#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وششم
نگاهم هنوز روی آواست، چیزی در چهرهاش هست که نمیگذارد آرام بمانم.
رنگش پریده، لبهایش بیجانتر از همیشهاند و نگاهش... نگاهش مثل آدمی است که بدنش اینجاست اما ذهنش جایی دیگر گیر کرده، جایی تاریکتر از این خانه، جایی دورتر از هر توضیحی ست.
چند لحظه همانطور ساکت میمانم و بعد، بدون اینکه بخواهم لحنم تند شود، از جا بلند میشوم و به سمتش میروم.
- آوا... چی شده؟
سرش را بالا میآورد، نگاه کوتاهی به من میاندازد، اما زود چشم میدزدد، انگار حتی توان روبهرو شدن با من را هم ندارد و همین من را بیشتر نگران میکند.
- هیچی.
این جواب، آنقدر کوتاه و بیروح است که همان لحظه مطمئن میشوم «هیچی» همان چیزی است که باید بدانم، آدم وقتی واقعاً هیچچیزش نیست، اینطور نگاهش نمیلرزد، کنارش مینشینم، آرام، اما مصر.
- آوا، نگام کن.
مکث میکند، بعد خیلی آرام سرش را برمیگرداند، اما چشمهایش را مستقیم در چشمهایم نمیدواند، انگار دارد خودش را از من پنهان میکند.
- مشکلی پیش اومده؟!
لبهایش برای چند ثانیه روی هم فشار میخورند، بعد شانه بالا میاندازد؛ حرکتی خیلی کوچک، خیلی ضعیف، اما برای من پر از معناست و سرد میگوید:
- نه.
دستهایم را به هم قفل میکنم و سعی میکنم صدایم را کنترل کنم، جواد و همسرش کنجکاوانه مقابل ما ایستاده اند، وقت بحث نیست و با لحنی آرام میگویم.
- آوا، من احمق نیستم، این حال تو، این رنگ پریدت، این سکوتت... با نه جور درنمیاد.
اخم ظریفی روی پیشانیاش مینشیند، اما نه از جنس عصبانیت؛ بیشتر شبیه خستگی است، خستگی آدمی که انگار مدتهاست بار زیادی را تنهایی حمل میکند.
میدانم وضعیت خوبی ندارد، از طرفی استرس هایش هست و طرف دیگر زخمهایی که خورده اما تو نمیخواهد. بپذیرد
- چیزی نیست یاسین، چرا اینقدر گیر میدی؟!
لحنش طفرهآمیز است، نه محکم، نه قاطع؛ فقط خسته و فراری و همین، بیشتر از هر اعترافی، من را مطمئن میکند که دارد چیزی را قایم میکند، من این لحن هارا خوب میشناسم.
کمی به سمتش خم میشوم.
- چون تو حالت خوب نیست، چون داری وانمود میکنی همهچی عادیه، در حالی که نیست.
برای چند ثانیه سکوت میکند، بعد انگار نفسش را آهسته بیرون میدهد، مثل کسی که دارد خودش را از فرو ریختن نگه میدارد.
- من فقط... حوصله ندارم.
این را میگوید، اما من میفهمم از حوصله نداشتن نیست، این، خستگی معمولی نیست، این، شبیه ترک برداشتن از درون است، نگاهم نرمتر میشود.
دیگر نمیخواهم فشار بیاورم، اما ذهنم آرام نمیگیرد و سوال آخر را میپرسم:
- سینا چیزی گفت؟
سؤال را که میشنود، بدنش یکلحظه سفت میشود, فقط یکلحظه اما همان یکلحظه برای من کافی است که متوجه بشم اتفاقی افتاده است.
زود جواب میدهد:
- نه.
خیلی سریع، خیلی دفاعی میگوید و چشمانم را ریز میکنم.
- پس چرا وقتی اومد توی اون اتاق، اینجوری شدی؟
اینبار نگاهش را از من میدزدد و به نقطهای نامعلوم خیره میشود، انگار هرچه میخواهد بگوید، پشت دندانهایش گیر کرده و محکوم به سکوت شده است.
انگار یک در بسته پشت چهرهاش هست و او نمیگذارد هیچکس واردش شود.
- چیزی نیست.
