💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Sselenne/12563
از سینا انتظار نداشتممممم قلبممم شکستتتت😭😭😭
یاسین عزیزم گرگ در لباس میش کنارت بودهه😭😭😭
_فاطمه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از رگ گردن نزدیکتر🙂🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
وای عطرینننننن....من چند تا پارت رو جا موندمممممم...اصلا نمی دونم چه خبرههههه😂😭😭😭😭😭😭😭💔
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پارت چندیییی
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
عطرین جان میخای یه پارت دیگه بدی؟چه ساعتیییی
یه سوال من تازه شروع به خوندن کردم، پارت گذاری تایم خاصی داره؟
آقااا یاسین چرا نمیرسه پسسس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ساعت مشخصی نیست ولی توی روز دو یا سه نوبت میدم🥲
میرسه ولی دیر😔🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
توروخدا یه پارت دیگه هم بده امشب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حتماا
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
عطرین لطفاً یک یا دو پارت بده خیلی جالب شده♥️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چشم🥲
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وچهارم
مرد که زمان را کم میبیند، با حرکتی برقآسا و خشن، کاغذ را از چنگم بیرون میکشد، ناخنهایش پوست دستم را خراش میدهد و من فقط میتوانم دندانهایم را روی هم بفشارم تا فریادی از دهانم خارج نشود.
او با ولع کاغذ را باز میکند، چشمانش روی خطوط میدود اما ناگهان حرکتش متوقف میشود.
سکوتِ اتاق سنگینتر میشود، انگار نفس هم نمیکشد، او کاغذ را باز میکند، دوبار با دقتی بیمارگونه آن را زیر نور لامپ چک میکند.
کاغذ سفید است؛ کاملاً سفید و خالی و من حتی نمیدانم چرا برای برداشتن آن اقدام کردم و اورا جری تر کرده ام.
نیشخند پیروزمندانهای که در گوشهی لبهایم مینشیند، احتمالا تنها چیزی است که او را تا مرز انفجار میبرد.
در همان لحظه که کاغذ خالی را میبیند، ذهنم با سرعتی غیرطبیعی به چند دقیقن قبل برمیگردد؛ به آن لحظهای که حنانه با چادر رنگی کنارم ایستاده بود و از من، کاغذ اصلی را که رمز گشایی کد ها بود گرفت و با خودش به اتاقشان برد.
بله، اطلاعات حالا توی دستهای حنانه است، جایی که هیچکس دیگر انتظارش را ندارد و نمیداند.
صدای سنگین باز شدن در اصلی خانه و قدمهایی آشنا در راهرو میپیچد، صدای یاسین است و جوادی که برای استقبال از او به پذیرایی میرود.
مرد روبروی من، که تا یک ثانیه پیش قصد داشت مرا تکهتکه کند، حالا مثل گربهای که گیر افتاده باشد، خشکش میزند.
رنگ از صورتش میپرد، خنجر را در آستین اش فرو میبرد نگاهش بین در اتاق و پنجره میچرخد.
با خشم فروخوردهای به سمتم خم میشود، لبهایش را کنار گوشم میچسباند و با صدای بم و لرزانی که بوی تهدید میدهد، زمزمه میکند:
- اگه بفهمم یه کلمه بهش گفتی، اگه بفهمم کسی از این ماجرا بویی برده، اونوقت دیگه حتی دیوارها هم نمیتونن صداتو به کسی برسونن.
فلشمموری سرد و فلزی را با فشار توی مشتم میچپاند، انگشتانم دور بدنهی سرد آن جمع میشوند.
- تا نیم ساعت دیگه، اطلاعاتی که دزدیدی رو میخوام، این فلش رو پر میکنی از پنجره بیرون میاندازی! حواست باشه، آوا... بازی با من، ته نداره.
او به سرعت به سمت در میرود، اما قبل از خروج، لرزش دستش را با صاف کردن یقهی پیراهنش پنهان میکند.
به محض اینکه پایش را از اتاق بیرون میگذارد، نفس حبس شده ام بالا میآید، اتاق خنک است اما تن من از گرما گر گرفته است، از لای درِ نیمهباز نگاهش میکنم.
