی دردسر می‌دهد، به سمتم می‌آید. جواد از آن نیروهای پرانرژی ماست که اگر سوژه‌ای پیدا کند، تا استخوانش را نکند، رهایش نمی‌کند. فلش در کیس جا می‌خورد. حنانه فایل را باز می‌کند و نگاهش مثل یک تازیانه به آوا می‌خورد: - خب آوا خانم، شروع کن! لرزش دستانش از همان فاصله‌ی چند متری هم پیداست، لبه‌ی میز را چنان محکم چنگ زده که بند انگشتانش سفید شده است. برای اینکه از تیررس نگاه‌ها فرار کند، شالش را با وسواس روی سرش جلوتر می‌کشد؛ انگار بخواهد دیواری بین خودش و ما بکشد. موس را لمس می‌کند، اما انگار پلاستیک سردی را در دست گرفته باشد اما باید کدها را با رمزها مطابقت بدهد. صفحه‌ی مانیتور را با مکث و تردید بالا و پایین می‌کند که ناگهان سرش را سمت حنانه می‌چرخاند. مردمک‌هایش در حدقه می‌لرزند؛ وحشتی غریزی که سعی می‌کند پشت چهره‌ای بی‌حالت پنهان کند: - میشه... میشه بهم کاغذ و خودکار بدین؟ حنانه با آن لطافت کنترل‌شده‌اش، دفتر و خودکار را پیش رویش می‌گذارد. انگشتان آوا هنگام گرفتن خودکار چنان می‌لرزد که چند بار از دستش رها می‌شود. برایم عجیب است؛ چطور یک انسان می‌تواند رمزهایی به آن پیچیدگی را در حافظه‌اش حبس کند؟ مگر مغز چقدر ظرفیت دارد؟ برای اینکه این سکوت خفقان‌آور را بشکنم و شاید کمی از فشار روی شانه‌هایش کم کنم، می‌پرسم: - آوا... رمزها رو حفظ کردی؟ سرش را با کندی عجیبی به سمتم می‌چرخاند. دستش روی کاغذ خالی سفید، بی‌حرکت می‌ماند. تردید در چشم‌هایش موج می‌زند؛ انگار می‌ترسد حتی حرف زدن هم برایش گران تمام شود، سری به تأیید تکان می‌دهم. نمی‌خواهم در همین ابتدای کار، عرصه را برایش تنگ کنم. - خیلی خوبه. ادامه بده. او دوباره به مانیتور خیره می‌شود و این‌بار، با سرعتی که انگار از چیزی در حال فرار باشد، شروع به نوشتن می‌کند. حنانه برای اینکه فضا را برایش سبک‌تر کند، بلند می‌شود و به سمتم می‌آید: - آقا یاسین، کدوم اتاق برای من و آقا جواده؟ با دست به انتهای راهرو اشاره می‌کنم: - اتاق آخری. همونی که ازش میز رو آوردیم. جواد بلافاصله پیش‌قدم می‌شود و چمدان‌ها را به سمت اتاق می‌برد، صدای پچ‌پچ‌شان در راهرو می‌پیچد، اما من مسحور سکوت مرگبار فضا و نوک خودکاری شده‌ام که بی‌وقفه روی کاغذ می‌دود. صدای ویبره‌ی گوشی‌ام روی میز عسلی، مثل شلیک یک گلوله سکوت را می‌شکند. برای اینکه تمرکز آوا بهم نخورد، گوشی را می‌قاپم و به اتاق می‌روم. تماس را وصل می‌کنم. - سلام سینا. چیشده؟ صدای سینا از پشت خط مضطرب است: - سلام آقا یاسین. آقا، اینا گیر دادن! میگن حتماً باید آوا رو ببینن. میگن با هیچ‌کس دیگه راضی به حرف زدن نیستن. خونم به جوش می‌آید، انگشتانم را در موهایم فرو می‌برم و ریشه‌هایش را می‌کشم. فرستادن آوا به میان دهان شیران گرسنه، حکم خودکشی دارد، آن‌ها می‌خواهند بفهمند چه مقدار از اطلاعات لو رفته و یا در آن لپ‌تاپ لعنتی چه بوده است. اگر حقیقت را بفهمند، آوا را حذف می‌کنند. باید زمان بخرم، نباید آوا از دست برود! نفس عمیقی می‌کشم و با صدایی که سعی می‌کنم مقتدر باشد، می‌گویم: - سینا، تحت هیچ شرایطی آوا رو برای ملاقات نمی‌فرستیم. هرطوری شده بپیچونشون. من تا دو ساعت دیگه، نهایتاً تا آخرشب، بخشی از اطلاعات رو می‌رسونم دستتون. صدای تعجب سینا در گوشی می‌پیچد: - اطلاعات رو پیدا کردین؟! - دست آواست. قبول کرده بخش‌بخش تحویل بده. نگران نباش، تا قبل موعد به دستتون می‌رسه. لحن سینا ناگهان از ترس به شوقی عجیب تغییر می‌کند؛ قولی می‌دهد و تماس را قطع می‌کند. گوشی را پایین می‌آورم، اما دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد، چیزی در این معامله درست نیست. گوشی را توی جیب‌ام می‌گذارم و به ساعت کوچک روی دیوار نگاه می‌کنم، ساعت شش عصر را نشان می‌دهد و باید برای آوردن وسایل ام به خانه پدر بروم. از اتاق بیرون می‌روم، کتم را از روی مبل برمی‌دارم و به سمت در می‌روم که صدای آوا به گوشم می‌رسد. - یاسین کجا میری؟! درمیانه‌ی راهروی ورودی سمتش برمی‌گردم. - میرم وسایل‌ام رو از خونه بابا اینا بیارم، اگه کاری بود به خانم جواد بگو. سری به تایید تکان می‌دهد و من از خانه بیرون می‌آیم.
- فکرش را هم نمی‌کردم یک روز برای رمزگشایی از این کدها، که آن ساعت‌های نفس‌گیر را برای به چنگ آوردن‌شان گذرانده بودم، تا این حد به مرز فروپاشی برسم. نوک انگشتانم از سرما یخ‌زده بود، اما کف دست‌هایم... خدای من، انگار در کوره می‌سوزند. خودکار پلاستیکی در چنگ عرق‌کرده‌ام لیز می‌خورد، کاغذ زیر دستم از رطوبت کف دستانم نم‌کشیده و چروک شده است؛ با هر حرکتی می‌ترسم جوهر آبی نوشته‌ها پخش شود و تمام آن زحمت شبانه، در یک آن محو شود. یاسین برای برداشتن وسایلش به خانه‌ی پدری رفته بود و من مانده‌ام در سکوتی که مثل یک موجود زنده، در و دیوار خانه را خفه کرده است. حنانه و همسرش، هنوز در اتاق حضور دارند، حضورشان مثل یک سایه‌ی شوم روی دیوارهای راهرو سنگینی می‌کند. نمی‌دانم چرا در اتاق ماندگار شده‌اند؛ شاید از من معذب‌تر بودند، یا شاید هم... نه، نباید به چیزی فکر کنم. رمزها را با وسواسی بیمارگونه از روی مانیتور بازنویسی می‌کنم، هر خط را سه بار چک می‌کردم و بعد سراغ بعدی می‌روم. این وسواس لعنتی، صدای قلبم است که با هر ضربه، توی گوش‌هایم می‌کوبد، پنجه‌ی پای چپم بی‌اختیار روی زمین ضرب میگیرد؛ یک ریتم عصبی و بی‌قرار که نمی‌توانم متوقفش کنم. اطلاعات اتفاق دی‌ماه کوهی از داده‌های تاریک است، هر بار که سرم را برای چک کردن ساعت دیواری بالا می‌آورم، عقربه‌ها مثل دشنه‌هایی تیز به سمتم پرتاب می‌شوند، زمان با سرعتی غیرطبیعی می‌گذرد. خطِ آخر را که رمزگشایی کردم و روی کاغذ نشاندم، صدای ناگهانی و گوش‌خراش آیفون در فضای سنگی خانه پیچید. چنان از جا پریدم که انگار به من شوک الکتریکی وارد شده باشد، دستانم را پشت سرم میبرم و کش میدهم تا بلکه گرفتگی عضلات کمرم کمی باز شود. حنانه برای باز کردن در رفت، چادر مشکی سنگین‌اش را عوض کرده و حالا یک چادر روشن مدل‌دار به سر دارد؛ نگاه ام که می‌کند، لبخند کمرنگی میزنم، اما انگار لب‌هایم خشک شده‌اند و کش نمی‌آیند. حنانه کنارم ایستاد، صدایش در آن سکوت سنگین، مثل شکستن یک شاخه‌ی خشک است: - خب آوا جان، تموم شد؟! کاغذ را به سمتش میگیرم، بی‌آنکه نگاهم را از در بگیرم: - آره، تموم شد. یاسین بود؟ نگاه حنانه به در ورودی که همسرش سد راهش شده بود، گره خورد. - نه آقا سیناست، فقط باید صبرکنیم آقا یاسین بیاد بعد رمز هارو بهش بدیم. همسرش با اشارات تند دست، مانع از باز شدنِ در شد و با صدایی که سعی می‌کرد بم و آرام باشد، گفت: - نه، الان چیزی بهش نمی‌دیم. برو داخل اتاق حنانه. آوا خانم، شما هم برو. سرم را به نشانه‌ی اطاعت تکان دادم. همراه حنانه وارد راهرو شدم، سکوت حاکم بر خانه، حالا با صدای خنده‌های ساختگی و بگو مگوهای دوستانه‌ی آن دو در پذیرایی، شکسته‌تر و غریبه‌تر شده است. ساعت از نه شب گذشته است. سه ساعت... سه ساعت است که یاسین رفته است، در آن خانه، نه تلفنی دیدم و نه شماره‌ای از او دارم که بخواهم تماس بگیرم، فعلا هم در اتاق حبس شده ام. تارهای عصبی بدنم مثل سیم‌های ساز کوک‌نشده، مدام منبسط و منقبض می‌شوند. وارد اتاقم میشوم و خودم را روی تخت می‌اندازم، به سقف سفید خیره میشوم و پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم؛ چشمانم از فشار تماشای نور مانیتور، انگار با خرده‌شیشه پر شده‌اند. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت، اما همین که خواستم پلک‌هایم را روی هم بگذارم، صدای چرخش لولای در، مثل صدای شکستن استخوان، سکوت اتاق را درید. هول‌زده نیم‌خیز میشوم، کسی بی‌اجازه وارد شده است، بی‌هیچ در زدنی! در اتاق یک زن، حریم امنِ اوست، اما این غریبه، این حریم را با لگد درهم شکسته بود. با دیدن مردی که مقابلم ایستاده است، خون در رگ‌هایم یخ می‌بندد، از نظر پوشش و محاسن، به یاسین و همسر حنانه شباهت دارد، اما در چشمانش چیزی هست که ترس را در استخوان‌هایم کاشت؛ برقی سرد، حیوانی و بی‌رحم که با هیچ‌کدامشان همخوانی نداشت. خواستم دهان باز کنم و با خشم اعتراض کنم، اما او پیش‌دستی کرد، با سرعتی که مغزم فرصت تحلیلش را نداشت، به سمتم هجوم آورد، سایه‌اش تمام فضای اتاق را گرفت. درست در چند سانتی‌متری‌ام ایستاد و انگشت اشاره‌اش را روی لبانش گذاشت. در آن فضای تنگ، بوی سردتندی از بدنش بلند شد که نفسم را بند آورد، حکمش سکوت است، اما چشمانش... چشمانش خبر از فاجعه‌ای می‌داد که درست همین‌جا، در همین اتاق، در حال رقم خوردن است.
نفس در سینه‌ام حبس می‌شود ودهانم از ترس خشک می‌شود، سایه‌اش سنگین‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم؛ انگار دیوارهای اتاق عقب می‌روند تا او بزرگ‌تر و مسلط‌تر به نظر برسد. عطر سرد و تندش، بوی فلز زنگ‌زده و سرما، مجاری تنفسی‌ام را می‌سوزاند، او یک قدم دیگر به جلو برمی‌دارد، آن‌قدر نزدیک که گرمای نفس‌های کوتاهش را روی گونه‌ام حس می‌کنم. انگشت اشاره‌اش را با تندی از روی لبانش برمی‌دارد و روی گلوی من می‌گذارد؛ فشاری خفیف، اما سرد و بی‌رحم که پیامش واضح است: - یک کلمه حرف بزنی، میفرستمت پیش برادرت! صدایش مثل کشیده شدنِ سنگ روی شیشه، خش‌دار و آرام است: - هیچ‌کس نباید بفهمه من تورو دیدم، اگه جیک بزنی، حتی فرصت نمی‌کنی بفهمی چی به سرت اومده. قلبم می‌خواهد قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد و بیرون بپرد، در میان این ترس مبهم حالا خیال این‌که برادرم کجاست ذهنم را درگیر می‌کند. دستانم را پشت سرم روی لبه‌ی تخت فشار می‌دهم تا لرزش آشکار انگشتانم را پنهان کنم، با صدایی که به سختی از گلویم بیرون می‌خزد، می‌پرسم: - تو... تو کی هستی؟ چرا این‌جایی؟ مرد پوزخندی می‌زند که فقط در گوشه‌ی چشمان بی‌روحش منعکس می‌شود. دستانش را به سمت کاغذی که خیال میکند اطلاعات رمزگشایی شده است و روی پاتختی افتاده، دراز می‌کند. با دیدن حرکتش، تمام هوش و حواسم به کار می‌افتد، قبل از اینکه دستش به کاغذ برسد، آن را از لبه‌ی پاتختی می‌قاپم و به سینه‌ام می‌چسبانم. چشمانش در یک لحظه تغییر می‌کند؛ برقی از خشم و جنون در سیاهی نگاهش می‌دود. با صدایی که حالا کنترلش را از دست داده، می‌غرد: - احمق! کاغذ رو بده به من، با اعصابم بازی نکن آوا. سرم را