نفس عمیقی میکشم، دیگر میدانم که «چیزی نیست» فقط یک دروغ نیست؛ یک سپر است، سپر کسی که نمیخواهد بشکند، اما دارد از داخل متلاشی میشود.
آرام صدا میزنمش:
- آوا..
سرش را پایین میاندازد، برای اولین بار، صدایش کمی میلرزد.
- ول کن یاسین انقدر بهم گیر نده، اینجا اتاق بازجویی نیست!
همین لرزش کافی است که قلبم فشرده شود, چیزی درونم میگوید او دارد خودش را به زور سر پا نگه میدارد حالش نه از جنس ناراحتی ساده که این، شبیه فروپاشیست.
فروپاشیای که هنوز صدایش درنمیآید، اما من دارد زیر پوستش را میبینم.
خواستم دوباره حرف بزنم که خودش ناگهان سرش را بالا میآورد، چشمهایش میدرخشند اما از اشک نیست؛ از اضطراب است، از ترس، از چیزی که دارد از درون میجوشد.
- آراد کجاست یاسین؟
سؤالش مثل ضربهای مستقیم مینشیند وسط سینهام،بیمقدمه، بیرحم، بیاحتیاط اصلا چرا یکباره یاد برادرش افتاده است؟!
نگاهم سمت جواد میدود که اوهم مثل من نمیداند باید چه بگوید.
چند لحظه فقط نگاهش میکنم،دلم میخواهد جوابش را بدهم، اما نمیتوانم.
نه اینکه ندانم... بلکه چون میدانم جواب، آرامشی به او نمیدهد.
میخواهم حرف بزنم، اسمش را خطاب میکنم اما او اجازه نمیدهد حرفم را کامل کنم.
- چه بلایی سرش اومده؟
صدایش بالا نمیرود، اما از ته جانش بیرون میآید، جوری میپرسد که انگار مدتهاست این سوال را توی خودش نگه داشته و حالا دیگر توان نگه داشتنش را ندارد.
- بهم دروغ نگو، هم نگو خوبه، بهم نگو هیچی نشده چون شده!
لرزش صدایش بیشتر میشود، و من، برای اولین بار، میبینم که او فقط نگران برادرش نیست؛او دارد زیرِ حجم ترس و بیخبری، آرامآرام خرد میشود.
دستم را ناخداگاه به سمتش میبرم، اما مکث میکنم، وقتی خودم برای او مرز هایی مشخص کرده ام پس نباید آن را رد کنم.
این که چرا نگرانش شدهام، چرا حالش برایم مهم است را واضح نمیدانم، شاید یک احساس مسئولیت باشد، شاید هم یک حس غریزی نسبت به هم نوع خودم باشد.
نمیدانم آرامش میخواهد یا حقیقت تلخی که وجود دارد را اما میدانم هر دو را با هم نمیتوانم به او بدهم.
آرام میگویم:
- آوا، من دارم سعی میکنم بهت کمک کنم، لطفا مانعش نشو.
لبخند تلخی میزند؛ از همان لبخندهایی که هیچ گرمایی ندارند.
- کمک؟ وقتی هیچکس چیزی نمیگه، کمک از چه نوعیه؟! شب خواستگاری نمایش گونه باید بفهمم چه خوابی برام دیدین، بعدشم که هیچ کس نه به من نه به خانواده ام نمیگه برادرم کجاست.
این چه نوع کمکیه!
بعد، صدایش پایین میآید، اما دردش بیشتر:
- یاسین... من دارم از هم میپاشم، نگرانم!
این جمله را که میگوید، انگار همهچیز برای چند ثانیه ساکت میشود، حتی نفس کشیدن من هم سنگین میشود.
نمیفهمم چرا یکباره یاد آراد افتاده است، چرا یادش آمده که او وجود داشته و باید درموردش سوالی بپرسد، حالا دیگر کاملاً میفهمم، او فقط نگران برادرش نیست.
او دارد در سکوت، در بیخبری، در ترسی که هیچکس برایش توضیح نمیدهد، فرو میریزد.
و من... من درست جلوی چشمهایم دارم این فروپاشی را میبینم، اما هنوز نمیدانم چطور باید جلوش را بگیرم.
آب دهانم را سخت قورت میدهم و میگویم:
- برادرت جاییه که باید تقاص کارهاش رو پس بده.