او حالا دیگر آن حیوان درنده نیست؛ قامتش را صاف میکند، چهرهاش را به آرامشی ساختگی و دوستانه تغییر میدهد و با همان شمایل مردی که به یاسین شبیه است، وارد پذیرایی میشود.
صدای خندهاش را میشنوم، صدایی که حالا برایم مثل صدای برخورد کارد روی استخوان است:
- سلام آقا یاسین.
یاسین، بیخبر از همه جا، با همان لبخند همیشگی جوابش را میدهد و صدای صمیمیشان در فضا میپیچد.
انگار همه چیز عادی است؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، یاسین با دست باز به سمت مرد میرود تا با او دست بدهد، همان یاسینی که حتماً الان فکر میکند با یک دوست قدیمی و همکار طرف است.
دستم را روی سینهام میگذارم، تپش قلبم هنوز مثل پتک توی سرم میکوبد، چطور میتوانند اینقدر خوب نقش بازی کنند؟
آن مرد، با همان لبخند فریبنده، به سمت یاسین میرود و من از لای در، تنها چیزی که میبینم، دنیایی است که دارد دور یاسین آوار میشود و او، در بیخبری مطلق، دارد به آوار زندگیاش لبخند میزند.
آرام از روی تخت تن بیحس شده ام را جدا میکنم، دست به دیوار میگیرم و از راهرو بیرون میروم.
یاسین وقتی من را میبیند، می دانم از چهرهی رنگ پریده ام تعجب میکند و آن نگاه آراماش ناگهان به یک طوفان تبدیل میشود.
انگار آن مرد برای هم یاسین هم جواد یک مزاحم است که فقط کاغذ نوشته شده توسط من را دستش میدهند و زود از خانه بیرون میفرستندش.
مرد که انگار گنج گرانقیمتی را به دست آورده است، با لبخندی عریض از خانه بیرون میرود و در نگاه آخر برای من خط و نشان میکشد.
به محض بسته شدن در پشت سرش، یاسین سمت من میآید.
- چرا رنگت پریده؟! سینا توی اتاق تو چیکار میکرد؟!
فکر نمیکردم حواسش اینقدر به شرایط بوده باشد، اما او از همه دقیق تراست.
با صورتی که عرق سرد رویش نشسته و چشمانی که از ترس به سختی باز هستند، روی مبل مینشینم.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وپنجم
-
اولین قدم را که در خانهی پدر برداشتم، خانم سادات سراغ آوا و رفتارم با اورا گرفت، سعی کردم با شوخی و خنده مطمئن اش کنم که شرایط تحت کنترل است.
وسایل ام را جمع کرده و کنار پلهها گذاشته بود، برای برداشتنشان جلو رفتم که صدای آیفون آمد، منتظر مهمان نبودند و پدر هم برای آمدن کلید داشت و قطعا که آیفون را نمیزد.
یلدا مقابل آیفون ایستاد و بعد سرش را سمت ما چرخاند.
- آبجی یسناست!
این را گفت و بعدهم در را باز کرد، استرس و اضطراب اینکه طبیعتا میپرسند چرا وسایل من جمع شده است در جانم ریشه دواند.
مضطرب به مادر نگاه کردم که به وسایل اشاره کرد و گفت:
- ببرشون کتابخونه، برو یاسین حلقه ات هم دربیار!
میدانم وقتی یسنا این ساعت از روز میآید، برای شام آمده و به یکی یا دوساعت رضایت نمیدهند اما من هم به آوا وعدهی برگشتن دادهام.
وسایل را در اتاقی که دیشب آوا در آن خوابیده بود میگذارم، هنوز عطر شیریناش در اتاق وجود دارد و راحت میشود آن را احساس کرد.
حلقه را از انگشت درمیاورم و در جیب ام میگذارم، به پذیرایی برمیگردم، یسنا با دوقلوهایش آمده و با مادر به صمیمیت سلام و احوالپرسی میکند.
