#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_وچهارم
دلیل این ترسهای گاه و بیگاه آوا را از سینا نمیفهمم؛ یعنی بین این دو چه گذشته که وقتی هم را میبینند، یکی مثل گرگی است که طعمه یافته و دیگری برهای لرزان که به چوپان پناه میبرد؟ آوا را با چشمغرهای که بوی محافظت میدهد، روانهی اتاق میکنم. شاید همسر من بودن فعلاً مصلحتی باشد، اما او همین حالا هم ناموس من است و نمیتوانم تحمل کنم سینا، با آن چشمهای سرد و نفوذگرش، اینطور نگاهش کند.
سید و سینا کنار هم روی مبل نشستهاند. تضاد عجیبی بینشان است؛ سید با آن وقار و آرامش همیشگیاش، و سینا که مثل سیمی لخت، آمادهی جرقه زدن است.
دلم برای سید میسوزد که به سینا اعتماد کرده و او را مثل سایه با خود آورده، کاش این کار را نمیکرد!
جواد و حنانه در سکوت سنگین اتاق فرو رفتهاند، فقط صدای عقربههای ساعت دیواری روی دیوار میآید که انگار دارد ثانیههای باقیمانده از فرصتمان را میشمارد.
از روی مبل بلند میشوم، بدنم منقبض است و استخوانهایم صدا میدهند. مستقیم به چشمهای سید خیره میشوم:
-آسید، اگه میشه چند دقیقه تنها صحبت کنیم؟
سید نگاهی گذرا به سینا میاندازد؛ سینا با آرامشی ساختگی تکیه داده است. سید میگوید:
-غریبه داریم مگه؟
لبخند کجی میزنم که بیشتر شبیه به یک پوزخند است:
- نه، حرفهای من در مورد آواست. زنمه، نمیخوام همه چیز رو بشنون.
سید نفسش را با صدای بلندی بیرون میدهد:
- یاسین، ما برای حل مسائل شخصی تو اینجا نیستیم! اومدیم ببینیم اون اطلاعات چطور دود شد و رفت هوا.
سرم را به نشانه تأیید تکان میدهم:
- عرض میکنم خدمتتون، بفرمایید لطفاً.
سید از جا برمیخیزد؛ صدایی که از اصطکاکِ کفشهایش روی فرش بلند میشود، در سکوت اتاق خیلی بلندتر از حد معمول است.
پشت سر من وارد اتاق میشود؛ همان اتاقی که بوی عطر ملایم آوا در آن پیچیده است، آوا روی تخت کز کرده و زانوهایش را توی بغل گرفته.
وقتی وارد میشویم، نگاهی به جواد میاندازم؛ او معنی نگاهم را میفهمد و با یک حرکت حسابشده، سد راه سینا میشود تا نزدیک در اتاق نشود. در را میبندم و صدای قفل شدنش در فضا میپیچد.
سید صندلی پشت میز را عقب میکشد، صدای کشیده شدن پایهی فلزی صندلی روی کف پوش اتاق، مثل جیغ ممتد یک پرنده است.
با همان نگاه نافذش که انگار میخواهد لایههای زیرین ذهن آوا را ببیند، خیره میشود. آوا لرزان نگاهم میکند.
با تکان دادن پلکهایم به او جرأت میدهم، او با صدایی که انگار از ته چاه میآید، شروع میکند:
- راستش... دیشب... وقتی رمزگشایی تموم شد، من کاغذ رو دادم به همسر حنانه. درست همون لحظه...
مکث میکند، دستهایش را دور زانوهایش محکمتر میگیرد، طوری که بندِ انگشتانش سفید شدهاند.
- همون لحظه سینا اومد. بوی سیگارش کل اتاق رو گرفته بود.
سید با دقت گوش میدهد، آوا دوباره ادامه میدهد:
- به بهانهی نماز وارد شد، ولی چشماش... چشماش هیچچیزی از آرامش نماز نداشت. تا قبل از اون نه دیده بودمش، نه حتی اسمش رو شنیده بودم.
آوا دوباره به من نگاه میکند، مردد است، من یک قدم به او نزدیکتر میشوم.