کمی سمت من خیز برمیدارد و با چشمانی که نمیتوانند حرفهایم را باور کنند، به اعماق نگاهم خیره میشود، یعنی در آن اتاق چه گذشته که حال آوا اینطور بهم ریخته است!
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وهفتم
-
یاسین هنوز نگاهم میکند. نگاهش پر از سوال است؛ همان نگاهی که همیشه با آرامش عجیبی همراه بود و حالا، زیر سنگینی اضطراب من، ترک برداشته است. دستهایم را محکم لای انگشتهایم گره میکنم تا لرزششان را نبیند، دلم میخواهد خودم را توی آغوشش بیندازم و تمام حقیقت را، تمام آنچه سینا در گوشم خوانده را برایش فاش کنم، اما همان تصویر سرد و تهدیدآمیز سینا در ذهنم جان میگیرد.
«اگه به یاسین بگی، میری همونجایی که برادرت هست...»
همین حرفش بود که خیال اینکه برادرم کجاست را در مغزم انداخت.
آن جملهی لعنتی مثل پتک روی مغزم میکوبد، چطور میتوانم با این هیولای تردید بجنگم؟ وقتی سینا اسم برادرم را آورد، حس کردم دیوارههای قفسهی سینهام دارند از هم میپاشند.
دلم میخواهد فریاد بزنم برادرم کجاست یاسین؟ چرا هیچکس حرفی نمیزنه؟ اما صدایی در گلویم خفه میشود.
سنگینی فلشی که در جیب لباسم است، انگار تا عمق استخوانهایم نفوذ کرده، سینا از من چه میخواهد؟ اطلاعاتی که شاید تمام ایران را به آتش بکشد.
من بین دو لبهی تیز یک قیچی گیر کردهام؛ اگر سکوت کنم، ایران را به سمت نابودی میبرم و اگر حرف بزنم، زندگی خودم و خانواده ام را قربانی میکنم.
یاسین دوباره اسمم را صدا میزند، صدایش اینبار مهربانتر است، و همین مهربانیاش بیشتر از هر فریادی قلبم را میسوزاند.
او فکر میکند من فقط یک دلتنگی زنانه دارم، فکر میکند خستگی ناشی از بیخبری است؛ نمیداند که من، آوا، همانقدر که دارم خُرد میشوم، دارم به او هم خیانت میکنم.
دست خودم نیست، خواستهی خودم نیست که آن مرد وارد اتاقم شد و حالم را اینطور بهم ریخت.
به صورتم در آینه در خیال خودم فکر میکنم؛ به چشمهای گودرفته و رنگ پریدهای که حتی کرم پودر هم نمیتواند پنهانشان کند.
هر بار که پلک میبندم، چهرهی برادرم را میبینم که در مه است؛ در یک جای بینام و نشان، اسیر آدمهایی که حتی نمیدانم کی هستند.
یاسین به سمتم میآید، حس میکنم نفسهایش نزدیک است از ترس اینکه مبادا در چشمانم حقیقت را بخواند، سرم را پایین میاندازم.
- آوا؟ داری با خودت چی کار میکنی؟
دلم میخواهد بگویم: دارم میمیرم یاسین. دارم زیر بار این راز میمیرم. اما فقط با صدایی که سعی میکنم نلرزد، میگویم:
- هیچی... فقط خستهام. خیلی خستهام.
دروغ! همهاش دروغ است، من از خستگی نمیمیرم، من از سنگینی این فلش میمیرم.
از سنگینی نگاه سینا که انگار هنوز در این خانه پرسه میزند، اگر یاسین بفهمد من برای سینا چه کردهام، چهرهاش چطور میشود؟ دیگر آن نگاه را به من خواهد داشت یا همه تبدیل به... نفرت میشود؟
فقط میخواهم از این مخمصه بیرون بیایم. میخواهم برادرم را ببینم، اما شاید هم نه!
دیدن برادرم درمان من نیست، میخواهم آن فلش را بردارم و به دورترین جای دنیا پرتاب کنم.
اما انگار تقدیر من این است که در این زمستان خونین، بین وفاداری به کسی که همسرم هست و نجات کسی که خون من است، قطعهقطعه شوم.