یادم نمیآید دقیقا کی آخرین بار بچهها را دیدهام و به محض دیدن من با ذوق سمتم میدوند، آغوش برایشان باز میکنم و هردو دختر را بغل میکنم.
هنوز کاپشنهای کوچک و شال و کلاهشان را درنیاورده اند، لپهای کوچکشان از سرما سرخ شده اما لب هایشان به لبخندی شیرین مزین است.
بچه به بغل با یسنا هم صحبت میکنم، مثل همیشه از نبودن هایم و ندیدن هایم گله دارد، نمیداند هنوز برادرش در چه شرایطی اسیر شده و فقط از دلتنگی های خواهرانه اش میگوید.
دلیل آمدنشان را دلتنگی بچهها بیان میکند اما من که میدانم، وقتی همسرش به عنوان پزشک با گروه های جهادی به مناطق محروم میرود او توانایی تنهایی خانه ماندن ندارد و به خانهی پدر میآید.
مادر برای تهیهی شام به آشپزخانه میرود و من دل و ذهنم مشغول این میشود که چطور باید از اینجا بیرون بروم.
مادر شام را تدارک میبیند و من هم با تمام بیقراری و دلواپسی ای که دارم مجبور به ماندن میشوم، بعداز خوردن شام بچهها بهانه میگیرند که شب بمانند.
مادر و پدر هم اصرار میکنند و اینطور که معلوم میشود، یسنا میماند و من باید هرچه زودتر از این شرایط بگریزم.
به بهانهی تماس جواد که میگوید نوشتن رمزها تمام شده است از خونه بیرون میآیم و هرطور شده خود را به خانه میرسانم.
موتور را در پارکینگ میگذارم و با آسانسور به طبقه سوم میروم، خیالم راحت است که جواد و همسرش حواسشان هست و مراقب آوا هستند البته این خیال راحت زیاد دوامی ندارد.
مقابل در واحد که میرسم، بدون اینکه در بزنم جواد در را باز میکند و کنار میایستد.
- یاسین، سینا اومده!
با چشمانی که رنگ سوال و تعجب به خود گرفته وارد میشوم و در را پشت سرم میبندم، همراه جواد وارد پذیرایی میشوم اما خبری از کسی نیست.
- کجاست؟!
نگاهش تا انتهای راهروی اتاقها میدود و میگوید:
- رفت توی اتاق دومی نماز بخونه.
متعجب تراز قبل نگاهش میکنم، اگر آوا در آن اتاق باشد چرا سینا باید آن جارا برای خواندن نماز انتخاب کند؟!
قلبم ناخداگاه در گلویم نبض میگیرد که در باز میشود و سینا بیرون میآید، سعی میکنم نگرانی ام را مخفی کنم و با او به خوبی سلام و احوالپرسی کنم.
جواد هم کاغذ رمزگشایی شده را دستش میدهد و او شبیه کسی که گنج خواستهاش را بدست آورده، با لبی خندان از خانه بیرون میرود.
قبل از رفتن او، دلیل اینکه نخواستم بیشتر بماند حال آوا بود! این چهرهی رنگ پریده اثر یک رمزگشایی ساده نیست.
نگران حال اش به تو چشم میدوزم که روی مبل مینشیند، چرا باید سینا وارد اتاق او شده باشد؟!
ا
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وششم
نگاهم هنوز روی آواست، چیزی در چهرهاش هست که نمیگذارد آرام بمانم.
رنگش پریده، لبهایش بیجانتر از همیشهاند و نگاهش... نگاهش مثل آدمی است که بدنش اینجاست اما ذهنش جایی دیگر گیر کرده، جایی تاریکتر از این خانه، جایی دورتر از هر توضیحی ست.
چند لحظه همانطور ساکت میمانم و بعد، بدون اینکه بخواهم لحنم تند شود، از جا بلند میشوم و به سمتش میروم.
- آوا... چی شده؟
سرش را بالا میآورد، نگاه کوتاهی به من میاندازد، اما زود چشم میدزدد، انگار حتی توان روبهرو شدن با من را هم ندارد و همین من را بیشتر نگران میکند.
