خوبه باز صحبت های من و رزالین شنود نمیشه، واگرنه باید از مازندران فرار میکردیم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اولین روز سالِ نو به رسم هر ساله به بزرگتر ها سر زدیم، کنارش نشسته بودم تسبیح در دستانِ چروکیده اش بود و زیر لب ذکر میگفت، چشم هایش کمسو شده اما از دور هم جمع شدن بچهها و شلوغی رگه هایی از خوشحالی در چهره اش نمایان بود.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
در میانِ صحبت ها آرام بلند شدم و از پله های اتاقکِ قدیمی بالا رفتم و واردِ شدم، بوی دیوار های کاهگلی و سبزی های معطرِ خشک شده حس بویایی ام را قلقلک داد، به کاغذِ چسبانده شده روی کمد دیواریِ آبی رنگ چشم دوختم، کنجکاوانه نگاهش کردم و به قدیمی بودنش فکر کردم که حداقل چهل سال است که اینجا جا خوش کرده.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
گر سالکِ کوی حسینی
گر پیروِ پیرِ خمینی
رو به سوی جبهه کن
در آرزوی کربلا