#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وسوم
نفس در سینهام حبس میشود ودهانم از ترس خشک میشود، سایهاش سنگینتر از آن چیزی است که تصور میکردم؛ انگار دیوارهای اتاق عقب میروند تا او بزرگتر و مسلطتر به نظر برسد.
عطر سرد و تندش، بوی فلز زنگزده و سرما، مجاری تنفسیام را میسوزاند، او یک قدم دیگر به جلو برمیدارد، آنقدر نزدیک که گرمای نفسهای کوتاهش را روی گونهام حس میکنم.
انگشت اشارهاش را با تندی از روی لبانش برمیدارد و روی گلوی من میگذارد؛ فشاری خفیف، اما سرد و بیرحم که پیامش واضح است:
- یک کلمه حرف بزنی، میفرستمت پیش برادرت!
صدایش مثل کشیده شدنِ سنگ روی شیشه، خشدار و آرام است:
- هیچکس نباید بفهمه من تورو دیدم، اگه جیک بزنی، حتی فرصت نمیکنی بفهمی چی به سرت اومده.
قلبم میخواهد قفسهی سینهام را بشکافد و بیرون بپرد، در میان این ترس مبهم حالا خیال اینکه برادرم کجاست ذهنم را درگیر میکند.
دستانم را پشت سرم روی لبهی تخت فشار میدهم تا لرزش آشکار انگشتانم را پنهان کنم، با صدایی که به سختی از گلویم بیرون میخزد، میپرسم:
- تو... تو کی هستی؟ چرا اینجایی؟
مرد پوزخندی میزند که فقط در گوشهی چشمان بیروحش منعکس میشود. دستانش را به سمت کاغذی که خیال میکند اطلاعات رمزگشایی شده است و روی پاتختی افتاده، دراز میکند.
با دیدن حرکتش، تمام هوش و حواسم به کار میافتد، قبل از اینکه دستش به کاغذ برسد، آن را از لبهی پاتختی میقاپم و به سینهام میچسبانم.
چشمانش در یک لحظه تغییر میکند؛ برقی از خشم و جنون در سیاهی نگاهش میدود. با صدایی که حالا کنترلش را از دست داده، میغرد:
- احمق! کاغذ رو بده به من، با اعصابم بازی نکن آوا.
سرم را به نشانهی نفی تکان میدهم، نفسم بریدهبریده است، اما نگاهم را از او نمیدزدم، باز هم درد در سینهام ریشه میدواند و به جانم میوفتد.
با صدایی عصبی میگوید:
- اطلاعات رمزگشایی شده رو به من بده، نباید اونا به دست یاسین برسه.
با صدایی که سعی میکنم نلرزد، دروغی که تنها سلاح فعلیام است را به زبان میآورم:
- ندارمش... دیر اومدی. اون رو... اون رو به یاسین دادم.
فضا ناگهان یخ میزند، مرد خشکش میزند انگار این جمله مثل یک شوک عصبی عمل میکند؛ چند لحظه با ناباوری نگاهم میکند و بعد، با خشم از جا میپرد، چنان سریع که اتاق دور سرم میچرخد.
با مشت روی کمد کنار تخت میکوبد؛ صدای برخورد استخوانش با چوب، آرام است مشخص است که نمیخواهد حنانه وهمسرش متوجه شوند.
کلافه و عصبی، دستش را لای موهایش میکشد و با قدمهای بلند، مثل یک حیوان در قفس، دور اتاق میچرخد. سایهاش روی سقف و دیوارها به رقص درمیآید، نمیدانم چرا دیوانه شده است!
دوباره به سمتم میچرخد، صورتش از شدت خشم سرخ شده و رگهای گردنش بیرون زدهاند، با صدایی که حالا فریادی است که سعی در خفه کردنش دارد، میگوید:
- یاسین؟ یاسین کجاست؟ داری دروغ میگی... تو هنوز اون اطلاعات رو داری!
یاسین چند ساعت پیش خودش به من گفت که اطلاعات رو یکجا بهش ندادی.
فکرش را نمیکردم یک مرد با ظاهری که شبیه به یاسین و جواد است، اینطور سمت من حمله کند و چیزی را بخواهد که به راحتی میتواند از یاسین بگیرد.
او دوباره به سمت من خیز برمیدارد، دستش را به سمت کاغذ روی سینهام دراز میکند. دستانم به لرزه افتادهاند.
- اون اطلاعات... مال منه، باید بهم بدیش، همین حالا! اگه فکر کردی میتونی من رو بازی بدی، بدترین اشتباه زندگیت رو کردی. اون برگه رو بده به من!
برای بار دوم است که در چنگ این افراد اسیر شده ام، بار قبلی قربانی اش پدرم شد و حالا نمیدانم حضور او در این اتاق قرار است چه قربانیای داشته باشد.
دهانم برای حرف زدن باز میشود، کاغذ زیر دستانم مچاله شده که از زیر آستین لباسش خنجری تیز بیرون میآید.
برق روی خنجر نفسام را میبرد، میخواستم فریاد بزنم، حنانه را یا همسرش را صدا بزنم اما او به قصد سرکوب همین اقدام من خنجر را نشانم میدهد.
چشمم را از خنجر میگیرم و به سمت چشمان وحشی اش میبرم که صدای جواد میآید، به حنانه میگوید که پیش من بیاید اما انگار حنانه مقاومت میکند.
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Sselenne/12563
از سینا انتظار نداشتممممم قلبممم شکستتتت😭😭😭
یاسین عزیزم گرگ در لباس میش کنارت بودهه😭😭😭
_فاطمه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از رگ گردن نزدیکتر🙂🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
وای عطرینننننن....من چند تا پارت رو جا موندمممممم...اصلا نمی دونم چه خبرههههه😂😭😭😭😭😭😭😭💔
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پارت چندیییی
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
عطرین جان میخای یه پارت دیگه بدی؟چه ساعتیییی
یه سوال من تازه شروع به خوندن کردم، پارت گذاری تایم خاصی داره؟
آقااا یاسین چرا نمیرسه پسسس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ساعت مشخصی نیست ولی توی روز دو یا سه نوبت میدم🥲
میرسه ولی دیر😔🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
توروخدا یه پارت دیگه هم بده امشب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حتماا
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
عطرین لطفاً یک یا دو پارت بده خیلی جالب شده♥️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چشم🥲
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وچهارم
مرد که زمان را کم میبیند، با حرکتی برقآسا و خشن، کاغذ را از چنگم بیرون میکشد، ناخنهایش پوست دستم را خراش میدهد و من فقط میتوانم دندانهایم را روی هم بفشارم تا فریادی از دهانم خارج نشود.
او با ولع کاغذ را باز میکند، چشمانش روی خطوط میدود اما ناگهان حرکتش متوقف میشود.
سکوتِ اتاق سنگینتر میشود، انگار نفس هم نمیکشد، او کاغذ را باز میکند، دوبار با دقتی بیمارگونه آن را زیر نور لامپ چک میکند.
کاغذ سفید است؛ کاملاً سفید و خالی و من حتی نمیدانم چرا برای برداشتن آن اقدام کردم و اورا جری تر کرده ام.
نیشخند پیروزمندانهای که در گوشهی لبهایم مینشیند، احتمالا تنها چیزی است که او را تا مرز انفجار میبرد.
در همان لحظه که کاغذ خالی را میبیند، ذهنم با سرعتی غیرطبیعی به چند دقیقن قبل برمیگردد؛ به آن لحظهای که حنانه با چادر رنگی کنارم ایستاده بود و از من، کاغذ اصلی را که رمز گشایی کد ها بود گرفت و با خودش به اتاقشان برد.
بله، اطلاعات حالا توی دستهای حنانه است، جایی که هیچکس دیگر انتظارش را ندارد و نمیداند.
صدای سنگین باز شدن در اصلی خانه و قدمهایی آشنا در راهرو میپیچد، صدای یاسین است و جوادی که برای استقبال از او به پذیرایی میرود.
مرد روبروی من، که تا یک ثانیه پیش قصد داشت مرا تکهتکه کند، حالا مثل گربهای که گیر افتاده باشد، خشکش میزند.
رنگ از صورتش میپرد، خنجر را در آستین اش فرو میبرد نگاهش بین در اتاق و پنجره میچرخد.