- هیچی.
این جواب، آنقدر کوتاه و بیروح است که همان لحظه مطمئن میشوم «هیچی» همان چیزی است که باید بدانم، آدم وقتی واقعاً هیچچیزش نیست، اینطور نگاهش نمیلرزد، کنارش مینشینم، آرام، اما مصر.
- آوا، نگام کن.
مکث میکند، بعد خیلی آرام سرش را برمیگرداند، اما چشمهایش را مستقیم در چشمهایم نمیدواند، انگار دارد خودش را از من پنهان میکند.
- مشکلی پیش اومده؟!
لبهایش برای چند ثانیه روی هم فشار میخورند، بعد شانه بالا میاندازد؛ حرکتی خیلی کوچک، خیلی ضعیف، اما برای من پر از معناست و سرد میگوید:
- نه.
دستهایم را به هم قفل میکنم و سعی میکنم صدایم را کنترل کنم، جواد و همسرش کنجکاوانه مقابل ما ایستاده اند، وقت بحث نیست و با لحنی آرام میگویم.
- آوا، من احمق نیستم، این حال تو، این رنگ پریدت، این سکوتت... با نه جور درنمیاد.
اخم ظریفی روی پیشانیاش مینشیند، اما نه از جنس عصبانیت؛ بیشتر شبیه خستگی است، خستگی آدمی که انگار مدتهاست بار زیادی را تنهایی حمل میکند.
میدانم وضعیت خوبی ندارد، از طرفی استرس هایش هست و طرف دیگر زخمهایی که خورده اما تو نمیخواهد. بپذیرد
- چیزی نیست یاسین، چرا اینقدر گیر میدی؟!
لحنش طفرهآمیز است، نه محکم، نه قاطع؛ فقط خسته و فراری و همین، بیشتر از هر اعترافی، من را مطمئن میکند که دارد چیزی را قایم میکند، من این لحن هارا خوب میشناسم.
کمی به سمتش خم میشوم.
- چون تو حالت خوب نیست، چون داری وانمود میکنی همهچی عادیه، در حالی که نیست.
برای چند ثانیه سکوت میکند، بعد انگار نفسش را آهسته بیرون میدهد، مثل کسی که دارد خودش را از فرو ریختن نگه میدارد.
- من فقط... حوصله ندارم.
این را میگوید، اما من میفهمم از حوصله نداشتن نیست، این، خستگی معمولی نیست، این، شبیه ترک برداشتن از درون است، نگاهم نرمتر میشود.
دیگر نمیخواهم فشار بیاورم، اما ذهنم آرام نمیگیرد و سوال آخر را میپرسم:
- سینا چیزی گفت؟
سؤال را که میشنود، بدنش یکلحظه سفت میشود, فقط یکلحظه اما همان یکلحظه برای من کافی است که متوجه بشم اتفاقی افتاده است.
زود جواب میدهد:
- نه.
خیلی سریع، خیلی دفاعی میگوید و چشمانم را ریز میکنم.
- پس چرا وقتی اومد توی اون اتاق، اینجوری شدی؟
اینبار نگاهش را از من میدزدد و به نقطهای نامعلوم خیره میشود، انگار هرچه میخواهد بگوید، پشت دندانهایش گیر کرده و محکوم به سکوت شده است.
انگار یک در بسته پشت چهرهاش هست و او نمیگذارد هیچکس واردش شود.
- چیزی نیست.
نفس عمیقی میکشم، دیگر میدانم که «چیزی نیست» فقط یک دروغ نیست؛ یک سپر است، سپر کسی که نمیخواهد بشکند، اما دارد از داخل متلاشی میشود.
آرام صدا میزنمش:
- آوا..
سرش را پایین میاندازد، برای اولین بار، صدایش کمی میلرزد.
- ول کن یاسین انقدر بهم گیر نده، اینجا اتاق بازجویی نیست!