یاسین دستش را روی شانهام میگذارد، گرمای دستش بدنم را به لرزه میاندازد.
مگر قرار نبود من را لمس نکند؟!
چه شد که به توافقات خودش هم عمل نکرد!
نمیتوانم نگاهش کنم، نمیتوانم تاب بیاورم که او حقیقت را در چشمهایم ببیند و من نتوانم کلمهای به زبان بیاورم. من در حال فروپاشیام، و یاسین، بی خبر از همه جا، فقط دارد تماشا میکند که چطور آرامآرام در برابر چشمانش دود میشوم.
کاش میتوانستم به او بگویم که اطلاعات را نباید به آن مرد میداد، کاش میشد داد بزنم که اشتباه کرده و نمیدانم حالا چطور باید جلویش را بگیرم.
حنانه و همسرش برای گرفتن شام از خانه بیرون میروند، دست یاسین از روی شانهام کنار میرود و گرمای دستش وجودم را میسوزند.
خود را مبل جدا میکنم و به سمت اتاق روانه میشوم، گفته بود برای بردن فلش میآید اما من نمیتوانم آن را به او بدهم.
هرچقدر میخواهم تلاش کنم نمیشود، که نمیشود!
نمیتوانم به پدرم در آن وضعیت خیانت بکنم!
هدایت شده از کانال حسین دارابی
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابالفضل علمدار
خامنهای نگهدار 😢
پارسال شب عاشورا
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_وهشتم
روی تخت، تن خستهام را رها میکنم، پلکهایم سنگیناند و عطش خوابی بیدغدغه، بند بند وجودم را فرا میگیرد، اما ترس مثل موریانه به جان لحظههایم میافتد.
هر بار که به مرز بیهوشی نزدیک میشوم، سایهی تهدیدهای گنگ، چون کابوسی بیدار، هراسان به دنیای واقعی پرتم میکند.
برای چهارمین بار، رشتهی این خواب زهرآلود پاره میشود، با تپش قلبی که به قفسهی سینهام میکوبد، سر از بالشت جدا میکنم و نیمخیز میشوم. در نور نیمبندی که از انتهای راهرو به اتاق میخزد، چشمانم را به عقربههای ساعت میدوزم؛ چهار صبح است.
دهانم مثل کویری خشک، به سقف چسبیده و کامم از طعم گس وحشت، تلخ است.
در این اتاق قرنطینه، قطرهای آب یافت نمیشود، چارهای جز رفتن به آشپزخانه ندارم. شال را روی سرم میکشم؛ وزن پارچه روی شانههایم، سنگینی آزاردهندهی یک اسارت را به رخم میکشد.
با قدمهای بیصدا، از راهرو میگذرم، در گوشهی پذیرایی، نور مانیتورها در تاریکی خانه میدرخشد و سایهای پشت میز، غرق در تایپ کردن است.
بیاعتنا به هویت آن مرد، به سمت آشپزخانه میخزم، گرسنگی در کنار عطش، حالا با ولع در درونم میپیچد و یادآور شام نخوردهی دیشب است.
لیوان را زیر شیر میگیرم؛ صدای پر شدن آب، در سکوت سنگین خانه، مثل شلیک گلوله است، هنوز آب از گلویم پایین نرفته، صدای بم و ناگهانی یاسین مرا میلرزاند:
- زود بیدار شدی، آوا!
تکسرفهای از ترس میکنم، لیوان را با دستانی لرزان روی سینک میگذارم و با پشت دست، قطرات آب را از روی لبهایم میروبم.
به یاسین مینگرم؛ به کانتر تکیه زده و نگاهش با دقتی جراحیوار، ذرهذرهی وجودم را میکاود، انگار تمام استخوانهایم زیر نگاهش لخت و عریان است.
سکوت میانمان، سنگینتر از آن است که شکسته شود، او میبیند که من حرفی برای گفتن ندارم؛ پس تکیهاش را از کانتر میگیرد و در حالی که به سمت پذیرایی باز میگردد، زمزمهاش مثل نیش ماری در گوشم مینشیند:
- متاسفم، ولی کارهای خودت باعث شد از حاجی بخوام تو اتاقت میکروفن کار بذارن. ما قصد احترام به حریم خصوصیات رو داشتیم، ولی تو ازش سوءاستفاده کردی.