با خشم فروخوردهای به سمتم خم میشود، لبهایش را کنار گوشم میچسباند و با صدای بم و لرزانی که بوی تهدید میدهد، زمزمه میکند:
- اگه بفهمم یه کلمه بهش گفتی، اگه بفهمم کسی از این ماجرا بویی برده، اونوقت دیگه حتی دیوارها هم نمیتونن صداتو به کسی برسونن.
فلشمموری سرد و فلزی را با فشار توی مشتم میچپاند، انگشتانم دور بدنهی سرد آن جمع میشوند.
- تا نیم ساعت دیگه، اطلاعاتی که دزدیدی رو میخوام، این فلش رو پر میکنی از پنجره بیرون میاندازی! حواست باشه، آوا... بازی با من، ته نداره.
او به سرعت به سمت در میرود، اما قبل از خروج، لرزش دستش را با صاف کردن یقهی پیراهنش پنهان میکند.
به محض اینکه پایش را از اتاق بیرون میگذارد، نفس حبس شده ام بالا میآید، اتاق خنک است اما تن من از گرما گر گرفته است، از لای درِ نیمهباز نگاهش میکنم.
او حالا دیگر آن حیوان درنده نیست؛ قامتش را صاف میکند، چهرهاش را به آرامشی ساختگی و دوستانه تغییر میدهد و با همان شمایل مردی که به یاسین شبیه است، وارد پذیرایی میشود.
صدای خندهاش را میشنوم، صدایی که حالا برایم مثل صدای برخورد کارد روی استخوان است:
- سلام آقا یاسین.
یاسین، بیخبر از همه جا، با همان لبخند همیشگی جوابش را میدهد و صدای صمیمیشان در فضا میپیچد.
انگار همه چیز عادی است؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، یاسین با دست باز به سمت مرد میرود تا با او دست بدهد، همان یاسینی که حتماً الان فکر میکند با یک دوست قدیمی و همکار طرف است.
دستم را روی سینهام میگذارم، تپش قلبم هنوز مثل پتک توی سرم میکوبد، چطور میتوانند اینقدر خوب نقش بازی کنند؟
آن مرد، با همان لبخند فریبنده، به سمت یاسین میرود و من از لای در، تنها چیزی که میبینم، دنیایی است که دارد دور یاسین آوار میشود و او، در بیخبری مطلق، دارد به آوار زندگیاش لبخند میزند.
آرام از روی تخت تن بیحس شده ام را جدا میکنم، دست به دیوار میگیرم و از راهرو بیرون میروم.
یاسین وقتی من را میبیند، می دانم از چهرهی رنگ پریده ام تعجب میکند و آن نگاه آراماش ناگهان به یک طوفان تبدیل میشود.
انگار آن مرد برای هم یاسین هم جواد یک مزاحم است که فقط کاغذ نوشته شده توسط من را دستش میدهند و زود از خانه بیرون میفرستندش.
مرد که انگار گنج گرانقیمتی را به دست آورده است، با لبخندی عریض از خانه بیرون میرود و در نگاه آخر برای من خط و نشان میکشد.
به محض بسته شدن در پشت سرش، یاسین سمت من میآید.
- چرا رنگت پریده؟! سینا توی اتاق تو چیکار میکرد؟!
فکر نمیکردم حواسش اینقدر به شرایط بوده باشد، اما او از همه دقیق تراست.
با صورتی که عرق سرد رویش نشسته و چشمانی که از ترس به سختی باز هستند، روی مبل مینشینم.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وپنجم
-
اولین قدم را که در خانهی پدر برداشتم، خانم سادات سراغ آوا و رفتارم با اورا گرفت، سعی کردم با شوخی و خنده مطمئن اش کنم که شرایط تحت کنترل است.
وسایل ام را جمع کرده و کنار پلهها گذاشته بود، برای برداشتنشان جلو رفتم که صدای آیفون آمد، منتظر مهمان نبودند و پدر هم برای آمدن کلید داشت و قطعا که آیفون را نمیزد.
یلدا مقابل آیفون ایستاد و بعد سرش را سمت ما چرخاند.
- آبجی یسناست!