- آوا، همهچی رو بگو.
او فلش کوچکی را که روی پاتختی است، با انگشتان لرزانش برمیدارد و سمتم میگیرد.
- پرسیدم کی هستی؟ یهو... حمله کرد. چاقوی ضامنداری داشت که برقش توی اتاق چشمم رو زد، گفت اطلاعات رو میخواد، گفت نباید به دست تو برسه...
آوا بغضش را فرو میخورد، صدایش میشکند:
- گفت اگه توی فلش نریزم و بهش ندم، من رو میفرسته پیشِ برادرم. همون برادری که... که نمیدونم کجاست.
اشک از گوشهی چشمش میچکد، سید در فکرِ عمیقی فرو رفته؛ انگار دارد قطعات یک پازل خونین را کنار هم میچیند. آوا میگوید:
- من نخواستم بدم! ولی یاسین... یاسین اون برگه رو دستش داد. اگه نداده بود، شاید... اطلاعات مونده بود.
سید بلند میشود، قدش در اتاق کوچک، بلندتر به نظر میرسد با آرامش میگوید:
- مدتی هست که حس میکردم یه جای شکاف اطلاعاتی وجود داره، از همون شبی که اسم اغتشاشگرا از سیستم پاک شد، فیلمها، عکسها، همه چی مثل حبابی ترکید. انگار یه روح توی سیستم میچرخید و همه چیز رو پاک میکرد.
نگاه سید دوباره به آوا گره میخورد، اما این بار لحنش تندتر است:
- بهت وعدهای نداد؟ چیزی نگفت که بخوای وسوسه بشی؟
آوا سرش را به طرفین تکان میدهد.
- نه.
سید باز هم نگاهش میکند، انگار میخواهد حقیقت را از میان لرزش لبهای آوا بیرون بکشد.
- مطمئنی؟
آوا فقط با سر، نه میگوید و سرش را روی زانوهایش میگذارد.
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Sselenne/12693
از مهربونی شماست عطرین خانوم🙂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قربونت
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
عطرین یک پارت دیگه بده تو رو خدا♥️😊☺️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دادم عزیزم
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
بابا این همه تعریف و درخواست داشتی
یعنی ی پارت دیگه نمیزاری عطرین نازم؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گذاشتم عزیزم✨🦋
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
میشه لینک رایحه دلو بدی؟ من هشتگدار بودم مامانم حذف کرده چنلو...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میزارم لومیرا
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
پارتتتتبزارررربازمممم❤️✨️🥲
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گذاشتم عزیزم
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
چنلای دیگه روزی ۴ تا پارت میدن عزیزم
خداوکییلیی ۲ تا کمه لاقل روزی سه تا بدههه لطفا عطرین
ی تایم س ۹صبح
ی تایم س ۱۸
ی تایمم س ۲۲ / ۲۳ اینا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قربونت برم کانالای دیگه رو منم دیدم، ولی قد پارتهاشون رو دیدی؟🥲😂
نصف چیزیه که من میدم
تازه من گاهی پارتا یک ادامهی کوتاهم دارن
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
✨ هاله ✨
هاله همهچیز داشت، جز کسی که دوستش داشته باشد...
تا اینکه سروش وارد زندگیاش شد؛ مردی که به عشق اعتقادی نداشت.
اما وقتی رازها فاش میشوند و گذشته میانشان میایستد، عشقشان در سختترین آزمون زندگی قرار میگیرد...
❤️🔥 داستانی عاشقانه، احساسی و پر از راز
https://eitaa.com/joinchat/1149109418C2fe46b17d3
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- دخترا روت کراش میزنن امیر ـ
اخمی کرد:
+ خب باشگاهم روبه روی دبیرستانته، نمیشه نرم سر کار خوشگلم.
غر زدم؛
- هزارتا مربی هست.