کلماتش در ذهنم میپیچد! میکروفن؛ یعنی تمام شبهای تنهاییام، تمام زمزمههای بغضآلودم، زیر ذرهبین آنها بوده است.
احساس بیدفاع بودن، مثل خنجری در سینهام مینشیند، قفل زبانم باز نمیشود، گویی کلمات در گلویم منجمد شدهاند.
به اتاق برمیگردم، اما امنیت آن در نظرم فروریخته است، روی تخت دراز میکشم، اما دستانم از شدت تنش میلرزد.
به سیاهی سقف خیره میمانم، افکارم، مارپیچوار به هم میبافند، وقتی به پهلو میچرخم، تیر کشیدن زخم قدیمی، یادآوری تلخ حقیقت وجودم است. خورشید که طلوع میکند، هوا که روشن تر میشود صدای پای حنانه و همسرش در خانه میپیچد.
کاش میشد به عقب برگشت؛ به همان خانهی پدر یاسین که در امنیت نسبیاش، حداقل رویاهایم رنگ آرامش داشتند.
سردردی ضرباندار در شقیقههایم میکوبد؛ تاوان یک شب بیخوابی است قطعا، در ناگهان روی پاشنه میچرخد و سایهی حنانه در قاب در میافتد:
- آوا خانم، نمیخوای بیدار بشی؟
او با لحنی که بوی قضاوت میدهد، فکر میکند من در خوابی عمیق غرق بودهام. نمیداند که من، در بند این خانهی شیشهای، حتی برای یک لحظه هم طعم امنیت را نچشیدهام.
پلکهایم را با بیمیلی باز میکنم، لبخندی بیرمق به سلامش میزنم و تن خستهام را به زور از روی تخت بلند میکنم.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وبیست_ونهم
-
چشمانش خسته است؛ وقتی از اتاق بیرون میآید، اولین قدم نگاهش بیاختیار سمت من میچرخد.
سعی میکنم بیتفاوت باشم و فقط پاسخی کوتاه به سلاماش میدهم، با تردیدی غریب، پشت میز کنار حنانه مینشیند.
حنانه برایش چای میریزد و او با نگاهی رباتگونه، میان ما سه نفر سرگردان است؛ انگار دنبال پناهگاهی میگردد تا از بار سنگین چیزی که در سینه دارد، جان سالم به در ببرد.
هنوز نمیتوانم باور کنم حضور سینا در آن اتاق، اتفاقی بوده است، دیشب آنقدر در هزارتوی ذهنام به دنبال ارتباط این ماجرا چرخیدهام که فقط با مسکن توانستهام هیاهوی مغزم را خاموش کنم.
جرعهای از چای شیرین مینوشم؛ طعم قند روی زبانم مینشیند، اما چه فایده؟ کدام شیرینی میتواند تلخی دلم را بشوید؟
نگاهم را به صورت آوا میدوزم و سرد میگویم:
- بهتره بریم سراغ پلهی بعدی. اطلاعات بعدی رو بده.
اینبار از آن شیطنت و لجبازیهای همیشگی خبری نیست، میبینم چیزی در عمق چشمهایش میلرزد؛ انگار میان گفتن و نگفتن، میان ترس و تردید گیج است. سرش را پایین میاندازد و با لحنی که بوی سنگر گرفتن میدهد، زمزمه میکند:
- اطلاعات پیش من باشه، جاش امنتره!
پوزخندی روی لبهایم مینشیند، نگاهم سمت جواد میدود که با بیچارگی نگاهم میکند، امنتراست؟ چه ادعای مضحکی! هنوز هم با اعتماد به نفس کاذبی دم از امنیت میزند.
- اون اطلاعات هرچقدر پیش تو بمونه، خطرناکتره آوا! برای همه، تو، من، مهمتر از همه ایران.
در برابر لحن تلخ و برندهام، پوزخندی میزند، نیمخیز میشود تا از روی صندلی بلند شود و در همان حال میگوید:
- اطلاعات اگه دست شما برسه، دیگه محفوظ نیست... لو رفتهست!