همین لرزش کافی است که قلبم فشرده شود, چیزی درونم میگوید او دارد خودش را به زور سر پا نگه میدارد حالش نه از جنس ناراحتی ساده که این، شبیه فروپاشیست.
فروپاشیای که هنوز صدایش درنمیآید، اما من دارد زیر پوستش را میبینم.
خواستم دوباره حرف بزنم که خودش ناگهان سرش را بالا میآورد، چشمهایش میدرخشند اما از اشک نیست؛ از اضطراب است، از ترس، از چیزی که دارد از درون میجوشد.
- آراد کجاست یاسین؟
سؤالش مثل ضربهای مستقیم مینشیند وسط سینهام،بیمقدمه، بیرحم، بیاحتیاط اصلا چرا یکباره یاد برادرش افتاده است؟!
نگاهم سمت جواد میدود که اوهم مثل من نمیداند باید چه بگوید.
چند لحظه فقط نگاهش میکنم،دلم میخواهد جوابش را بدهم، اما نمیتوانم.
نه اینکه ندانم... بلکه چون میدانم جواب، آرامشی به او نمیدهد.
میخواهم حرف بزنم، اسمش را خطاب میکنم اما او اجازه نمیدهد حرفم را کامل کنم.
- چه بلایی سرش اومده؟
صدایش بالا نمیرود، اما از ته جانش بیرون میآید، جوری میپرسد که انگار مدتهاست این سوال را توی خودش نگه داشته و حالا دیگر توان نگه داشتنش را ندارد.
- بهم دروغ نگو، هم نگو خوبه، بهم نگو هیچی نشده چون شده!
لرزش صدایش بیشتر میشود، و من، برای اولین بار، میبینم که او فقط نگران برادرش نیست؛او دارد زیرِ حجم ترس و بیخبری، آرامآرام خرد میشود.
دستم را ناخداگاه به سمتش میبرم، اما مکث میکنم، وقتی خودم برای او مرز هایی مشخص کرده ام پس نباید آن را رد کنم.
این که چرا نگرانش شدهام، چرا حالش برایم مهم است را واضح نمیدانم، شاید یک احساس مسئولیت باشد، شاید هم یک حس غریزی نسبت به هم نوع خودم باشد.
نمیدانم آرامش میخواهد یا حقیقت تلخی که وجود دارد را اما میدانم هر دو را با هم نمیتوانم به او بدهم.
آرام میگویم:
- آوا، من دارم سعی میکنم بهت کمک کنم، لطفا مانعش نشو.
لبخند تلخی میزند؛ از همان لبخندهایی که هیچ گرمایی ندارند.
- کمک؟ وقتی هیچکس چیزی نمیگه، کمک از چه نوعیه؟! شب خواستگاری نمایش گونه باید بفهمم چه خوابی برام دیدین، بعدشم که هیچ کس نه به من نه به خانواده ام نمیگه برادرم کجاست.
این چه نوع کمکیه!
بعد، صدایش پایین میآید، اما دردش بیشتر:
- یاسین... من دارم از هم میپاشم، نگرانم!
این جمله را که میگوید، انگار همهچیز برای چند ثانیه ساکت میشود، حتی نفس کشیدن من هم سنگین میشود.
نمیفهمم چرا یکباره یاد آراد افتاده است، چرا یادش آمده که او وجود داشته و باید درموردش سوالی بپرسد، حالا دیگر کاملاً میفهمم، او فقط نگران برادرش نیست.
او دارد در سکوت، در بیخبری، در ترسی که هیچکس برایش توضیح نمیدهد، فرو میریزد.
و من... من درست جلوی چشمهایم دارم این فروپاشی را میبینم، اما هنوز نمیدانم چطور باید جلوش را بگیرم.
آب دهانم را سخت قورت میدهم و میگویم:
- برادرت جاییه که باید تقاص کارهاش رو پس بده.
کمی سمت من خیز برمیدارد و با چشمانی که نمیتوانند حرفهایم را باور کنند، به اعماق نگاهم خیره میشود، یعنی در آن اتاق چه گذشته که حال آوا اینطور بهم ریخته است!