به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهم، نفسم بریده‌بریده است، اما نگاهم را از او نمی‌دزدم، باز هم درد در سینه‌ام ریشه می‌دواند و به جانم میوفتد. با صدایی عصبی می‌گوید: - اطلاعات رمزگشایی شده رو به من بده، نباید اونا به دست یاسین برسه. با صدایی که سعی می‌کنم نلرزد، دروغی که تنها سلاح فعلی‌ام است را به زبان می‌آورم: - ندارمش... دیر اومدی. اون رو... اون رو به یاسین دادم. فضا ناگهان یخ می‌زند، مرد خشکش می‌زند انگار این جمله مثل یک شوک عصبی عمل می‌کند؛ چند لحظه با ناباوری نگاهم می‌کند و بعد، با خشم از جا می‌پرد، چنان سریع که اتاق دور سرم می‌چرخد. با مشت روی کمد کنار تخت می‌کوبد؛ صدای برخورد استخوانش با چوب، آرام است مشخص است که نمی‌خواهد حنانه و‌همسرش متوجه شوند. کلافه و عصبی، دستش را لای موهایش می‌کشد و با قدم‌های بلند، مثل یک حیوان در قفس، دور اتاق می‌چرخد. سایه‌اش روی سقف و دیوارها به رقص درمی‌آید، نمی‌دانم چرا دیوانه شده است! دوباره به سمتم می‌چرخد، صورتش از شدت خشم سرخ شده و رگ‌های گردنش بیرون زده‌اند، با صدایی که حالا فریادی است که سعی در خفه کردنش دارد، می‌گوید: - یاسین؟ یاسین کجاست؟ داری دروغ میگی... تو هنوز اون اطلاعات رو داری! یاسین چند ساعت پیش خودش به من گفت که اطلاعات رو یک‌جا بهش ندادی. فکرش را نمی‌کردم یک مرد با ظاهری که شبیه به یاسین و جواد است، این‌طور سمت من حمله کند و چیزی را بخواهد که به راحتی می‌تواند از یاسین بگیرد. او دوباره به سمت من خیز برمی‌دارد، دستش را به سمت کاغذ روی سینه‌ام دراز می‌کند. دستانم به لرزه افتاده‌اند. - اون اطلاعات... مال منه، باید بهم بدیش، همین حالا! اگه فکر کردی می‌تونی من رو بازی بدی، بدترین اشتباه زندگیت رو کردی. اون برگه‌ رو بده به من! برای بار دوم است که در چنگ این افراد اسیر شده ام، بار قبلی قربانی اش پدرم شد و حالا نمی‌دانم حضور او در این اتاق قرار است چه قربانی‌ای داشته باشد. دهانم برای حرف زدن باز می‌شود، کاغذ زیر دستانم مچاله شده که از زیر آستین لباسش خنجری تیز بیرون می‌آید. برق روی خنجر نفس‌ام را می‌برد، می‌خواستم فریاد بزنم، حنانه را یا همسرش را صدا بزنم اما او به قصد سرکوب همین اقدام من خنجر را نشانم می‌دهد. چشمم را از خنجر می‌گیرم و به سمت چشمان وحشی اش می‌برم که صدای جواد می‌آید، به حنانه می‌گوید که پیش من بیاید اما انگار حنانه مقاومت می‌کند.
جاسوس رو شناختید🤏👀 https://6w9.ir/Harf_11173826 نظراتتون🦋✨
💬 | متن پیام: https://eitaa.com/Sselenne/12563 از سینا انتظار نداشتممممم قلبممم شکستتتت😭😭😭 یاسین عزیزم گرگ در لباس میش کنارت بودهه😭😭😭 _فاطمه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ از رگ گردن نزدیکتر🙂🤌
💬 | متن پیام: وای عطرینننننن....من چند تا پارت رو جا موندمممممم...اصلا نمی دونم چه خبرههههه😂😭😭😭😭😭😭😭💔 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پارت چندیییی
💬 | متن پیام: عطرین دو پارت بده🫣 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ دوتا🥲😂