کنایهاش مثل تازیانه روی صورتم مینشیند، چرا باید پیش ما لو رفته باشد و پیش او نه؟ سینا صبح پیغام داده که منتظر باقی اطلاعات است و من هنوز حتی نمیدانم دیشب، وقتی رمزگشایی شد، چه چیزی دستگیرمان شده است.
انگار آوا صدای افکارم را میشنود؛ قدمی عقب برمیگردد و با چشمانی نافذ میپرسد:
- راستی... با اون اطلاعات دیشب چیکار کردی؟
دندانهایم را روی هم میفشارم، گفته بود مربوط به اتفاقات دیماه است؛ من قبل از تحویل به سینا حتی نگاهش نکرده بودم.
آوا پشت صندلی حنانه میایستد و با لحنی که بوی سرزنش میدهد، ادامه میدهد:
- بهتر بود قبل از دادن اطلاعات به اون، با من هماهنگ میکردی!
عصبی از این لحن طلبکارانه، صدایم ناخودآگاه بالا میرود:
- تو واسهی من تعیین تکلیف نمیکنی آوا! کاری که درست باشه انجام میدم.
لبهی لبش کج میشود و با پوزخندی تحقیرآمیز، راهش را کج میکند:
- بعداً متوجه میشی که چه اشتباه بزرگی کردی، آقا یاسین!
منظورش را نمیفهمم؛ این ابهام، بیشتر از قبل کلافهام میکند. جواد سرش را سمت من میچرخاند؛ نگاهش سنگین است.
- یاسین، یه خبرهایی بین سینا و آوا هست. مطمئن نیستم، ولی حس میکنم دیشب اتفاقی افتاده.
حنانه هم با تأیید نگاهش، سرش را آرام تکان میدهد. من هم با آنها همعقیدهام؛ چیزی در این میان میلنگد، چیزی که هنوز جرئت ندارم به زبان بیاورم.
درگیری ذهنی ام بیشتراز قبل میشود، نمیدانم آوا چه میداند که از گفتن آن تردید دارد و با زبانی که کنایه میزند قصد فهماندن اش را به من دارد.
شبیه کسی که در خلاء سنگینی گیر کرده باشد، دستم دور استکان حلقهی سختی میزند و هرآن ممکن است آن ترک بردارد و بشکند.
اما مهم نیست وقتی تمام تفکرات و معادلات من ترک خورده، دیگر هیچ چیز باهم همخوانی ندارد، انگار چیزی بهم ریخته است.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی
هنوز از حرفهای آوا بیرون نیامدهام که بیشتر از قبل ذهنم درگیر میشود، نگاهش، آن پوزخند کوتاه و لحن عجیبش، مثل خاری زیر پوستم میماند. حس میکنم چیزی را میداند که من نمیدانم، یا بدتر از آن، چیزی را میبیند که من عمداً نمیخواهم ببینم.
دلم نمیخواهد قبول کنم این همه کنایه و طعنه فقط از سر لجبازیست. نه... آوا اینجوری حرف نمیزند مگر اینکه چیزی در دلش سنگینی کند.
چند ثانیه همینجا میمانم و به در اتاق نگاه میکنم، صدای نفسهای خودم را میشنوم و کلافگی در سینهام بالا و پایین میرود.
جواد و حنانه چیزی نمیگویند، سکوت بینمان آنقدر سنگین شده که انگار هر کلمهای که از دهانم بیرون بیاید، میتواند همهچیز را منفجر کند.
دیگر طاقت نمیآورم، از جا بلند میشوم صندلی با صدای کشیدهشدن روی زمین، اعتراض میکند.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم، مستقیم سمت اتاق میروم، در را آرام باز میکنم و داخل میشوم.
اتاق نور کمجانِ بیرون از لای پردهها روی صورت آوا افتاده و سایهی صورتش را کشیدهتر از همیشه نشان میدهد.
کنار پنجره ایستاده و انگار اصلاً منتظر من بوده است، وقتی وارد میشوم، فقط سرش را کمی برمیگرداند؛ نه تعجب میکند، نه جا میخورد.
همین آرامش غیرعادیاش بیشتر از هر واکنش دیگری من را عصبی میکند.
در را پشت سرم میبندم و با صدایی که سعی میکنم کنترلش کنم، میگویم:
- آوا، بس کن، هرچی هست، همون الان بگو. من حوصلهی بازی ندارم.
لبخند کجی روی لبش مینشیند، اما لبخندش از آن جنسهای معمول نیست؛ بیشتر شبیه پردهایست روی چیزی که نمیخواهد رو شود.
- بازی نیست یاسین، اگه بازی بود، خیلی زودتر میفهمیدی.
اخم میکنم و یک قدم به سمتش برمیدارم.
- پس چیه؟ تو از وقتی بیدار شدی طوری حرف میزنی که انگار همهچیز رو میدونی، اگه چیزی هست، بگو منم بدونم.
نگاهش را از من میگیرد و به شیشهی پنجره میدوزد، انگار دارد از بیرون چیزی را تماشا میکند، یا شاید در ذهنش صحنهای را مرور میکند که من از آن بیخبرم. آرام میگوید:
- بعضی چیزها رو نمیشه گفت، مخصوصاً وقتی طرف مقابلت هنوز نمیخواد ببینه.
نفسم را با فشار بیرون میدهم.
- من دارم ازت اطلاعات میخوام، نه معما خانم!
آوا آه کوتاهی میکشد، اینبار به سمتم میچرخد و نگاهش مستقیم در چشمهایم فرو میرود، یک لحظه حس میکنم میخواهد از پشت این نگاه، چیزی را بیرون بکشد.
- تو واقعاً فکر میکنی همهی این اطلاعات دست هر کسی که زودتر بهش برسه، امن میمونه؟ اصلا چرا باید اون رو به یک شخص بدی؟
صدایم پایینتر میآید، اما تیزتر میشود:
- داری از کی حرف میزنی؟
کمی مکث میکند، انگار دارد مرز بین گفتن و نگفتن را میسنجد، تردید دارد برای گفتن و این را خوب احساس میکنم.
- از کسی که زیادی مطمئن به نظر میرسه، از کسی که همیشه درست سر وقت پیداش میشه، از کسی که بلده چطور خودش رو بیخطر نشون بده.
میدانم منظورش کیست، اما نمیخواهم بپذیرم، نه اینطور نیست! نه در حالی که سینا تا این حد در کارهایمان جلو آمده، نه وقتی که بارها به او اعتماد کردهام.
بیمقدمه میپرسم:
- منظورت سیناست؟
آوا چیزی نمیگوید، همین سکوتش از هر تأییدی بدتر است، فقط پلک میزند، آرام، و بعد خیلی آهسته میگوید:
- خودت بهتر میفهمی.
اخمهایم عمیقتر میشود.
- اگه چیزی میدونی، رک بگو. دور نزن.
آوا یک قدم از پنجره فاصله میگیرد و به میز نزدیک میشود، دستش را روی لبهی چوبی میز میگذارد، انگشتهایش را آرام روی سطح آن میکشد، انگار دارد زمان میخرد.
بعد با صدایی که اینبار تهش اضطراب پنهان شده، میگوید:
- یاسین... بعضی آدمها وقتی زیاد میخوان کمک کنن، بیشتر از همه آسیب میزنن.
همان جمله کافیست تا چیزی درونم فرو بریزد، اما هنوز مقاومت میکنم.
- سینا جزو اون آدمها نیست.
آوا نگاهم میکند، نگاهش نه تمسخر دارد، نه خشم فقط چیزی شبیه دلسوزی سرد در آن هست؛ دلسوزیای که بیشتر از هر توهینی ناراحتم میکند.
- مطمئنی؟
با عجله جواب نمیدهم، چون مطمئن نیستم. چون یک گوشهی ذهنم، از دیشب تا حالا، مدام دارد همان تصویرها را کنار هم میچیند و هر بار نتیجهای میدهد که دوست ندارم ببینم، میدانم حضورش در اتاق آوا اتفاقی نبوده است!
آوا ادامه میدهد:
- دیشب که اون اطلاعات رمزگشایی شد، خیلی عجیب بود که یه نفر انقدر سریع میفهمه باید کجا دنبالش بگرده. عجیبترش اینه که از همون اول انگار میدونست چی رو باید از بقیه مخفی کنه.
سرم را بالا میآورم.
- داری به چی اشاره میکنی؟
او لبخند محوی میزند.
- به اینکه بعضیها، قبل از اینکه دوستت بشن، یه چیز دیگه بودن.