لازمه خودتم بری اونجا؟
کلافه گفت:
+ صاحب اون باشگاه منم چطور نرم؟
پر غیض گفتم:
- بار بعد یه دختر از دبیرستانمون روت کراش بزنه ط/لاقمو ازت میگیرم امیر فهمیدی؟ 🤧♨️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
یکی از دخترای دبیرستانشون خبر ندارههه و رو شوهرش کراش میزنههه🤣❌️
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#پارتواقعیداستان 👇
- زنتو فرستادی شهرستان که توی جشن افتتاحیه نباشه؟
فک روی هم چفت میکند و کتایون با خنده ادامه میدهد:
- عصبی شدی داداش؟چرا؟ دارم دروغ میگم؟مگه دیروز نفرستادیش ور دل مامان بزرگش که بتونی بدون مزاحم نمایشگاهتو راه بندازی!؟
رگ گردنش ور آمده بود حرف های کتایون دروغ نبود او زنش را دک کرده بود...به شهرستان فرستاده بودش، چرا که نمیخواست حالا در نمایشگاهش حضور داشته باشد. کتایون خیره به صورتش میتازد.
- از زنت خجالت میکشی داداش؟
دست مشت میکند و عصبی می توپد
- حرف مفت نزن کتایون ...ببند دهنتو ...
- اگه حرف مفته پس چرا الان اینجا نیست؟ چرا همکارات جز شب عروسی دیگه زنتو ندیدن، چرا همشون خیال میکنن طلاقش دادی و الان یه مرد مجردی؟
دستی به گلوی متورمش میکشد، مدیر اجرایی نمایشگاه در حال سخنرانی بود. مهمانان نشسته بودند و تا چند دقیقه دیگر از او برای صحبت دعوت میکردند ...
قدمی سوی در اتاق برمیدارد، میخواهد به سالن همایش برگردد که با حرف کتایون سر جا می ایستد.
- زنت شهرستان نرفته ...همینجاست... دم در ورودی نمایشگاه... نگهبانی اجازه نداده بیاد بالا ...
شوکه سر جا میماند، چه میگفت کتایون؟
آرمیتا اینجا بود؟ نرفته بود؟
-مگه نمیگی دوسش داری؟ خیله خب برو پایین دست زنتو بگیر بیارش کنار خودت، به همکارات نشونش بده، بگو این همون زنمه که خیال میکنید طلاقش دادم، با افتخار جلوشون برو و بگو از شهرستان دستشو گرفتی آوردی اینجا و دوسش داری...
نفسی در سینه اش نبود، حیران مانده بود، بودن آرمیتا را در اینجا نمیخواست
آن دختر را دوست داشت، میخواستش، زنش بود او...
اما حضورش اینجا...
در این همایش را نمیخواست ...
آبرو ریزی بود!
- چی شد داداش نمیری؟
بی توجه به کتایون از اتاق بیرون میزند.
همزمان که با گام های بلند سوی سالن همایش میرفت نگهبانی با تلفن همراهش تماس میگیرد. گوشی را که جواب میدهد عوض نگهبان صدای آرمیتا است که به گوشش میرسد.
- میترسیدی آبروت رو ببرم؟
از شنیدن صدای او کفری پلک می بندد، دهان باز میکند میخواهد چیزی بگوید که دخترک بغض کرده ادامه میدهد:
- واسه همین دنبال بهونه بودی که این چند روز بفرستیم شهرستان؟
چنگی به موهایش میزند، مدیر اجرایی بار دیگر نامش را میخواند و اوست که با عجز در جواب دخترکی که پشت خط به هق هق افتاده بود می گوید:
- برو خونه آرمیتا، برو شب میام حرف میزنیم ...
می گوید، تماس را به روی او قطع میکند و سوی سالن همایش می رود. حالا وقت درگیر کردن خودش با این مسئله نبود
شب با او حرف میزد، قانعش میکرد که امروز جایش در اینجا نبوده است...
نمی دانست امشب بعد از چند سال پدر آرمیتا از آن سر دنیا برگشته است و میخواهد تمام این سالها را برای دخترکش جبران کند و او را با خود از ایران ببرد...👇👇🥺
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
دیر میفهمی از دستش دادی جناب رئیس🥲👆
ادامه ی رمان براساس واقعیت #برآمِهوِمین_برایمبمان رو اینجا بخون 👆