این را گفت و بعدهم در را باز کرد، استرس و اضطراب اینکه طبیعتا میپرسند چرا وسایل من جمع شده است در جانم ریشه دواند.
مضطرب به مادر نگاه کردم که به وسایل اشاره کرد و گفت:
- ببرشون کتابخونه، برو یاسین حلقه ات هم دربیار!
میدانم وقتی یسنا این ساعت از روز میآید، برای شام آمده و به یکی یا دوساعت رضایت نمیدهند اما من هم به آوا وعدهی برگشتن دادهام.
وسایل را در اتاقی که دیشب آوا در آن خوابیده بود میگذارم، هنوز عطر شیریناش در اتاق وجود دارد و راحت میشود آن را احساس کرد.
حلقه را از انگشت درمیاورم و در جیب ام میگذارم، به پذیرایی برمیگردم، یسنا با دوقلوهایش آمده و با مادر به صمیمیت سلام و احوالپرسی میکند.
یادم نمیآید دقیقا کی آخرین بار بچهها را دیدهام و به محض دیدن من با ذوق سمتم میدوند، آغوش برایشان باز میکنم و هردو دختر را بغل میکنم.
هنوز کاپشنهای کوچک و شال و کلاهشان را درنیاورده اند، لپهای کوچکشان از سرما سرخ شده اما لب هایشان به لبخندی شیرین مزین است.
بچه به بغل با یسنا هم صحبت میکنم، مثل همیشه از نبودن هایم و ندیدن هایم گله دارد، نمیداند هنوز برادرش در چه شرایطی اسیر شده و فقط از دلتنگی های خواهرانه اش میگوید.
دلیل آمدنشان را دلتنگی بچهها بیان میکند اما من که میدانم، وقتی همسرش به عنوان پزشک با گروه های جهادی به مناطق محروم میرود او توانایی تنهایی خانه ماندن ندارد و به خانهی پدر میآید.
مادر برای تهیهی شام به آشپزخانه میرود و من دل و ذهنم مشغول این میشود که چطور باید از اینجا بیرون بروم.
مادر شام را تدارک میبیند و من هم با تمام بیقراری و دلواپسی ای که دارم مجبور به ماندن میشوم، بعداز خوردن شام بچهها بهانه میگیرند که شب بمانند.
مادر و پدر هم اصرار میکنند و اینطور که معلوم میشود، یسنا میماند و من باید هرچه زودتر از این شرایط بگریزم.
به بهانهی تماس جواد که میگوید نوشتن رمزها تمام شده است از خونه بیرون میآیم و هرطور شده خود را به خانه میرسانم.
موتور را در پارکینگ میگذارم و با آسانسور به طبقه سوم میروم، خیالم راحت است که جواد و همسرش حواسشان هست و مراقب آوا هستند البته این خیال راحت زیاد دوامی ندارد.
مقابل در واحد که میرسم، بدون اینکه در بزنم جواد در را باز میکند و کنار میایستد.
- یاسین، سینا اومده!
با چشمانی که رنگ سوال و تعجب به خود گرفته وارد میشوم و در را پشت سرم میبندم، همراه جواد وارد پذیرایی میشوم اما خبری از کسی نیست.
- کجاست؟!
نگاهش تا انتهای راهروی اتاقها میدود و میگوید:
- رفت توی اتاق دومی نماز بخونه.
متعجب تراز قبل نگاهش میکنم، اگر آوا در آن اتاق باشد چرا سینا باید آن جارا برای خواندن نماز انتخاب کند؟!
قلبم ناخداگاه در گلویم نبض میگیرد که در باز میشود و سینا بیرون میآید، سعی میکنم نگرانی ام را مخفی کنم و با او به خوبی سلام و احوالپرسی کنم.
جواد هم کاغذ رمزگشایی شده را دستش میدهد و او شبیه کسی که گنج خواستهاش را بدست آورده، با لبی خندان از خانه بیرون میرود.
قبل از رفتن او، دلیل اینکه نخواستم بیشتر بماند حال آوا بود! این چهرهی رنگ پریده اثر یک رمزگشایی ساده نیست.
نگران حال اش به تو چشم میدوزم که روی مبل مینشیند، چرا باید سینا وارد اتاق او شده باشد؟!
ا