خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
امشب یکی از شب هایی بود که تجمع به شدت کِیف داد، با اینکه دیر رسیدیم ولی همون هم بهم چسبید، بعد اینکه تموم شد رزالین از خزانهش خرج کرد برام ذرت خرید من ذوووق.=)))))))))) بالأخره ازش شیرینی گرفتم یه طوری حیح.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
امشب یکی از شب هایی بود که تجمع به شدت کِیف داد، با اینکه دیر رسیدیم ولی همون هم بهم چسبید، بعد اینک
ایستاده بودیم کنار بستنیفروشی و برای بار هزارم بهمون ثابت شد که اینجا چقدر کوچیکه و همه همو میشناسن، یهو یه چیزی شد من و رزالین یه نگاه بهم کردیم بعد فروشنده صدام کرد گفت: خانوم بفرمایین.
بعد به خودمون اومدیم و آره خلاصه. [ هنوز تو شوک بودیم. ]
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
ایستاده بودیم کنار بستنیفروشی و برای بار هزارم بهمون ثابت شد که اینجا چقدر کوچیکه و همه همو میشناس
دیدیم چندتا ماشین دارن میرن و همه با پرچم و این داستانا ماهم همراه شدیم باهاشون و تقریبا چهاربار رفتیم کل شهر رو دور زدیم و هر بار با یه کاروانِ خودرویی، رزالین رو هم همراه خودمون بردیم و واقعا نیشام تا بناگوش باز بود.
الحمدالله واقعا بخاطر این حضور و ایستادگیِ مردم، این شب ها خیلی مهم تره خیلی.