خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
امشب یکی از شب هایی بود که تجمع به شدت کِیف داد، با اینکه دیر رسیدیم ولی همون هم بهم چسبید، بعد اینکه تموم شد رزالین از خزانهش خرج کرد برام ذرت خرید من ذوووق.=)))))))))) بالأخره ازش شیرینی گرفتم یه طوری حیح.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
امشب یکی از شب هایی بود که تجمع به شدت کِیف داد، با اینکه دیر رسیدیم ولی همون هم بهم چسبید، بعد اینک
ایستاده بودیم کنار بستنیفروشی و برای بار هزارم بهمون ثابت شد که اینجا چقدر کوچیکه و همه همو میشناسن، یهو یه چیزی شد من و رزالین یه نگاه بهم کردیم بعد فروشنده صدام کرد گفت: خانوم بفرمایین.
بعد به خودمون اومدیم و آره خلاصه. [ هنوز تو شوک بودیم. ]
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
ایستاده بودیم کنار بستنیفروشی و برای بار هزارم بهمون ثابت شد که اینجا چقدر کوچیکه و همه همو میشناس
دیدیم چندتا ماشین دارن میرن و همه با پرچم و این داستانا ماهم همراه شدیم باهاشون و تقریبا چهاربار رفتیم کل شهر رو دور زدیم و هر بار با یه کاروانِ خودرویی، رزالین رو هم همراه خودمون بردیم و واقعا نیشام تا بناگوش باز بود.
الحمدالله واقعا بخاطر این حضور و ایستادگیِ مردم، این شب ها خیلی مهم تره خیلی.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
ناامیدانه به ساعت نگاه کردم و با خودم گفتم: لابد تموم شده.. دیگه چرا برم؟
اما بعد یادم آمد نه! ده دقیقه هم ده دقیقه است، بودن در میدان مهم است نه مدت زمانِ آن، چه ده دقیقه چه یک ساعت من باید بروم، به ریحانه زنگ زدم و با همان صدای غمگین و عصبی گفتم که باهم برویم و خواستم آماده شود.
تند تند خودمان را رساندیم به انتهای جمعیت، اول جمعیت را نمیدیدم، فکرش را هم نمیکردم که روز دوم سال جدید باشد و این وقتِ شب که اصولاً همه به دید و بازدید میپردازند، این همه آدم در خیابان ها باشند و اینگونه با شوق و مفخترانه پرچمِ این دیار را در آسمان به رقص دربیاورند.
حرف پدر یادم میآید که گفته بود: «این روزها حضور توی این تجمع ها خیلی مهم تر عید دیدنی هاست، خونه اقوام رو بعداً هم میشه رفت ولی الان باید میدونداری کنیم. »
با جمعیت همصدا میشویم، دلم میخواهد هر شعار را بلند و از اعماق وجود فریاد بزنم حتی اگر حنجره ام به خون آغشته شود باز هم احساس میکنم کاری نکرده ام؛ به هموطن هایم فکر میکنم به آن هایی که شب هایشان با صدایِ تلخ و مهیبِ جنگنده های دشمن میگذرد، آن ها که در شهر هایشان ماندند و به خوبی واژهی مقاومت را این روزها زندگی میکنند.
این شب ها به جای آن ها بیرون میآییم، به جای کسانی که شاید نتوانند از خانه و کاشانه بیرون بروند و مشت های گره کردهی خود را به سمت آسمان ببرند، میخواهیم بگوییم که ما هستیم، ما در کنار شما هستیم ای مادری که داغ فرزند بر دلت گذاشته اند، ای همسری که از فراقِ یار قلبت مچاله شده و بخاطر واژهی ارزشمندی به نامِ «وطن» دم نزده ای، فرزندی که درد یتیمی یک چشمت را اشک کرده و یک چشمت را خون اما باز هم با افتخار و صلابت شهادتِ پدرت را تبریک میگویی و مشت گره میکنی و مقاومت میکنی.
ریحانه دوربین کوچکش را پایین میآورد، کم کم مردم متفرق میشوند، به سمت بستنیفروشیِ سر خیابان میرویم.
با صدای بوق ماشین سوار میشویم، هنوز مردم در خیابان اند، از هر یک از خودروها یکی پرچم بیرون آمده و صدای نماهنگ های حماسی در فضا پیچیده، مردم دو طرفِ خیابان ایستاده اند و پرچم ها را تکان میدهند، نیروهای امنیتی کنار و گوشه های خیابان ایستاده اند، تنها چشم هایشان را می شود دید و همان هم کوهی از خستگی را به دوش میکشد اما همچنان ایستاده اند و خستگی را شرمندهی خودشان کرده اند.
به بیرون از ماشین نگاه میکنم، به پرچمِ سه رنگ مان که در آسمان آزادانه اینسو و آنسو میرود و به ماشین های پشت سرمان که هرکدام برای خود علمداری شده اند و زیر لب زمزمه میکنم:
الله اکبر!
الله اکبر به این مردم!
الله اکبر به این ایستادگی!
#اندراحوالاتِما | #راوی_کوچک | 🌟
دومین روز از فروردین.
تجمعاتِ شبانه.
رزالین.
"بچه ها این شب ها خیابون ها رو رها نکنید خواهشاً، اگر شرایط دارید حتی ده دقیقه هم شده برید و شرکت کنید."
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
-
«کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا»